امروز که آمدی خانه مان و کنارت نشستم و مجبور بودم بلند بلند صحبت کنم تا صدایم را بشنوی، آرزو کردم کاش فقط یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر زمان به آن دور دورها برمی گشت که من 5-4 ساله و مامان صبح ها می آمدیم خانه تان و من ماندگار می شدم پیشت و باهم لباس عروسک می دوختیم و رب درست می کردیم و برایم قصه دختر شاه پریون و علی بونه گیر و.... را تعریف می کردی و بعد فردایش دستم را می گرفتی و نرم نرم برمی گرداندی ام خانه خودمان.

من هم در تمام طول مسیر دستت را رها نمی کردم تا پیچ سر کوچه مان؛ آنجا که می رسیدیم یکهو دلم پر می کشید برای مامانم و همه آن خوشی ها را فراموش می کردم و دستت را رها می کردم و می دویدم.

 مامان جونم؛ نازنین ترین مادربزرگ دنیا