چقدر خوبي مرضيه نازنينم
"حدوداً 13 سالم بود ازدواج كردم. 14 سالگي هم بچه دار شدم؛ پسر. شوهرم خيلي كتكم مي زد. خيلي زياد. بعد چند وقت خودش طلاقم داد. بچم رو هم وقتي 2 ساله بود ازم گرفت. تا الان نذاشته ببينمش. چند وقت قبل هم بردتش آمريكا. الان ديگه 20 سالش شده."
مرضيه عزيز من، كه بعد از اين مدت كه از آشنايي مان مي گذشت، تا به حال هيچ وقت اين چيزها را برايم تعريف نكرده بود، اينها را تعريف مي كرد و لبخند مي زد. لبخند با آه: "غصه كه داره شيما جون. ولي كاري از دستم ساخته نيست. بالاخره اينم زندگيه ديگه. بايد شاكر بود."
دوست عزيز من براي چشم هاي بهت زده من حرف مي زد؛ خشكم زده بود از اينكه چقدر خوب با اين مشكل زندگي اش كنار آمده، چقدر پاك و سليم مانده، چقدر خوب كه اينها را دير برايم تعريف كرده، چقدر خوب كه آدم هاي ديگر را به خاطر اين مشكل زندگي اش مقصر نكرده و نخواسته همه بهش خدمت رساني كنند و همه نگران دردهايش باشند و گوش به ناله هايش بدهند، چقدر خوب كه با خدا درنيفتاده حتي و ناشكري نكرده، چقدر خوب، چقدر خوبي مرضيه نازنينم، چقدر دوستت دارم.

مرضيه عزيز من، كه بعد از اين مدت كه از آشنايي مان مي گذشت، تا به حال هيچ وقت اين چيزها را برايم تعريف نكرده بود، اينها را تعريف مي كرد و لبخند مي زد. لبخند با آه: "غصه كه داره شيما جون. ولي كاري از دستم ساخته نيست. بالاخره اينم زندگيه ديگه. بايد شاكر بود."
دوست عزيز من براي چشم هاي بهت زده من حرف مي زد؛ خشكم زده بود از اينكه چقدر خوب با اين مشكل زندگي اش كنار آمده، چقدر پاك و سليم مانده، چقدر خوب كه اينها را دير برايم تعريف كرده، چقدر خوب كه آدم هاي ديگر را به خاطر اين مشكل زندگي اش مقصر نكرده و نخواسته همه بهش خدمت رساني كنند و همه نگران دردهايش باشند و گوش به ناله هايش بدهند، چقدر خوب كه با خدا درنيفتاده حتي و ناشكري نكرده، چقدر خوب، چقدر خوبي مرضيه نازنينم، چقدر دوستت دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ ساعت 23:14 توسط یک زن
|