از هم دانشكده اي هايم بود. البته روابطمان خيلي بيش از يك هم دانشكده اي معمولي پيش رفته بود. دوستش داشتم و دلم غصه دار غصه هايش بود؛ هرچند نمي دانم چرا هيچ وقت اعصاب ابراز محبت كردن بهش را نداشتم.

سال آخر دانشگاه بود كه پسره عاشقش شد و التماس و التماس و التماس و دست آخر هم ديدم يكهو قبول كرد. از همان اول مخالف بودم؛ اصلا از قيافه آنرمال پسره حالت تهوع مي گرفتم با آن مدل ریش و سبیل و آن طرز لباس پوشیدنش. :/  به هر حال علفی بود که باید به دهان بزی شیرین می آمد و از قرار معلوم بز دوست داشتنی و نازک من، بدسلیقه بود یا شاید هم بداقبال.

فكر كنم دوران خوشي شان پر پر يك هفته بود. دورانی که هر روزش برایم با ذوق و شوق و لب هایی که از اینور تا آنور صورتش کشیده شده بود، تعریف می کرد که "آقامون امروز بهم گفت خانومم"، "آقامون امروز دستم رو گرفت تو دستش وقتی داشتیم از خیابون رد می شدیم"، "آقامون نشسته بودیم رو نیمکت پارک، دستشو انداخت پشت سرم" و هزار و یک چیزی که او را- و البته قطعاً هر دختر دیگری را- خوشحال می کرد. (که باز هم البته و قطعاً پسرها اصلاً عین خیالشان به این همه توجه ظریف و دقیق نیست.)

خلاصه این بود داستان ایام خوشی یک هفته ایشان و بعد از آن یکهو طی یک عملیان انتحاری از طرف مادرشوهر و خواهرشوهرهای محترم، پسر خود واقعی اش را نشان می دهد و ازینجا به بعد است که دعوا و دعوا و دعوا و فحش و فحش و فحش و دست آخر هم کتک کاری و کتک کاری و کتک کاری -به همین ترتیبی که ذکرش رفت- وارد این زندگی می شود.

با اینکه همیشه وقتی یکی از عزیزانم در مورد شوهرش برایم درددل می کند، اغلب سعی می کنم احساساتم را کنترل کنم و کمتر یک طرفه به قاضی بروم و کمتر از سر عاطفه و محبت طرف عزیز خودم را بگیرم، ولی واقعا در این مورد هر جور حساب می کردم می دیدم واقعا مسبب سختی های این زندگی، پسر بود با همه بی توجهی هایش به زندگی مشترکشان و با همه توجهش به مادر و خواهرهایش.

دوران یک ساله عقدشان با همه این مصیبت ها به سر آمد و رفتند سر زندگی شان و البته باز هم همه این دعواها و کشمکش ها همچنان ادامه دارد؛ حتی بعد از تقریبا 9 سال و با وجود طفلکانی معصوم.

انقدر ناراحت و نگران زندگی اش هستم که حتی اعصاب حرف زدن مستقیم با خودش را هم ندارم؛ زنگ می زند جواب نمی دهم، خودم هم چندین بار در هفته دستم می رود که تماسی بگیرم ولی نمی توانم، طاقت دیدنش را که هیچ رقمه ندارم، فقط در ذهنم هست و در دعاهایمو و البته روی اعصابم. و احوال پرسش هستم از این و آن.

پی نوشت1:
این روزها خیلی دعایم کنید؛ برای آدمی که گرفتار بازی های دروغین یک مشت آدم، که وقتی حتی اسمشان می آید دهانم باز می ماند از این همه رذالت و پستی، شده بوده و حالا... :|

پی نوشت2:
وقتی بررسی کتاب "فرار" آلیس مونرو به دستم رسید و خواندمش، از ابتدا تا انتها به خودم می گفتم چه جالب است این نگاه مردان به زنان؛ این فرامکانی و فرازمانی بودنش، این کند تغییر کردنش. این متن جیغ و جار حروف را دوست داشتید بخوانید.

پی نوشت3: این سرچ هایی که ملت می کنند و گوگل با آنها هدایتشان می کند به سمت وبلاگم هم گاهی جالب اند؛ مثلاً "من یک زن لبنانی می خواهم"، "دختر زیبای لبنانی"، "مدل موی جذاب برای پسرها"، "دختر چادري خوشگل".... یکی هم که شاهکار بود: "حرف های آدم های بیچاره" :)) (يعني تا به حال سرچ يه اين هوشمندي ديده بودين؟ :دي)