صرفا جهت شفاف سازی

در پست خوابگاه مرادی، اسم سمیرا، اسم مستعار بود. در ضمن برای اینکه کاربری که خود را «مدیر سابق خوابگاه های امیرکبیر» معرفی می کند و نمی دانم چرا انقدر غلط املایی دارد، از غصه و ناراحتی طوریشان نشود و برای اینکه آن زندگی که ایشان ادعا می کنند در معرض فروپاشی است و من اصلاً این ادعا را باور نمی کنم، فروپاشیده نشود، باز هم اسم سمیرا را تغییر دادم و کردم ساجده.

باز تاکید می کنم که اسم ساجده اسم مستعار است. لطفا آقایانی که دختری ساجده نام از دانشگاه امیرکبیر در رشته مکانیک می گیرند که قبلاها خوابگاهی بوده، همسرشان را طلاق ندهند. از تمام آقایان خواننده این پست تقاضا دارم، به این مهم توجه کرده و به دوستان همجنس دیگر خود که این پست را ندیده اند هم نشان دهند تا من بیش از این بر آمار طلاق اضافه نکنم.

همچنین دوستان عزیزم زحمت بکشند و لیستی از مشکلات روحی- روانی بنده را در اینجا قرار دهند تا این بنده خدا با این حال و اوضاع مجبور نشود در مرکز مشاوره خوابگاه مرادی!!!! دنبال پرونده ام بگردد جهت افشاگری حال و روز روحی من.

پیشاپیش از همکاری و مساعدت همگان سپاسگزارم.

فقط امیدوارم کسی در مورد شخص اشاره شده در بچه های بیچاره ای که خراب دنیای خرابتان می شوند دچار مشکل نشود.

*خانم یا آقای مدیر سابق خوابگاه های امیرکبیر، به اونی که به قول شما زندگیش داره از هم می پاشه بفرمایید به من ایمیل بزنه تا توجیهش کنم.

تا بیست و پنجم

مهرخانه جهت آشنایی با انواع مکاتب نقد رسانه(نقد علمی، ژورنالیستی، ساختاری، فمینیستی و...)، و روش‌های تحلیل متون رسانه‌ای حوزه زنان(تحلیل محتوای کمی، تحلیل نشانه‌شناختی، تحلیل گفتمانی و...)، اقدام به برگزاری کارگاه «روش‌هاي نقد و تحلیل متون رسانه‌ای حوزه زنان» با حضور دکتر عبدالکریم خیامی، مدرس فرهنگ و ارتباطات دانشگاه تهران کرده است.

شرایط ثبت‌نام: دانشجویان کارشناسی‌ارشد و دکتری علوم اجتماعی، مطالعات فرهنگی و مطالعات زنان.

علاقه‌مندان می‌توانند رزومه خود را (شامل اطلاعات شناسنامه‌ای، تحصیلی، سابقه فعالیت‌های علمی و اجتماعی) به آدرس info@mehrkhane.com ارسال نمایند.

لازم به ذکر است این دوره در تاریخ 2 و 9 مهرماه برگزار شده و متقاضیان تا 25 شهریور جهت ثبت‌نام فرصت دارند. همچنین هزینه شرکت در این دوره 50 هزار تومان است.

اونی که نتیجه گِل بازی جبرئیله، توئیا!

حرف های خیلی خیلی خیلی عمیقم را با تو می زنم؛ روحیاتم، احساسات عمیقم، فکرهای وحشتناک و خطرناکم، همه شَک های معنوی ام، همه سؤالات فلسفی ام...

هر چند ماه یک بار همه اینها را جمع می کنم و یک زنگ می زنم و گوشی تلفن را داغ می کنم. بعد تو از اول تا آخر آخر حرف هایم را گوش می دهی و وقتی ازت می پرسم: "خب! حالا نظرت چیه؟"، یکهو می زنی زیر خنده. نه اینکه در دلت بخندی ها؛ نه، نه اینکه لبخند بزنی ها؛ نه، بلند بلند می خندی و بعد همان وسط خنده هایت می گویی: "وای شیما چقدر بامزه ای. اصلا خدا تو رو آفریده تا برای فرشته ها فیلم کمدی باشی"، یا می گویی: "اونی که می گن نتیجه گِل بازی جبرئیله، توئیا."

بعد من اخم می کنم. ازین اخم ها که روی لب آدم خنده است. می گویم: "ائه! مسخره. مثل آدم نظر بده دیگه." ولی تو نظر ندهی و فقط بخندی و بخندی. بعد هم.... تمام.

و این داستان هر چند ماه یک بار تکرار شود. و من باز هم ادامه دهم و باز هم به تو که هیچ نظری نمی دهی زنگ بزنم. فقط برای اینکه یادم بیاندازی خدایی هست، که من را آفریده؛ حتی برای خنده فرشته ها، که آفرینشی بوده، که گِلی بوده، نفخت فیه من روحی بوده، که بوده همه اینها بوده و همه اینها را  خنده هایت و مسخره کردن هایت یادم بیاندازد.

کاش الان هم بیایی و همین حرف ها را بزنی، الان که حتی حس ندارم بهت زنگ بزنم و برایت حرف بزنم. بگو، همین الان بگو، همین الان.


بچه های بیچاره ای که خراب دنیای خرابتان می شوند

از بچه های دانشگاه بود. انقدری با هم دوست بودیم که برخی حرف های درگوشیمان را به هم بزنیم.

یک روز از نیاز شدید جنسی اش صحبت کرد و گفت که خیلی سخت می تواند خودش را کنترل کند. همینجور گفت و گفت و گفت، تا گریه اش گرفت. بعد گفت شیما من از بچگی، از شش- هفت سالگی ام تا حالا که شده 22-3 سالم، همینجوریم. همش درگیر این موضوعاتم. داغون شده ام و...

گفتم: از شش- هفت سالگی؟!!!!! یعنی چی آخه؟!!!!

این شد که تعریف کرد از آن شبی که قرار بوده خانه مادربزرگ روی پشت بام بخوابند و جای خواب این بچه اتفاقی کنار پدربزرگ قرار می گیرد و.... وقتی فیلم هیس را در جشنواره دیدم، مدام صحنه هایی که این بنده خدا برایم تعریف کرده بود از جلوی چشمم رد می شد. طوری که از ترس دست هایم می لرزید و پاهایم سست شده بود.

پدربزرگی که از شش سالگی تا تقریبا نه سالگی این دختربچه، مدام از فرصت های مختلف استفاده کرده و رابطه رادیکال جنسی با این بچه برقرار می کرده و بچه ای که احساس لذت داشته و دوست داشته این اتفاق باز هم برایش بیفتد.

هنوز غم چشم هایش وقتی از این احساس لذت همراه با گناه و ناراحتی اش برایم می گفت، در ذهنم مانده. اینکه از همان سن و سال هر مردی را جنسی می دیده و فکر می کرده انتهای زندگی همین رابطه است. اینکه حتی دوست نداشته پدرش یا برادرش بغلش کنند و او را ببوسند. اینکه وقتی بزرگ تر می شود و مفهومی به نام دخترانگی را می فهمد، ترس برش می دارد که نکند....، اینکه بارها تا دم پزشکی قانونی رفته ولی هنوز جرأت نکرده وارد شود، اینکه تمام این چالش های ناراحتی و احساس گناه و عذاب روحی و میل جنسی بیدار شده را از همان کودکی تا آن زمان- حدود سال 83 که با هم حرف می زدیم- با خودش حمل کرده و حالا احساس می کند زندگی اش نابود شده. که زندگی واقعی نکرده.

هیس خوب نشان داد این حس های منفی و عذاب ها را، ولی کاش یکی هم از این بیدار شدن میل جنسی در کودکان، از تغییر نگاه این بچه ها به آدم ها و زندگی حرف بزند. بگوید گناه دارند این بچه های بیچاره که دنیای خراب شده تان را به آنها تحمیل می کنید و دنیایشان را نابود می کنید.

نمی دانم الان آن پیرمرد زنده است یا مرده؟، نمی دانم اگر زنده است احوالاتش چطور است؟، نمی دانم آن دنیا خدا چطور او را مؤاخذه می کند؟، چطور باید این آدم تاوان یک زندگی نابود شده را بدهد؟ (یک زندگی؟!! مگر آدم ها یک زندگی اند؟ می دانی این دختر با چند زندگی مرتبط است؟ می دانی چند زندگی را می تواند خراب کند؟ می دانی اگر بچه دار شود، آن بچه چه خواهد شد؟) فقط خدا رحمش کند.

* وقتی داستان این دوستم را در مصاحبه، برای پوران درخشنده تعریف کردم، هم گریه کرد و هم خوشحال شد؛ گریه کرد برای این اتفاق بی نظیر (چون به قول خودش در میان همه داستان هایی که شنیده، این یکی خیلی نادر بوده که پدربزرگ دختر در یک خانواده معمولی و متعادل، سه سال مداوم رابطه رادیکال جنسی به صورت کامل با بچه داشته باشد) و خوشحال شد که هیس را ساخته و عاقبت به خیری برایش دارد.


و من امروز سوگوار او نه، سوگوار آن زلالیم...


اولین بار که با یک پسر دوست شده بود، پارسال همین موقع ها بود؛ زنگ زد و گفت: می خواهم باهات مشورت کنم. گفتم: باشه، بعد از ساعت کاری بیا پیشم. آمد؛ با مانتو شلواری شبیه مانتو شلوار مدرسه، با یک مقنعه مشکی و ته آرایشی. ابروهایش را هم خیلی نامحسوس دست زده بود. حرف زد و حرف زد؛ حرف زدم و حرف زدم و دست آخر متقاعد شد که این ارتباط نه به نفع روح و روانش است نه به نفع وضعیت درسی اش.

اما از پارسال تا حالا با سرعت برق و باد تغییراتی کرده عجیب و غریب؛ خروارها آرایش صورت، مانتوهای طرح دار و ساپورت های رنگی رنگی، دوست پسرهای متعدد و... پیج فیسبوکش هم که دیدنی شده. مهمتر از همه اینها که چشمم می بیند، حرف هایی است که هر ازگاهی می زند و نشان از تغییرات ذهنی بسیار عمیقش دارد.

تند تند دارد ازم دور می شود؛ خیلی دور. بعضی وقت ها که سرم خلوت می شود و ذهنم ریلکس می کند، یادش می افتم و دلتنگ آن زلالی سال پیش می شوم.

امروز این عکس ها یادم آوردند آن همه نزدیکی و دوستی را و تلخ کردند روز شیرین دختر را برایم.

* تیتر از شعر نزار قبانی

عزيزتي لولا السلام عليكم اتمنى ان تكوني بخير...

شب جمعه ای چه یکهو دلم تنگ شد برای لولای عزیزم.

آخرین بار 25 خرداد زنگ زده بود بهم؛ بعد از مشخص شدن نتیجه انتخابات. زنگ زد و گفت که چقدر نگران انتخابات ایران بودند و پا به پای ما دنبال می کردند نتایج را. اسم همه کاندیداها را که می دانست به کنار، کلی اطلاعات هم داشت از همه شان حتی از غرضی.

دلم تنگ شد برایش برای همه محبت های خالص و بی شائبه اش. برای همه صداقتش. همه صداقتشان.

برای خانم حکیم با آن فارسی صحبت کردن وحشتناکش و آن استیل ایستادن بامزه اش و اینکه هر چند جمله یک بار می پرسید: من فارسی چطور؟ و تو نمی دانستی بخندی یا گریه کنی از این سوالش. با آن کادوی آخر سفر که وقتی فهمیدم از گوشه خانه شان برداشته آورده برایم، همچین محبتش نشست گوشه دلم. با آن "گلدونی"، "گلدونی" گفتن بامزه اش حتی.(یعنی گلدونم، گلدونم :) )




وصلمی؛ وصلتم


ناخودآگاه

وقتی دلت می گیرد، دلم می گیرد

وقتی دلم می گیرد، دلت می گیرد


وقتی غصه داری، غصه ام می شود

وقتی غصه دارم، غصه ات می شود


وقتی خوشحالی، خوشحالم

وقتی خوشحالم، خوشحالی


حتی

وقتی سردرد می گیری، سردرد می گیرم

وقتی سردرد می گیرم، سردرد می گیری


وقتی سرما می خوری، سرما می خورم

وقتی سرما می خورم، سرما می خوری


دلت به دلم وصل است؛ دلم به دلت وصل است

وصلمی؛ وصلتم

بعد با این اوصاف خودمان می دانیم چاره درد هر دویمان همین است که قرار بگذاریم کافی شاپ نزدیک میدان ونک و بخزیم روی صندلی های نارنجی اش و بعد من کیک شکلاتی با هات چاکلت سفارش دهم و خودم را خفه کنم از شکلات از بس که دوست دارم و تو اسپرسو سفارش دهی و هی حرف بزنیم و حرف بزنیم. تو از کارها و درس ها و خانواده شوهرت بگویی و من از کار و بار و برنامه های زندگی و خانه مان برایت بگویم و جفتمان هم بدانیم قبل از اینکه دهان باز کنیم، آن یکی همه حرف ها را می داند و قبل از اینکه خودمان از خودمان به هم خبر دهیم، دلمان خبرهایمان را به هم رسانده. ولی باز هم بگوییم و بگوییم و بگوییم و خوشحال باشیم که آدم های این کافی شاپ چند پسره افاده ای خوش خنده فس فس اند که یک ساعت طول می کشد سفارشت را آماده کنند.

تازه بعد از آن نوبت ما باشد که خوردن این چند فقره را انقدر طولش بدهیم که حرف هایمان تمام شود؛ ولی تمام نشود و باز کوکتل میوه سفارش دهیم و همینجور حرف بزنیم و بخوریم؛ حرف بزنیم و بخوریم. حرف هایی که هر جفتمان از آنها خبر داریم.

بعد بلند شویم و همه خستگی ها و غصه ها را بگذاریم روی همان صندلی های نارنجی کافی شاپ میدان ونک و سبک سبک برویم.



علیکم بالخواندن این وبلاگ ها

خب تازه امروز فهمیدم که دیروز روز جهانی وبلاگ بود. حالا یک روز تأخیر را بر من ببخشایید و اجازه بدهید به این فراخوان عمل کنم و پنج تا وبلاگی را که بیشتر می خوانم، معرفی کنم:

نقد فرهنگ؛ مشاهدات انتقادی یک مسافر فر(ه)نگ: وبلاگ آقای شهاب اسفندیاری؛ از سال 89 تقریباً می خوانمش و تحلیل هایش را به خصوص در مورد جریانات سیاسی دنبال می کنم. قبل تر ها که خارج بودند هم حرف ها و تجربه های آنور آبیشان را که می نوشتند، می خواندم. همه تحلیل های سیاسی شان را قبول ندارم ولی در کل می پسندم.

مستطاب زندگی: فاطمه جناب اصفهانی؛ انگار کن که رنگ زندگی و زنانگی را پاشیده باشند در این خانه. تقریباً از 88 می خوانمش. گاهی میزان احساساتی که در پست هایش سرازیر کرده حرصم را در می آورد و خسته ام می کند، ولی دوستش دارم.

خرمالوی سیاه: آلما توکل؛ از استاتوس جیغ و جار حروف آشنایش شدم. چند روزی می شود، ولی تقریباً روزی چند بار بهش سر زدم و همان روز اول آشنایی هم اغلب پست هایش را خواندم. بیشتر از نوع نگاه و تحلیلش، جذب قلمش و سادگی و روانیش شدم. راستی عکس هایی که برای مطالبش می گذارد را هم می پسندم.

طفل معصوم: وبلاگ معصومه امیرکبیری(یعنی از بچه های امیرکبیر) خودمان است بعد از بچه دار شدنش. معصومه باورت می شود تا قبل از اینکه برای روز تولدم کامنت نگذاشته بودی نمی دانستم وبلاگ داری؟. قبل تر ها وبلاگ های مادرانه را می خواندم اما خیلی وقت هست که دیگر آنها را دنبال نمی کنم؛ چون نه نیازم است و نه اعصاب این همه توجه ویژه شان به بچه ها را دارم. برخی شان که یکجوری می نوشتند انگار کن آسمان سوراخ شده و بچه آنها فقط افتاده پایین. ولی معصومه خودمان مثل خودش می نویسد و سخت هم نمی گیرد تربیت بچه را. در کل وبلاگ مادرانه ایست که رواعصاب نیست.

نیکولا:  نیلوفر نیک بنیاد؛ تازگی ها آشنایش شدم و می خوانمش. قلمش را خیلی می پسندم بیشتر از نوع نگاه و تحلیلش. بخوانیدش شما هم.

با اجازه مسئولین فراخوان، به جز این 5 تا در تحولات کشورهای منطقه و جهان وبلاگ سعی و هر از گاهی هم عکاس بی حواس را می خوانم. آهستان را هم در جریانات سیاسی. خیلی حوصله خواندن چای داغ  هم را ندارم، ولی تعریفش را شنیده ام.

علیکم بالخواندن این وبلاگ ها


بشکست اگر دل من...

اینکه نتونی حرفت رو بزنی و عوضش داد داد کنی و فریاد بکشی و دعوا راه بندازی، خیلی بده.

اینکه انقدر آدم عجول و کم صبری باشه که خیلی زود کاسه صبرت لبریز بشه، خیلی بده.

اینکه آدمای اطرافت متوجه نشن که تو چرا رفتارت بد شده و چرا همش داری دعوا می کنی و مثل گربه پنجول می کشی، خیلی بده.

اینکه وقتی آدمای اطرافت هر وقت رفتارشون عوض میشه و حالشون خوب نیست، علی رغم همه پنجول کشیدناشون تو سعی می کنی بهشون نزدیک بشی و ببینی چشون شده، ولی حالا که خودت رفتارت عوض شده هیشکی هیشکی سعی نکنه بفهمه چته و حرف حسابت چیه و رهات کنن، خیلی بده.

اینکه مدام مجبور باشی حرفی رو که تا سر زبونت میاد و باید بزنیش، نزنیشو قورتش بدی، خیلی بده.

اینکه همه اینها رو مجبور باشی بریزی تو خودت و عوضش یه لبخند گنده ازینور تا اونور صورتت بکشی و از وقتی بیداری می شی تا وقتی باطریت تموم میشه روی صورتت نگهش داری، خیلی بده.

خیلی بده... خیلی خیلی خیلی بده...


بهانه زندگی ام... زندگی بی بهانه ام


اصولا این دنیا انقدر سخت و طاقت فرساست که برای زنده ماندن و نفس کشیدن و تحمل کردن آن باید بهانه داشت؛ یک بهانه خیلی خیلی خوب برای زندگی. حتی اگر خیلی کوچک باشد یا حتی اگر خیلی هم مطمئن نباشی که می خواهی به خاطرش نفس بکشی. ولی ته تهش باید یک چیزی باشد. یک چیزی که باعث نشود یکهو حس کنی همه چیز سیاه شده و دنیا به آخر برسد برایت.

اولین بار که این حس پایان را داشتم، آخرای اسفند پارسال بود؛ وقتی داشتم چمدان می بستم که بروم سفر. کلی باهاش جنگیدم و کلی برایش علت ردیف کردم که احتمالا چون آخر سال است اینجوری شده ای، حتما حجم کاریت بالا بوده وقت نکردی درست درمون به روح و روانت رسیدگی کنی، حالا بری برگردی خوب می شوی و نگران نباش و ازین حرف ها.

رفتم، برگشتم، ولی.... خیلی دوست داشتم از بین می رفت، خیلی دوست داشتم سال جدیدی این حس آزاردهنده را نداشته باشم، خیلی هم باهاش مبارزه کردم، ولی بود؛ همچنان بود. نشسته بود ته ته ته قلبم.

وقتی در شلوغی ها حواست به یکی است و نمی خواهی مستقیم هم نگاهش کنی، چه جوری می شود رفتارت؟، رفتار من هم با این حسم که جا خوش کرده آن اعماق همینجوریست. شلوغ بازی در می آورم، سر و صدا می کنم، حواس خودم را پرت می کنم ولی... ولی همینجوری با گوشه چشمم دارم می پایمش. هست، هنوز هست، هنوز زنده است و نفس می کشد. حتی پیرتر هم نشده که امید داشته باشم عمرش تمام شود و بمیرد.

بی بهانه ام برای زندگی و تو چه دانی "تا چه مایه اندوهناک و دشوار می تواند باشد عالم وقتی هیچ بهانه ای برای حضور در آن نداشته باشی..."

خیلی دوست دارم می توانستم در مورد بهانه ها بنویسم؛ در مورد فرآیند بی بهانه شدن آدم ها، ولی نمی شود؛ یعنی نمی توانم. کاش یک روز بتوانم.

هه هه...:/

اصولا کاری به پوشش آدم ها ندارم. با ادله خودم هم معتقدم که هرکس مختار است در انتخاب نوع پوشش خود. اما حداقلش انتظار دارم آدمی که مطالعات اجتماعی دارد روشنفکر است به قول خودش و هزار و یک گزاره درست و غلط را در مورد حقوق زنان و نگاه مردها به زن در کنار هم ردیف می کند، مثل آن زنی که هیچ کدام ازین حرف ها را نمی داند و چشم و گوش بسته تابع مد است، لباس نپوشد و آرایش نکند.

آخر عزیز من تو که در یک برنامه علمی دقیقه به ساعت در آینه نگاه می کنی و مراقب کمرنگ نشدن رنگ رژت هستی و هر چند دقیقه یک بار دستت می رود روی شالت و موهایت را مرتب می کنی و نازکی ساپورتت به قدری است که.... تو دیگر دم از ابژه جنسی شدن زن و اینکه نظام مردسالار است که زن را به این روز درآورده و باید با آن جنگید نزنی ها که خنده ام می گیرد. باز دم بعضی از دوستان روشنفکرم گرم که حرف و عملشان یکی است.


دو دست و یک دل پرآشوب



انگار خدا وقتی نگرانی ها و دلشوره ها و همه احساس ناامنی های عالم را آفرید، آنها را یک جا و همچین قلمبه‌شده گذاشت در دل زن های عالم.

انگار این احساس، ذاتی زن است. به خاطر همین هم هست که مدام دنبال دو دست محکم می گردد؛ دو دستی که بداند می تواند به آنها تکیه کند و همه حواس دست ها به اوست، که دست ها نمی گذارد در سختی ها و ناراحتی ها کمر خم کند و بشکند.

می خواهی ببینی یک زن چقدر احساس امنیت دارد و چقدر آن دست های محکم در زندگیش وجود دارند، فقط به چشم هایش نگاه کن. خوب خوب نگاه کنی ها، نه الکی و سرسری، وقتی ته ته چشم یک زن داشت دودو می زد یا آن اعماقش یک قطره اشک خشکیده بود، بدان که این دو دست را در زندگیش کم دارد. مثلا نگاه کن به چشم های مریم؛ از 88 تا حالا شده کابوس زندگی من، باورت می شود هنوز هم بعضی شب ها نمی گذارد راحت آرام بگیرم؟، یا نگاه کن به عمق چشم های الناز؛ که شوهرش یکهو بعد از سال ها زندگی تغییر رفتار می دهد و انگار نه انگار باید به زن و زندگی اش برسد، یا کلی مثال دیگر.

زن های زیادی را دیده ام که یا اصلا این دست ها را در زندگیشان تجربه نکرده اند، یا برای مدتی داشته اند و از دست داده اند و باز دوباره همه ترس هایشان برگشته است. بعضی هاشان هم حتی خودشان خواسته اند که دستی در زندگیشان نباشد یا خودشان کاری کرده اند که آن دست ها رهایشان کنند و بروند. ولی چه خودخواسته باشد، چه از سر اشتباه خودشان باشد، چه از سر اشتباه جامعه باشد، چه عیب و ایراد از مردها باشد، و هزار چه دیگر، توفیری ندارد؛ نهایت نهایتش یک زن است با دلی پر از نگرانی و آشوب که انگار انداخته اندش در آتش و هی بالا پایین می شود.

حتی بدجنس هایت را هم دوست دارم؛ حتی بداخلاق هایت را، حتی نامردهایت را

چند روزی می شود که فرق کرده ام. ساکت شده ام و سرم به کار خودم است. از دور آدم ها را نگاه می کنم و از همان دور حواسم به همشان است. همه همه شان؛ حتی آنها که کمتر می دیدمشان یا بهشان توجه می کردم؛ از مامان و بابایم، تا همکارهایم، از محسن و مهدی تا آقای فداکار که هر صبح که وارد ساختمان محل کار می شوم از جایش بلند می شود و غروب ها موقع خارج شدن هم باز با آن سن و سالش همین کار را تکرار می کند و هر دفعه من با غصه ای نگاهش می کنم و اول با چشم هایم و بعد با زبانم التماس می کنم که بار آخرتان باشد آقای فداکار ها... ولی چه فایده...

از فاطمه عزیزم تا آن دوست نمایی که چند سال قبل ضربات مهلکی به زندگی ام زد و یک بار حساب کردم دیدم 8-9 سالی ناقابل را به فنا داد و چه جالب حتی، از همکارهایی که داخل دفتر با هم کار می کنیم و به هم نزدیکیم و در شادی و غم هم سهیمیم تا آنها که خارج مجموعه اند و هر چند هفته یک بار ایمیل و تماسی با هم داریم، حتی به بچه های شورا و بچه های پژوهشگاه هم فکر می کنم و لبخند می زنم، یا سمانه دختر همسایه مان و نرگس خانوم که پارسال همین موقع ها از دنیا رفت و تا قبل از آن هر روز از بیکاری و تنهایی روی پله دم در خانه اش می نشست و غروب ها که برمی گشتم خانه با هم سلام و علیکی می کردیم و هنوز که هنوز است لبخندش و آن چین و چروک زیر لبش در ذهنم مانده است....

این چند روز انقدر دقیق و ظریف و با جزئیات کامل تمام خاطراتم و آدم ها جلوی چشمم رژه می روند که گاهی ترس بر می داردم. انگار همه چیز ریز به ریز و مو به مو در حافظه ام ذخیره شده بوده و من مدت ها خبری ازشان نداشتم و یکهو همه  آدم هایی که کم و زیاد از زندگی ام رد شده اند، با همه جزئیاتشان جلوی چشمم می آیند.

جلوی چشمم می آیند و من مدام حس می کنم که چقدر دوستشان دارم همه همه شان را؛ همه آنهایی که خاطرات تلخ و شیرین برایم درست کردند و حالا بخشی از زندگی ام شده اند. یک زندگی سی ساله.

گاهی حتی دلم برای لحظات تلخی که برایم ساختند هم تنگ می شود برای اخلاق بدشان، غرغرهایشان، نیش زیان زدن ها، نارو زدن ها، و از پشت خنجر زدن هایشان. گاهی حتی تصور می کنم کاش الان اینجا بودند و در همان حالی که مثلا داشتند آزار می رساندند، تنگ بغلشان می کردم و در گوششان می گفتم "وای چه جالبی تو، چقدر باهوشی حتی، چه فکرها به سرت می زند و چه بامزه نیش زبان می زنی و حال مرا می گیری" و بعد سر دلم را بالا می کردم و به خدا می گفتم "وای خدای من، حتی بدجنس هایت را هم دوست دارم؛ حتی بداخلاق هایت را، حتی نامردهایت را"

انگار که...... هیچی اصلاً، هیچی

مرا با کثیف ها چه کار؟!

.....