نه خسته عزیزم!

 

وقتی احساس می­کنم که خدا از بالای کوه پرتم کرده پایین و خورد و خمیرم کرده و هنوز قد راست نکرده و سرپا نشده­ام یه بار سنگین گذاشته روی دوشم و بهم گفته "حالا برو ببینم چی کار می­کنی؟" اینجور وقتا که خیلی خسته و تنهام، دلم می­خواد یکی یهو بی­هوا یواشکی در گوشم بگه: "نه خسته عزیزم! خدا قوت".

چشم تو و قلب من

 

1.      در این مدت تقریبا 2 ساله­ای که از تغییر رشته­ام به جامعه­شناسی می­گذرد، خیلی از مفاهیم دینی که قبلا برایم معنادار بودند به مرور رنگ باخته­اند. مفاهیمی مثل شهادت، جانبازی، امر به معروف و نهی از منکر، دفاع از نوامیس و.... . البته هنوز انقدر عوضی نشده­ام که راحت بگذارمشان کنار و انکارشان کنم و بد و بیراه بهشان بگویم. نه، ولی شاید در یک دوره گذار روحی­ام. فعلا نشسته­ام و خوب نگاه می­کنم و شش دانگ حواسم را جمع کرده­ام تا به یه نتیجه­ای برسانم این اوضاع و احوال جدیدم را.

2.      وسط این درگیری­های روحی گاهی اخباری به گوشم می­خورد که مثل پتک بر سرم فرو می­آید و تلنگر که چه عرض کنم، زلزله روحی برایم ایجاد می­کند-خیالتان راحت من بیدی نیستم که به این بادها بلرزم و خیلی زود به نتیجه برسم-مثل خبر شهادت یکی از بسیجی­های نوجوان محله­مان یا خبر زخمی شدن روحانی دانشگاه شهید بهشتی به خاطر امر به معروف و نهی از منکر و دفاع از نوامیس. این خون­ها که ریخته می­شود انگار خون تازه­ای در وجودم جریان می­یابد و غیرت دینی مرده­ام را زنده می­کند.

3.      شاید اگر دل مثل منی نمرده بود و ساکت ننشسته بود، لازم نبود خونی از چشم یک جان برکف جاری شود. انگار این قاعده زمین است که وقتی دلها می­میرد و غیرت­ها می­خشکد، باید خونی ریخته شود تا زلزله­ای ایجاد کند و دل­های کویری را زنده کند. الان خوب می­فهمم که چرا اماممان حسین (ع) برای امر به معروف و نهی از منکر خون داد. گاهی فقط خون می­تواند اوضاع روحی خراب آدمها را درست کند.

نمی­دانم چقدر از این خون­ها باید ریخته شود تا دل من باز هم به تپش درآید. دعا کنید که چشم فروزش برای بیداری دلم کافی باشد.

نوشتم در پاسخ به پیشنهاد حتی بیشتر...

 

رابطه حکومت دینی و عناصر فرهنگی

 

کوچه تنگه بله، عروس قشنگه بله، دست به زلفاش نزنین مرواریدبنده بله

بادا بادا مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا

پنجشنبه عروسی یکی از دوستام دعوت داشتم. عروسی به سبک انقلابی و با دعوت مداح و ذکر صلوات و دعای فرج برگزار شد. اما خاله­های عروس که از شیرازی­های باصفای روزگار بودند، بعد از تمام شدن مداحی شروع کردند به نواختن داریه-یا شایدم «دایره» نمیدونم درستش کدومه- و خواندن اشعار محلی و رقص محلی. که چقدر چسبید به این دلم و چقدر حسرت خوردم چرا از این رقصا بلد نیستم L و چقدر خوش خوشانم شد از اینکه دیگه شعرهای بی­مفهوم مداح مذکور را نمی­شنوم که به تقلید از یه ترانه مدام داد می­زد حالا وای وای وای وای وای وای، حالا وای وای وای وای وای وای.

همینطور که داشتم صفا می­کردم و دلم قنج می­رفت، به رابطه حکومت دینی و عناصر فرهنگی زندگی مردم فکر می­کردم؛ اینکه ما در این سی و اندی سال چه مواجهه­ای با این عناصر فرهنگی عمیق و ریشه­دار و زیبای خودمان داشتیم؟ آیا سعی کردیم بفهمیم­شان و با آن عناصر تعامل داشته باشیم-عناصری که شاید هیچ نشانه­ای از بی­دینی یا لهو و لعب و مطربی در آنها نمی­بینیم- و مروجشان باشیم یا سعی کردیم تغییرشان دهیم؟ اگر دومی، که خواستیم به کدام سمت ببریمشان به سمتی که دین و خدا پیغمبر می­گویند یا به سمتی که فرهنگ طبقه روحانیون اقتضا می­کند؟ روحانیتی که فرهنگی سوای فرهنگ عادی مردم دارد و قطعا خیلی از عناصر فرهنگشان هم ربطی به خدا و پیغمبر و ائمه دین ندارد و برساخت شرایط زندگی­شان است؟

 

شاید بزرگترین اشتباهمان در این چند سال این بوده که فکر کردیم این جمله که «دین از سیاست جدا نیست» یا «سیاست ما عین دیانت ماست» یعنی در حکومت دینی هر تصور و تصویری که طبقه روحانیون دینی از کلیه ارکان زندگی -که شاید ربطی هم به دین ندارد- دارند، باید الگویی برای مردم باشد و باید مردم را به آن واداشت.

 

در حالیکه اگر حکومت در این چند سال سعی می­کرد فرهنگ مردم عادی را بشناسد و با آنها تعامل سازنده داشته باشد-نه اینکه بخواهد حتما آنها را به سمتی که خود می­پسندد ببرد و حتما مطابق میل خود قالب بزند- و خود مروج آنها می­شد و تبلیغشان می­کرد- عناصری که انقدر در پوست و گوشت و خون مردم نفوذ کرده­اند که به تلنگری موج ایجاد می­کنند و پیش می­روند- دیگر الان شاکی نبودیم از عروسی­های مختلط و موسیقی­های لهو و لعبی و رقص­های تهوع­آور یا اگر حکومت سعی می­کرد به جای قالب کردن نوع حجاب و پوشش مورد پسند خود، از پوشش­های بومی استفاده کند و آنها را ضددینی نداند و ترویجشان کند، موفق­تر می­­بود در گسترش فرهنگ حجاب و عفاف.

 

لذت میبرم پس هستم

 

مکان: مدرسه ابتدایی....، منطقه 8 آموزش و پرورش، کلاس ½

با تخلیه اطلاعاتی محسن داداشم در مورد زندگی خانوادگی بچه­های یکی از کلاس­های اول دبستان مدرسه­شان اینطور به دستم آمد که تقریبا از هر سه بچه، یکی فرزند طلاقه یا در حال حاضر پدر و مادرشان در متارکه قبل از طلاق به سر می­برند و بچه­ها به زودی به این جمع افزوده می­شوند. یعنی مثلا در یک کلاس 30 نفره، 10 نفر. از این 10 نفر هم تقریبا 4 نفر به دلیل خیانت مادر خانواده، تصمیم به طلاق گرفته­اند. یعنی 40 درصد

1.      چرا این خانمها به خودشان اجازه دادند که با داشتن حداقل یه پسر هفت ساله به همسرشان خیانت کنند و زندگی مشترکشان را از هم بپاشند؟ همسرشان بداخلاق وِ خیانت کار و بی توجه و بی محبت بودند؟

2.      مگه قبلا مرد بداخلاق نداشتیم؟ مرد خائن بی توجه بی محبت بی....؟ مگه زن سنتی ما با این مرد زندگی نمی کرد و به قول خودش نمی سوخت و نمی ساخت؟ حتی شاید به فکرش هم نمی رسید که می تونه.... ولی چرا نرفت دنبال زندگیش؟ چرا نشست به پای زندگی و بچه اش؟

3.      دلم نمیخواد بگم زن سنتی اعتقادش به خدا و قیامت و اینا بیشتر بوده برای همین هم دنبال خیلی چیزا نمی رفته ولی زن مدرن اینجور نیست. اما می توانم بگویم تفسیر زن سنتی و مدرن از دنیا و به تبع از دین با هم فرق کرده. وقتی دنیا را سرشار از رنج و شادی ببینی و وقتی رنج های دنیا را بپذیری و حتی آنها را به تقدیر الهی ربط بدهی، با همین رنج و تقویر الهی می سازی و از خدا هم کمک می گیری که عوضش را در آن دنیا به تو بدهد. اما وقتی دنیا را در دست خودت ببینی و تلاش کنی برای لذت بیشتر بردن از آن و رنج دنیا را به بی عرضگی خودت مربوط کنی و سعی کنی رنج دنیا را به شادی و لذت بدل کنی، آن وقت دیگر تمام تلاشت برای کسب لذت بیشتر خودت خواهد بود و از دین هم تفسیری متناسب ارائه خواهی کرد.

4.      از طرفی زن سنتی اگر خیانت میکرد و اگر همه می فهمیدند و طردش می کردند، دستش به کجای دنیا بند بود؟ اما زن امروزی اگر شوهرش طلاقش بده و همه دنیا حتی آن پارتنر جدیدش هم طردش کنند، شاید حتی راحت تر بتونه زندگی کنه. هم دستش تو جیب خودش می ره هم راحت می تونه کار پیدا کنه هم سوادش را داره.

۵.      خلاصه که هم نگاهمان به دنیا عوض شده و هم امکانات بیشتری برای تامین یک زندگی دلبخواه در اختیارمان است و نتیجه آن میشود که ...