23-4 سال پیش بود؛ سال اول حتی اسم هم برای جمعشان انتخاب نکرده بودند. پارچه سیاه زدند داخل کوچه و اندازه یک چهاردیواری کوچک فضا را جدا کردند و چند پسربچه 8-7 ساله دور هم جمع شدند؛ یکی شان شد مداح، یکی شان طبل می زد و یکی دیگر دهل و آن یکی سنج. چند تایی هم که مانده بودند، راه می رفتند و زنجیر می زدند. سال بعدش ولی اسم دار هم شدند؛ چون همه کوچک بودند اسم جمعشان را گذاشتند "هیئت متوسلین به دوطفلان مسلم".
.
.
.
هر سال، از شب حضرت علی اکبر دسته شان را بیرون می برند. امسال بعد از این همه مدت یکهو حس کردم چقدر بزرگ شده اند؛ همان طفلکان چندین سال پیش؛ همان پسربچه های همسن و سال من قد کشیده اند؛ تعدادشان هم البته بیشتر شده، هیئتشان هم سه برابر شده است. دسته شان دسته ای شده است برای خودش مردانه مردانه؛ مداحشان هم همان مداح آن سال هاست؛ که یک مدت با صدای بچه گانه اش گریه کردیم و کمی بعدتر با صدای نخراشیده دورگه بلوغش و حالا با صدای مردانه اش. تازه هیئتشان چند جوان هم داشته که طی این مدت تصادف کرده اند و رفته اند آن دنیا. بزرگ شده اند؛ هم قد و هیکلشان، هم عزاداری هایشان.

همه شان جوان های عادی اند؛ عادی عادی؛ با موهای ژل زده سیخ سیخی و شلوار تنگ فاق کوتاه و حتی موقع زنجیرزدن هم از چشم چرانی شان نمی گذرند. ولی باز هم هستند؛ باز هم عزادارند؛ نه که الکی ها، نه. وقتی دسته شان برمی گردد و داخل کوچه زنجیرزنی می کنند، عجیب گریه می کنند همه شان. مداحشان که پشت میکروفون زار می زند؛ جوری که سوزش، دلت را کباب می کند.
.
.
.
بزرگ شده اند، خطاهایشان هم بزرگ شده است، گریه هایشان هم بزرگ شده است، غم هایشان هم بزرگ شده است، سختی های زندگی شان هم بزرگ شده است. آقا جان بزرگ شده اند و بزرگ شده ام و هر سال و هر روز و هر لحظه نیازشان و نیازم به شما بیشتر شده است؛ که باشید؛ که رهایشان، که رهایم، نکنید.

پی نوشت: این بخش شعر حمیدرضا برقعی را عاشقم:

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای

چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...