از بچه های دانشگاه بود. انقدری با هم دوست بودیم که برخی حرف های درگوشیمان را به هم بزنیم.
یک روز از نیاز شدید جنسی اش صحبت کرد و گفت که خیلی سخت می تواند خودش را کنترل کند. همینجور گفت و گفت و گفت، تا گریه اش گرفت. بعد گفت شیما من از بچگی، از شش- هفت سالگی ام تا حالا که شده 22-3 سالم، همینجوریم. همش درگیر این موضوعاتم. داغون شده ام و...
گفتم: از شش- هفت سالگی؟!!!!! یعنی چی آخه؟!!!!
این شد که تعریف کرد از آن شبی که قرار بوده خانه مادربزرگ روی پشت بام بخوابند و جای خواب این بچه اتفاقی کنار پدربزرگ قرار می گیرد و.... وقتی فیلم هیس را در جشنواره دیدم، مدام صحنه هایی که این بنده خدا برایم تعریف کرده بود از جلوی چشمم رد می شد. طوری که از ترس دست هایم می لرزید و پاهایم سست شده بود.
پدربزرگی که از شش سالگی تا تقریبا نه سالگی این دختربچه، مدام از فرصت های مختلف استفاده کرده و رابطه رادیکال جنسی با این بچه برقرار می کرده و بچه ای که احساس لذت داشته و دوست داشته این اتفاق باز هم برایش بیفتد.
هنوز غم چشم هایش وقتی از این احساس لذت همراه با گناه و ناراحتی اش برایم می گفت، در ذهنم مانده. اینکه از همان سن و سال هر مردی را جنسی می دیده و فکر می کرده انتهای زندگی همین رابطه است. اینکه حتی دوست نداشته پدرش یا برادرش بغلش کنند و او را ببوسند. اینکه وقتی بزرگ تر می شود و مفهومی به نام دخترانگی را می فهمد، ترس برش می دارد که نکند....، اینکه بارها تا دم پزشکی قانونی رفته ولی هنوز جرأت نکرده وارد شود، اینکه تمام این چالش های ناراحتی و احساس گناه و عذاب روحی و میل جنسی بیدار شده را از همان کودکی تا آن زمان- حدود سال 83 که با هم حرف می زدیم- با خودش حمل کرده و حالا احساس می کند زندگی اش نابود شده. که زندگی واقعی نکرده.
هیس خوب نشان داد این حس های منفی و عذاب ها را، ولی کاش یکی هم از این بیدار شدن میل جنسی در کودکان، از تغییر نگاه این بچه ها به آدم ها و زندگی حرف بزند. بگوید گناه دارند این بچه های بیچاره که دنیای خراب شده تان را به آنها تحمیل می کنید و دنیایشان را نابود می کنید.
نمی دانم الان آن پیرمرد زنده است یا مرده؟، نمی دانم اگر زنده است احوالاتش چطور است؟، نمی دانم آن دنیا خدا چطور او را مؤاخذه می کند؟، چطور باید این آدم تاوان یک زندگی نابود شده را بدهد؟ (یک زندگی؟!! مگر آدم ها یک زندگی اند؟ می دانی این دختر با چند زندگی مرتبط است؟ می دانی چند زندگی را می تواند خراب کند؟ می دانی اگر بچه دار شود، آن بچه چه خواهد شد؟) فقط خدا رحمش کند.
* وقتی داستان این دوستم را در مصاحبه، برای پوران درخشنده تعریف کردم، هم گریه کرد و هم خوشحال شد؛ گریه کرد برای این اتفاق بی نظیر (چون به قول خودش در میان همه داستان هایی که شنیده، این یکی خیلی نادر بوده که پدربزرگ دختر در یک خانواده معمولی و متعادل، سه سال مداوم رابطه رادیکال جنسی به صورت کامل با بچه داشته باشد) و خوشحال شد که هیس را ساخته و عاقبت به خیری برایش دارد.