حامد فرق داره با بقیشون؛ خیلی احترام می ذاره...

نشسته بودم در اتوبوس مطهری- رسالت و منتظر بودم راه بیفتد. دو دختر جوان بعد از من وارد شدند و رفتند پشت سرم، ردیف آخر اتوبوس که ارتفاعش کمی بیشتر از بقیه ردیف هایست، نشستند. یکیشان ساکت ساکت بود طوری که تا وقتی پیاده شوند، اصلاً صدایش را نشنیدم؛ برعکس آن یکی که یا یک ریز با تلفن صحبت می کرد یا برای دوستش حرف می زد؛ آن هم بلند بلند در حدی که تمام اتوبوس پر از صدایش شده بود.

اول که نشست بلافاصله زنگ زد به حامد: "سلام حامد جون، خوبی؟، منم دیگه؛ نازی ام، نشناختی؟؛ ... آره عزیزم، آره خودمم. خواستم ببینم امشب وقت داری همدیگرو ببینیم؟ دانشگاه بودم کارم تموم شد گفتم ببینم حالشو داری شب با هم باشیم یا نه؟..... ائه، حیف شد، خیلی دوست داشتم می شد،... نه عزیزم، نه به برنامه ات برس. می بوسمت. بای."

بعد به بغل دستی اش با خنده گفت: "دیشب پیش محمد بودم. دستمو نگاه کن کبود شده؛ همه بدنم کبود شده. صبح زنگ زدم بهش گفتم آخه محمد من چی کار کنم با این وضع؟ ولی خودمونیم شیدا خیلی خوب بود." بعد ادامه داد: "ولی می دونی حامد یه چیز دیگست. خیلی پسره آقاییه. می خوای سوار ماشینش بشی، خودش در ماشینو واست باز می کنه. موقع پیاده شدن کمکت می کنه پیاده شی. خیلی احترام می ذاره به آدم. خیلی دوستش دارم."

وقتی می خواستند پیاده شوند دقت کردم دیدم 4-23 ساله است تقریباً؛ مانتوی تنگ خاکستری پوشیده و مقنعه سرش است با یک مدل بامزه آرایش که به جای اینکه خوشگلش کند، زشت ترش کرده بود.

.......

پی نوشت 1: اگر از احوالات شال گردنم می پرسید، شکر خدا خوب است و دارد کم کم رشد می کند آن هم به شکل دو تا زیر دو تا رو، فقط رشدش خیلی کند است و شاید به زمستان سال دیگر برسد. البته امیدوارم ها.

پی نوشت 2: یعنی به عمرتان دیده اید کسی بخواهد از یکی دیگر تعریف کند و خوبی اش را بگوید، ولی یکجوری بیان کند که طرف مقابل فکر کند دارد بهش توهین می شود؟!؛ واقعا چی باید بگویم به خودم با این وضع؟ :///

چقدر خوبي مرضيه نازنينم

"حدوداً 13 سالم بود ازدواج كردم. 14 سالگي هم بچه دار شدم؛ پسر. شوهرم خيلي كتكم مي زد. خيلي زياد. بعد چند وقت خودش طلاقم داد. بچم رو هم وقتي 2 ساله بود ازم گرفت. تا الان نذاشته ببينمش. چند وقت قبل هم بردتش آمريكا. الان ديگه 20 سالش شده."

مرضيه عزيز من، كه بعد از اين مدت كه از آشنايي مان مي گذشت، تا به حال هيچ وقت اين چيزها را برايم تعريف نكرده بود، اينها را تعريف مي كرد و لبخند مي زد. لبخند با آه: "غصه كه داره شيما جون. ولي كاري از دستم ساخته نيست. بالاخره اينم زندگيه ديگه. بايد شاكر بود."

دوست عزيز من براي چشم هاي بهت زده من حرف مي زد؛ خشكم زده بود از اينكه چقدر خوب با اين مشكل زندگي اش كنار آمده، چقدر پاك و سليم مانده، چقدر خوب كه اينها را دير برايم تعريف كرده، چقدر خوب كه آدم هاي ديگر را به خاطر اين مشكل زندگي اش مقصر نكرده و نخواسته همه بهش خدمت رساني كنند و همه نگران دردهايش باشند و گوش به ناله هايش بدهند، چقدر خوب كه با خدا درنيفتاده حتي و ناشكري نكرده، چقدر خوب، چقدر خوبي مرضيه نازنينم، چقدر دوستت دارم.


قهرمان زندگي خودت باش؛ زندگي يعني همين

چه وقت بايد از زندگي ام راضي باشم؟ چه وقت بايد احساس لذت از لحظاتم را داشته باشم؟ احساس خوبِ مفيد بودن و احساس خوبِ بودن؟

چه كار انجام دهم، اين احساس را پيدا خواهم كرد؟؛ مثلاً اينكه بشوم استاد دانشگاه و چند زبان زنده دنيا را بلد باشم و بتوانم كلي تحليل اجتماعي از تحولات جامعه بدهم و...؟ يا مثلاً اينكه انقدر سرسختي و سنگدلي نشان نمي دادم و الان سر خانه و زندگي ام بودم و مثلاً دو سه تا طفلك هم مي داشتم و...؟ يا مثلاً اينكه بشوم يك فعال اجتماعي واقعي و بزنم به روستاهاي دورافتاده و مناطق آسيب زا و كلي ورك شاپ برگزار كنم برايشان و كلي مداخله گري كنم و...؟ يا بنشينم خانه و هي تحقيق كنم، هي تحقيق كنم، هي بگويم دارم كار پژوهشي مي كنم، هي تلاش كنم كتاب بنويسم، هي...؟، يا مثلاً اينكه...

اصلاً كدام يك از اينها بايد يك انسان را خوشحال كند؟ راضي كند؟ اصلاً راه ثابت مگر براي همه آدم ها وجود دارد؟ كه بگوييم اگر همه بشوند استاد دانشگاه خوشبخت اند؟ يا اگر همه زن ها بشوند مادر يا چه و چه كنند، آن وقت بايد از بودنشان در اين دنيا راضي باشند؟

شايد براي بعضي ها اينها خيلي حل شده باشد، خب چه بهترشان؛ ولي براي من اينها تازه تازه حل شده. يعني تازه تازه رسيده ام به اينكه خدا در وجود هر آدمي يك استعدادي قرار داده و انگار كه قرار است آن آدم با آن استعدادش كاري در اين عالم انجام دهد؛ اينكه مي گويم كار انجام دهد، نه اينكه خيال كني مثلاً بايد حتماً آپولو هوا كند كه بشود كارها، نه. تازه تازه رسيده ام به اينكه هر آدمي قهرمان زندگي خودش بايد باشد؛ خود خودش.

بايد بتواند همان كارويژه اي را كه خدا انتظارش را دارد عملي كند و بشود قهرمان؛ قهرمان ها همه دکتر و مهندس و دانشمند و چه و چه نيستند. قهرمان خانم همسايه مسنمان هم هست كه ديگر پير شده و از خيابان رفتن مي ترسد و از صبح تا شب تنهايي سر مي كند و فقط غذاهاي خوشمزه مي پزد و با عشق تزئينشان مي كند تا بچه هايش از راه برسند، قهرمان آن دوست عزيزي است كه پدر و مادرش را از دست داده و با مادربزرگش زندگي مي كند و نتوانسته به خاطر شرايطش درس بخواند، اما ازين در به آن در زده و از همان 16-17 سالگي دارد كار مي كند و عرق مي ريزد، قهرمان پسر عقب مانده ذهني همسايه مان است كه مي نشست روي ويلچر و توي كوچه توپ بازي پسرها را تماشا مي كرد و با آن صداهاي ترسناك مي خنديد. قهرمان آقاي فداكار، نگهبان محل كارمان است، كه هر وقت فرصت پيدا كند همچين با عشق و با همه وجودش از كارهايش تعريف مي كند برايم و اخرش اضافه مي كند: "من حواسم به همه چي هست. اگه يه دقيقه نباشم همه چي قاطي پاطي ميشه" و واقعاً هم راست مي گويد.

قهرمان كسي است كه حسب شرايطش كارويژه اش را پيدا كند و از آن لذت ببرد. همين.

به قول بنجامين باتن، آخر فيلم؛ "بعضی از آدما برای این به دنیا اومدن که کنار رودخونه بشینن، بعضیا از رعد وبرق سکته می‌کنن، بعضیا موسیقی گوش می‌کنن، بعضیا هنرمندند، بعضیا شنا می‌کنن، بعضیا دکمه‌ها رو می‌شناسن، بعضیا شکسپیر رو می‌شناسن. بعضیا مادرند و بعضی آدم‌ها...."

پي نوشت: فقط سعي كنيم قهرمان باشيم. سعي كنيم با همين كارويژه شاد باشيم و شاكر. سعي كنيم با همين كارويژه به آدم ها خير برسانيم و برايشان مفيد باشيم.... زندگي يعني همين. همينِ همينِ همين.


دغدغه کوچک زندگی ام

مثل وقت هایی که تخم شاهی در گلدان می پاشی و فردایش که آفتاب می زند می بینی یکهو جوانه های سبز نازک، خاک قهوه ای سنگین را کنار زده اند و بالا آمده اند و خودشان را رو می کنند و تو دلت غش می رود برایشان، گاهی می بینی صبح بلند شدی و یک چیز کوچک دوست داشتنی در دلت جوانه زده و یکهو شده دغدغه ات.

مثل حال الان من که دغدغه ام شده این نازنین خوش آب و رنگ را که قرار است یک روز شال گردن شود، یکی زیر یکی رو ببافم یا دو تا زیر دو تا رو یا دو تا زیر یکی رو یا نه اصلاً بروم پیش مریم خانم -همسایه سر کوچه مان که تقریبا 25 سال پیش معلم قرآنی را به خانه شان دعوت می کرد تا به ما دخترهای محله قرآن و نماز و احکام یاد بدهد- و ازش چند طرح یاد بگیرم؟ یا چی اصلاً؟!



پی نوشت: «درویش به حیدر در شب دهم: تو اگر آرزوی چیزی رو داری جوون، مطمئن باش به اون چیز خواهی رسید. در این راه تمام موجودات غیب و شهود تو را یاوری خواهند کرد. تنها نکته ای که می ماند اینه که اون چیزی که تو به دنبالشی آیا قدر و قیمت ابدی داره یا خیر... یا حق!»... یعنی بتونم اینو با عمق وجودم درک کنم عالیه.

جیبم داره خالی میشه دیگه

از سال 82 تا حدود سال 88، پیگیر برنامه هایش بودم و فکر و ذکرم شده بود حرف های دینی و توصیه هایی که داشت. جلساتش را دنبال می کردم. نوارهایش- آن زمان ها که سی دی پلیر و ام پی تری پلیر و اینها هنوز نیامده بود- را می گذاشتم در واکمن سونی که بابا برایم خریده بودش و کلی دوستش داشتم، و کل مسیر دانشگاه به خانه و برعکس را گوش می دادم.

اگر بگویم تنها کسی بود که بعد از مدت ها در به دری روحی و فکری و نشستن پای بحث این آدم و آن آدم، بالاخره احساس کردم روح سرکشم حرف هایش را می فهمد، اغراق نکرده ام. بارها قبل تر، پیش آدم های متعدد رفته بودم و از خودم گفته بودم. ولی انگار هیچ کدامشان حتی حرفم را هم نمی فهمیدند. ولی این آدم طی یک توضیح کوتاه 5 دقیقه ای که یک بار در دفترش هول هولکی داشتم، همه روحم را فهمید و درک کرد.

البته حرف هایش را باید سلکت می کردم و با پالایش از گوش و ذهنم می گذراندم، ولی به هر حال همچنان برایم عالی بود.

یادم نیست چه شد که یکهو همه چیز را کنار گذاشتم و گوش هایم را بستم. شاید خسته شده بود روحم، شاید اشتباه کردم، شاید... هرچه بود به هر حال این کار را کردم و از آن سال به این طرف دیگر دارم از جیب می خورم.

انگار کن که آدمیزاد بدو بدوهایی بکند در زندگی اش و ذخیره ای جمع کرده باشد و بعد بنشیند و فقط بخورد و خرجش کند. حتی به فکر این هم نباشد که بلند شود و دوباره آستین بالا بزند تا قبل اینکه به ته برسد. حالا امروز حس کردم دیگر دارد این ذخیره تمام می شود. به آخر رسیده است انگار. تمام این مدت، به خصوص این ماه های اخیر زندگی ام، داشتم از همان ذخیره می خوردم؛ ولی دیگر کفگیر به ته دیگ رسیده و باید زودتر کاری کنم.


هیئت متوسلین به دوطفلان مسلم

23-4 سال پیش بود؛ سال اول حتی اسم هم برای جمعشان انتخاب نکرده بودند. پارچه سیاه زدند داخل کوچه و اندازه یک چهاردیواری کوچک فضا را جدا کردند و چند پسربچه 8-7 ساله دور هم جمع شدند؛ یکی شان شد مداح، یکی شان طبل می زد و یکی دیگر دهل و آن یکی سنج. چند تایی هم که مانده بودند، راه می رفتند و زنجیر می زدند. سال بعدش ولی اسم دار هم شدند؛ چون همه کوچک بودند اسم جمعشان را گذاشتند "هیئت متوسلین به دوطفلان مسلم".
.
.
.
هر سال، از شب حضرت علی اکبر دسته شان را بیرون می برند. امسال بعد از این همه مدت یکهو حس کردم چقدر بزرگ شده اند؛ همان طفلکان چندین سال پیش؛ همان پسربچه های همسن و سال من قد کشیده اند؛ تعدادشان هم البته بیشتر شده، هیئتشان هم سه برابر شده است. دسته شان دسته ای شده است برای خودش مردانه مردانه؛ مداحشان هم همان مداح آن سال هاست؛ که یک مدت با صدای بچه گانه اش گریه کردیم و کمی بعدتر با صدای نخراشیده دورگه بلوغش و حالا با صدای مردانه اش. تازه هیئتشان چند جوان هم داشته که طی این مدت تصادف کرده اند و رفته اند آن دنیا. بزرگ شده اند؛ هم قد و هیکلشان، هم عزاداری هایشان.

همه شان جوان های عادی اند؛ عادی عادی؛ با موهای ژل زده سیخ سیخی و شلوار تنگ فاق کوتاه و حتی موقع زنجیرزدن هم از چشم چرانی شان نمی گذرند. ولی باز هم هستند؛ باز هم عزادارند؛ نه که الکی ها، نه. وقتی دسته شان برمی گردد و داخل کوچه زنجیرزنی می کنند، عجیب گریه می کنند همه شان. مداحشان که پشت میکروفون زار می زند؛ جوری که سوزش، دلت را کباب می کند.
.
.
.
بزرگ شده اند، خطاهایشان هم بزرگ شده است، گریه هایشان هم بزرگ شده است، غم هایشان هم بزرگ شده است، سختی های زندگی شان هم بزرگ شده است. آقا جان بزرگ شده اند و بزرگ شده ام و هر سال و هر روز و هر لحظه نیازشان و نیازم به شما بیشتر شده است؛ که باشید؛ که رهایشان، که رهایم، نکنید.

پی نوشت: این بخش شعر حمیدرضا برقعی را عاشقم:

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای

چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...

بزن باران... بر فراز شهر سوگواران

كاش ببارد آسمان اين روزها و شب ها. شديد ببارد. شر شر. طوري كه صدايش را بشنوي و بعد بروي زير آسمان خدا و سرت را بالا بگيري و چشم هايت را از شدت قطرات، ريز كني و زير لب بخواني:

"ريشه در اعماق اقيانوس دارد -  شايد -

                    اين گيسو پريشان كرده

                                       بيد وحشي باران.

يا ، نه، دريايي است گويي، واژگونه، بر فراز شهر،

                                                 شهر سوگواران." (فريدون مشيري)
 



بعد يكهو ياد العطش بيفتي و به خودت بيايي ببيني قلبت دارد آتش مي گيرد و نفهمي باران بيشتر صورتت را خيس كرده است يا اشك.

كاش 1: كاش مداح تكيه بغل خانه مان، وقت شور گرفتن به جاي اينكه بگويد: حوسّين، حوسّين يا (عجيب غريب) بگويد حوشين، حوشين، كه از دور صداي دوپس دوپس و ديش ديش بدهد، خيلي ساده فقط مي گفت: حسين حسين حسين.

كاش 2:
كاش نمي ديدم كسي پشت ماشنيش نوشته باشد: "شمر مگه دستم بهت نرسه"، يا "شمر چه كار بدي كردي"، يا...

كاش 3:
كاش شهر زودتر سرشار شود از دسته هاي عزا كه مثل رود جاري شوند و خون بپاشند در رگ هاي اين شهر مرده.

اصلا چرا باید رباب، با آب هم قافیه باشد؟!!

«با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید
رباب، با آب هم قافیه باشد
 

روضه خوان ها زیادی شلوغش می کنند

حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود

هدف های روشنی داشت

تنها تو بودی که خوب فهمیدی

استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه داشت

شش ماه علی بودن را طاقت آوردی

خون تو جاذبهء زمین را بی اعتبار کرد

                           

                    حالا پدرت یک قدم می رود بر می گردد

               می رود بر می گردد

                می رود...

                   با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد

                تا دیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند


رباب می رسد از راه

با نگاه

با یک جملهء کوتاه

آقا خودتان که سالمید انشاالله...»*


یعنی همه عاشورا و همه داغ ها یک طرف، داغ این طفلک شش ماهه یک طرف

پی نوشت: پارسال که تقریباً همین ایام می خواستم گزارش تصویری روز شیرخوارگان حسینی را روی سایت بگذارم، اصلاً فکرش را هم نمی کردم تا پایان کار، زنده بمانم و سنگ کوب نکنم.

شیرخوارگان حسینی امسال

...

چند سال است كه با هم دوستيم؟! يادت هست؟؛ حدوداً پنجم دبستان بوديم كه با هم دوست شديم. درست مثل كف دستم مي شناسمت. -یعنی تا قبل از امروز فکر می کردم می شناسمت- ولی نفهميدم كه چطور شد؟، چه اتفاقي در زندگيت افتاد؟، چرا من زودتر متوجه نشدم كه هوايت را داشته باشم و كنارت باشم؟، چرا انقدر دير متوجه اين همه تغييرات شدم؟. كه يكهو ديدم امروز زنگ زدي بهم و حرف هايي زدي كه تا مدت ها چشم هايم را گرد كرده بود و مبهوت بودم.

از تو بعید بود، خیلی بعید بود که به این نتیجه برسی عفت داشتن برای دختر خوب نیست، که تا حالا اشتباه کرده ای دلت را هرزه نکرده ای، که تا حالا اشتباه کرده ای دلت را مثل دروازه به روی این پسرو آن پسر باز نگذاشته ای و ملت هی نیامده اند و بروند، که حالا غطبه بخوری به حال آن همکار چادری و مذهبی ات که در این مدت سه سال همکاری تان حدود 8 دوست پسر داشته و با 6 تایشان صیغه کرده است، یا به حال آن یکی دختره که با وجود چادر داشتن و هزار شعار ریز و درشت...(لال بشوم بهتر است حتی)، که بگویی: "شیما همه حیا داشتنا و سنگین برخوردکردنا، ته تهش تنهاییه."، یا بگویی: "این روزا دیگر حیا خریداری نداره. پسرا واسه این چیزا تره هم خورد نمی کنن. مثل این می مونه که یه جایی زندگی کنی که الماس بی ارزشه ولی تو کیلو کیلو الماس داشته باشی" بعد ادامه بدهی: "اگه خریدار داشت که بین منه بچه مثبت و اون دختره چادری بی آبرو، اونو انتخاب نمی کرد."، که...

نتایج این چند ماه زندگی ات را تند تند بلغور کنی و اصلاً یک لحظه هم فکر قلب من نباشی که الان از غصه و بهت می ایستد و دیگر بی شیما می شوی.

بعد من بمانم چه بگویم به تو نازنینی که فکر می کردم مثل کف دستم می شناسمت و بعد یکهو بی اختیار کف دستم را نگاه کنم و قطره اشکم را بگیرم. و فقط بتوانم بگویم: "حرف مفت نزن دیگه. دهنتو ببند..."

اما وسط همین بد و بیراه گفتن هایم فکر کنم که خب تو هم دل داری، تو هم تنهایی، تو هم مونس می خواهی، تو هم نیاز عاطفی داری، تو هم آدمی؛ حتی اگر چادر سرت باشد و مذهبی باشی. حتی اگر... ولي با همه اين احوال به دعوا كردنم ادامه دهم.

* می دانی؛ دنیای بدی شده، دنیایی سرشار از نامردی ها و بی مروتی ها که تو نازنینم را  به این نقطه رسانده... آه ه ه

پي نوشت: مشخص است كه اين همه "چادري چادري" گفتن و "مذهبي مذهبي" نوشتنم براي اين بود كه تاكيد كرده باشم همه اين فضاها در جامعه مذهبي افتاده است؛ مع الاسف.


عزیز رو اعصاب

از هم دانشكده اي هايم بود. البته روابطمان خيلي بيش از يك هم دانشكده اي معمولي پيش رفته بود. دوستش داشتم و دلم غصه دار غصه هايش بود؛ هرچند نمي دانم چرا هيچ وقت اعصاب ابراز محبت كردن بهش را نداشتم.

سال آخر دانشگاه بود كه پسره عاشقش شد و التماس و التماس و التماس و دست آخر هم ديدم يكهو قبول كرد. از همان اول مخالف بودم؛ اصلا از قيافه آنرمال پسره حالت تهوع مي گرفتم با آن مدل ریش و سبیل و آن طرز لباس پوشیدنش. :/  به هر حال علفی بود که باید به دهان بزی شیرین می آمد و از قرار معلوم بز دوست داشتنی و نازک من، بدسلیقه بود یا شاید هم بداقبال.

فكر كنم دوران خوشي شان پر پر يك هفته بود. دورانی که هر روزش برایم با ذوق و شوق و لب هایی که از اینور تا آنور صورتش کشیده شده بود، تعریف می کرد که "آقامون امروز بهم گفت خانومم"، "آقامون امروز دستم رو گرفت تو دستش وقتی داشتیم از خیابون رد می شدیم"، "آقامون نشسته بودیم رو نیمکت پارک، دستشو انداخت پشت سرم" و هزار و یک چیزی که او را- و البته قطعاً هر دختر دیگری را- خوشحال می کرد. (که باز هم البته و قطعاً پسرها اصلاً عین خیالشان به این همه توجه ظریف و دقیق نیست.)

خلاصه این بود داستان ایام خوشی یک هفته ایشان و بعد از آن یکهو طی یک عملیان انتحاری از طرف مادرشوهر و خواهرشوهرهای محترم، پسر خود واقعی اش را نشان می دهد و ازینجا به بعد است که دعوا و دعوا و دعوا و فحش و فحش و فحش و دست آخر هم کتک کاری و کتک کاری و کتک کاری -به همین ترتیبی که ذکرش رفت- وارد این زندگی می شود.

با اینکه همیشه وقتی یکی از عزیزانم در مورد شوهرش برایم درددل می کند، اغلب سعی می کنم احساساتم را کنترل کنم و کمتر یک طرفه به قاضی بروم و کمتر از سر عاطفه و محبت طرف عزیز خودم را بگیرم، ولی واقعا در این مورد هر جور حساب می کردم می دیدم واقعا مسبب سختی های این زندگی، پسر بود با همه بی توجهی هایش به زندگی مشترکشان و با همه توجهش به مادر و خواهرهایش.

دوران یک ساله عقدشان با همه این مصیبت ها به سر آمد و رفتند سر زندگی شان و البته باز هم همه این دعواها و کشمکش ها همچنان ادامه دارد؛ حتی بعد از تقریبا 9 سال و با وجود طفلکانی معصوم.

انقدر ناراحت و نگران زندگی اش هستم که حتی اعصاب حرف زدن مستقیم با خودش را هم ندارم؛ زنگ می زند جواب نمی دهم، خودم هم چندین بار در هفته دستم می رود که تماسی بگیرم ولی نمی توانم، طاقت دیدنش را که هیچ رقمه ندارم، فقط در ذهنم هست و در دعاهایمو و البته روی اعصابم. و احوال پرسش هستم از این و آن.

پی نوشت1:
این روزها خیلی دعایم کنید؛ برای آدمی که گرفتار بازی های دروغین یک مشت آدم، که وقتی حتی اسمشان می آید دهانم باز می ماند از این همه رذالت و پستی، شده بوده و حالا... :|

پی نوشت2:
وقتی بررسی کتاب "فرار" آلیس مونرو به دستم رسید و خواندمش، از ابتدا تا انتها به خودم می گفتم چه جالب است این نگاه مردان به زنان؛ این فرامکانی و فرازمانی بودنش، این کند تغییر کردنش. این متن جیغ و جار حروف را دوست داشتید بخوانید.

پی نوشت3: این سرچ هایی که ملت می کنند و گوگل با آنها هدایتشان می کند به سمت وبلاگم هم گاهی جالب اند؛ مثلاً "من یک زن لبنانی می خواهم"، "دختر زیبای لبنانی"، "مدل موی جذاب برای پسرها"، "دختر چادري خوشگل".... یکی هم که شاهکار بود: "حرف های آدم های بیچاره" :)) (يعني تا به حال سرچ يه اين هوشمندي ديده بودين؟ :دي)

مامان جون نازنینم

امروز که آمدی خانه مان و کنارت نشستم و مجبور بودم بلند بلند صحبت کنم تا صدایم را بشنوی، آرزو کردم کاش فقط یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر زمان به آن دور دورها برمی گشت که من 5-4 ساله و مامان صبح ها می آمدیم خانه تان و من ماندگار می شدم پیشت و باهم لباس عروسک می دوختیم و رب درست می کردیم و برایم قصه دختر شاه پریون و علی بونه گیر و.... را تعریف می کردی و بعد فردایش دستم را می گرفتی و نرم نرم برمی گرداندی ام خانه خودمان.

من هم در تمام طول مسیر دستت را رها نمی کردم تا پیچ سر کوچه مان؛ آنجا که می رسیدیم یکهو دلم پر می کشید برای مامانم و همه آن خوشی ها را فراموش می کردم و دستت را رها می کردم و می دویدم.

 مامان جونم؛ نازنین ترین مادربزرگ دنیا



دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

نمی فهمم چه چیزی در وجودم هست که باعث می شود نتوانم بعد از این همه مدت واقعه کربلا را باور کنم. هر سال نزدیک محرم که می شود دلم می گوید: نه دیگر امسال این اتفاق رخ نمی دهد؛ دیگر کودک شیرخواره ای...، دیگر جوان رعنایی...، دیگر چشم های ناامیدی....، دیگر تشنگی ای....، دیگر مشک آبی....، دیگر....

بعد هرچه نزدیک تر می شویم به محرم، روز به روز و ساعت به ساعت و لحظه به لحظه بر این اضطرار و آشفتگی ام افزوده می شود؛ انگار کن که می خواهم بدوم و جلوی تاریخ را بگیرم و یک تنه بایستم در مقابل همه آن رویدادها و...

هر سال هم تمام این تلاش ها را می کنم و هر سال هم روز عاشورا که می شود خسته و خاک و خلی از این همه دویدن بیهوده، با چشم ها و قلب ناامید می نشینم در جلسه روضه و بعد آب می شود قلبم برای آن قلب رئوف پرزخم.

.

.

یعنی می شود امسال تلاش های این چندساله ام نتیجه بدهد؟

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...*

*حمیدرضا برقعی


تخصص سعید دخترای 4-23 سالست

محسن تازه از اردوی جنوب آمده. بچه های سال دوم دبیرستان چند تا از مدارس منطقه 8 را برای درس دفاعی برده بودند مناطق جنگی جنوب.

خسته و خواب آلود دیروز صبح رسید خانه و تا شب یک کله بیهوش بود. بعدش نشانم داد بسته سیگارهای فراوانی را که از این بچه های 16 ساله گرفته اند و تعریف کرد از التماس های یکی از این پسربچه ها که "آقا تو رو خدا بذار یه نخ بکشم. بدنم درد می کنه."

بعد هم تعریف کرد از اینکه چندتایی می خواستند برای محسن دوست دختر پیدا کنند. یکیشان می گوید: "آقا من تخصصم دخترای 16 تا 18 ساله. اینم عکساشون" بعد عکس همه این دخترها را در حالیکه خودش دست در گردن همه شان انداخته نشان محسن داده است. البته با این تاکید که "آقا این یکی رفیق فاب خودمه به کسی نمی دمش"

بعد هم به این نتیجه رسیده اند که "دختر 23-24 ساله به درد شما می خوره آقا. این هم تخصص سعید ه." بعد سعید را صدا زدند و سعید با گوشی اش از راه رسیده و عکس دخترهای 23-24 ساله ای که من نمی دانم با چه انگیزه ای با پسر 16 ساله دوست شده اند و دست در گردن با سعیدخان عکس انداخته اند را نشان محسن می دهد: "آقا این الهامه بچه خوبیه یه کم چاقه فقط، این یکی فاطمه س خوبه ها خوشگلم هست فقط خونشون اطراف تهرانه یه کم دوره، مرضیه قیافش ای بدک نیست ولی بچه باحالیه..." و همینطور توصیف های اینچنینی از عکس های گوشی اش.

بعد هم تاکید می کنند که: "آقا اینا همشون پای کارنا خیالتون راحت. خونه علی اینام اغلب خالیه؛ مکانه"

* مدیران فرهنگی مان حواسشان هست به این تغییرات آیا؟!!!

پی نوشت: یاد آن روزی افتادم که دو تا پسربچه 14-13 ساله همسایه هایمان، در کوچه کله شان را کرده بودند داخل گوشی موبایل و این یکی به آن یکی گفت: "ببین ...آقاهه لای پ.... خانومس" بعد هم کرکر خندیدند. :|

ضربه

من انقدر ضعيف شده ام يا تو انقدر محكم ضربه زدي كه چند وقت است حتي نمي توانم از جايم بلند شوم؟

كه حتي دست دراز كردن و گرفتن قطره هاي باران، نقاشي كشيدن و لي لي بازي كردن با مارينا، كشيدن لپ كپلي دختر سمانه و حرف زدن هاي اشتباهيش، اين همه رنگ زرد و نارنجي و قرمزي كه خدا پاشيده روي درخت ها، حرف هاي خوب دوست هاي خوبم، فيلم ديدن و تخمه شكستن با محسن، فوتبال ديدن با مهدي و كركر خنديدن به بازيكن ها، اين همه از صبح تا عصر كار هيجان انگيز كردن، همه همه همه همه اينها و خيلي چيزهاي ديگر هم نتوانسته اند حالم را خوب كنند.

كه راه مي روم و از صبح تا شب مي گويم آخر چرا؟

كه دنيا برايم تيره و تار شده است.

كه هنوز هم تنم درد مي كند از شدت آن.

كه هنوز هم خسته ام. خيلي خيلي خيلي خسته.

بعد نمي دانم وقتي آن ضربه را مي زدي اصلا فكر هم مي كردي يك روزي، يك جايي، بالاخره بايد جواب بدهي؟

كه بالاخره من هم خدايي دارم؟

.

.

.

چه فايده گفتن اين حرف ها؛ كاري كه نبايد مي شد، شد. :|||


باز هم باش

امروز داشتم به این فکر می کردم که تا به حال دوست داشتم از چه آدم هایی چه چیزهایی هدیه بگیرم و نگرفته ام؟ یعنی طرف متوجه آن بخش وجودم و آن علاقه ام نشده و همينجوري مانده روي دلم.

مثلاً همیشه دوست داشتم از خاله نادیا یک  کیف پول چرمی اصل هديه بگیرم یا عینک آفتابی حتی.

از هیوا یک جفت گوشواره يا دستبد بدلی رنگی رنگی و از خاله پری، یک پیراهن حریر گل گلی پر از رنگ با دامن كلوش كوتاه كه بشود با يك كفش پاشنه هفت سانتي رنگي بندبندي پوشيدش.

يا مثلاً تو برايم كلي فنجان سراميكي طرح كلاسيك بخري؛ كه هر وقت چاي ريختم و خواستم داغ داغ هرت بكشم، خنديدن ها و مسخره كردن ها و آن حيواني كه بهم گفته بودي شبيه اش هستم بيايد جلوي چشمم و بخندم.

يا محسن برايم يك عطر فوق خوش‌بو بخرد كه مدام بگيرم جلوي دماغم و هي بگويم چه داداش خوش سليقه اي دارما. 

يا مهدي يك جفت كتوني نايك اصل اصل بگيرد و من موقع بدو بدو كردن باهاش ذوق مرگ شوم از راحتي و سبكي اش و سليقه اين يكي داداشم. و بعد هي پز كتوني ام را به آنهايي كه ندارند بدهم :)

.

.

.

يا تو عزيز دل... تو عزيز دل... هيچي. همين كه هستي، همين كه هنوز حسم مي كني و هنوز حست مي كنم، بزرگ ترين هديه براي من است. پس باز هم باش.


راننده تیمارستان

خطی سیدخندان- رسالت است. حدود 5-24 ساله با یک پراید سفید قدیمی. همیشه هم با همان یک دست لباس طوسی رنگش می بینمش. از اول باهایت طی می کند که کرایه 700 تومانی را 1000 تومان می گیرد. من هم همیشه قبول می کنم. فقط به خاطر اینکه به حرف زدن هایش با خودش گوش دهم.

یعنی احوالات جالبی دارد؛ اصلا عجیب و غریب. یکجور ادبیات و رفتار خاص غیرعادی. مدام زیرلب تا مقصد با خودش ریز ریز حرف می زند. کافیست یکی از مسافرها سؤالی بپرسد، اغلب جواب های پرت و بی ربط می دهد. مثلاً دیروز یکی از مسافرها پرسید: "ببخشید آقا پنجره جلو رو بالا می دید لطفا؟" بعد جواب داد: "بله خانم الان می رسیم." همیشه هم شاد است؛ شاد شاد. حتی گاهی وسط این ریز ریز حرف زدن هایش، خنده هم می کند.

اصلا وقتی در ماشینش می نشینی حس می کنی رفته ای دیوانه خانه و با آدمی در احوالات خودش طرف شده ای. دیوانه همین حس ماشینش هستم؛ همین حس دیوانگی و کندگی از این دنیا و آدم هایش. حتی اگر کرایه اش را بیشتر هم بکند.


بیلان کاری

این روزها مدام فکر می کنم به بیلان کاری ام در زندگی؛ این همه دویدن چند ساله در زندگی ام؛ گیدنز و فوکو و بوردیو و مارکس و... خواندن، یا جلال و تولستوی و کافکا و سارتر و هاینریش بل و صادق هدایت و امیرخانی و... تورق کردن، دانشگاه رفتن و درس خواندن، تقریبا هر روز از 8 صبح تا 1 شب دویدن و دویدن و دویدن و... انگلیسی خواندن و کوه رفتن، سفر رفتن و لذت بردن،... دست آخر که چه؟ به کجا رسیدم؟ به کجا رساندندم؟ اصلاً به کجا می خواستم برسم؟ یا حتی به کجا باید برسم؟ باید می رسیدم؟

می دانی گاهی یک چیزهایی در زندگی هست که عرف عمومی، جامعه، آدم های دور و برت، کامن سنس یا هرچه که اسمش را دوست داری بگذاری، برایت مشخص می کند که باید مثلاً در سن 30 سالگی به این چیزها رسیده باشی؛ بعد برایت یک، دو، سه... ردیف می کند. اگر رسیده بودی که هیچ، اگرنه همین عرف عمومی، همین جامعه، همین اسمش را هر چی دوست داری بگذار گیجت می کند، انقدر فشار بهت وارد می کند که اصلا حس می کنی داری از هم می پاشی.

بعد برای اینکه از هم نپاشی، فکر می کنی حالا که به آن چیزهایی که برایت مشخص شده نرسیدی، پس باید خارق العاده باشی، باید ابرزن باشی، ابرانسان. نباید خم به ابرو بیاوری حتی، باید کوله بارت پر پر پر پر پر.... باشد؛ انقدر پر که خودت هم له شوی در زیر آن.

بعد وقتی عادی بودی، وقتی حس کردی انقدر هم پر نشده کوله پشتی ات، بعد می مانی چه کار کنی؟


... ای بابا هیچی اصلاً؛ چی دارم می گم من؟!!!

چه تیتری بزنم برات؟!

انگار همین چند روز قبل بود که رفتیم طلافروشی و برای به دنیا آمدنت یک زنجیر و پلاک "و إن یکاد" از طرف من و عمو محسن برای تو و یک سرویس طلا هم از طرف مامان الهه و بابا عباس برای مادرت خریدیم. بعد رفتیم گل فروشی و شیرینی فروشی و خودمان را سریع رساندیم بیمارستان تا تو عزیزی که یکهو مجبور شده بودند زودتر از وقت به دنیا بیاورندت تا بند نافی که دور گردنت پیچیده بود را قطع کنند، را ببینیم. 

به دنیا که آمدی انگار خجالت کشیده باشی از آدم ها، لپ هایت تا چند روز قرمز قرمز بود. بعد این لپ های قرمز را بگذار کنار پوست سفید نازکت تا بفهمی چه دلی می بردی از همه ما و چقدر ضعف می کردیم ببوسیمت. تازه کچل هم بودی عزیز عمه :)




حالا یکهو چشم باز کردم و دیدم داری روپوش پیش دبستانی ات را نشانم می دهی و من مانده ام چطور گذشت این چند سال و تو چطور بزرگ شدی و چطور قرار شده از این به بعد بروی بیرون از خانه و زبان و کامپیوتر و چه و چه یاد بگیری، آدم های بیشتر و جدیدتر و ناآشنا را ببینی و باهاشان اشنا شوی؛ تأثیر بگذاری و تأثیر بگیری، شاد شوی و ناراحت، دلت را بشکنند و دل...(نه نه نه عزیز عمه هیچ وقت هیچ وقت دل نشکن، حتی دل آدم هایی که قلبت را له کردند. اصلا سرقفلی دل آدم ها دست خداست، اگر بکشنی حسابت با خود خود خداست. پس احترامش را نگه دار)، شکست بخوری و موفق شوی، حقت را بخورند و بجنگی تا حقت را بگیری، بعد همینجور بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شوی؛ بعد عاشقت شوند و عاشق شوی، دلت از خانه بابا مهدی ات بخواهد پربکشد و برود و... بروی و... همه این داستان ها برای بعدی هایت تکرار شود.

عزیز عمه کاش دست من بود و زمان را همینجا متوقف می کردم و نمی گذاشتم بزرگ شوی و همینجور محکم محکم می گرفتمت بغلم تا کسی تو را از دستم نگیرد. می ترسم از این گردش سریع ایام و این بزرگ شدن و دور شدنت. مهربان خدایش، مراقبش باش؛ همیشه همیشه همیشه حتی وقتی حواسش از تو پرت شده باشد. مراقبش باش مثل تمام لحظه لحظه زندگی اش تا حالا.

* می خواستم این را بگذارم 26 آبان که تولدت است بنویسم، ولی مگر این روپوش پیش دبستانی ات گذاشت بچه؟!