عبدک الضعیف...

دلم روزهای بی تعلقی و آسودگی پارسال همین موقع ها را می خواهد.

همان زمان که صبح ها بی هیچ دغدغه ای چشم باز می کردم و شب ها بی هیچ آرزوی بلند دنیایی چشم می بستم... رهای رها... آزاد آزاد...

همان زمان که می خندیدم و کار می کردم و زندگی می کردم و وقتی این وسط ها وسط وسط خنده هایم گوشه چشمی به ته دلم می انداختم می دیدم چه راحت است، چه شاکر است، چه زندگی خوبی دارد...

همان زمان که بساط فال حافظ و نذرها و چله های ممتد را نداشتم و... خدایااااااااا

الان گویا چند ماه شده است، اما انگار سالیانی بر من گذشته این مدت، و نمی دانم چه وقت، کجا، با چه اتفاقی، دوباره همه چیز خوب می شود؟ فقط می دانم که ایمان دارم به معجزات الهی و کاری که با دل خراب من می تواند بکند...

یا لطیف! ارحم عبدک الضعیف


شرمندگی را چه کنم؟!

هر وقت تجربه این خواستن عمیق عمیق چیزی یا کسی رو از ته ته ته دلم داشتم، خیلی سریع بهش رسیدم... جنس این خواستن توضیح دادنی نیست، ولی کاملا می شناسمش و هر وقت به سراغم میاد یا حتی به سراغ یکی دیگه میاد، مطمئن می شم که تا وصل چیزی نمونده.


شرمندم که هنوز دلم لیاقت نداشته انقدر عمیق شما رو بخواد... شرمندم شرمنده