بي ربط هايم...


چند تا حرف بي ربط كه مانده بود در دلم و گفتم يكجا همه اش را بنويسم؛

1. اين روزها كه هوا دارد كم كم سرد مي شود، نگراني هاي من هم بيشتر مي شود؛ براي آن آدامس فروش ميانسال نابينايي كه چسبيده به ديوارهاي بانك مركزي، كار مي كند، براي آن عاقله مردي كه نزديك مسجد الغدير كنار جدول خيابان ليف مي بافد و مي فروشد، براي واكسي چهارراه نزديك خانه مان كه بين دو تا مغازه بساط كرده... مي ترسم از سرماي بيشتر، از باد سرد، ازينكه باران پاييزي بزند و... :(

2. بالاخره بعد از حدود چهار ماه، نشستم پشت ماشين. البته فقط در خيابان فرعي ها ولي باز هم خوب بود برايم؛ اصلاً فكرش را هم نمي كردم. طلسمش شكسته شد. :)

3. سمانه، دختر همسايه مان كه قبلاً پرسيده بودم به نظرتان چه كار بايد بكند، يادتان هست؟. چند هفته بعدش آمد گفت بچه خودش سقط شد. حالا بعد از اين همه مدت افسردگي شديد گرفته و مي گويد خودم بچه را انداختم. عذاب وجدان دارم و دلم مي خواهد خودم را بكشم... :|

4. از وقتي با سميرا آشنا شده ام، به اين نتيجه رسيده ام كه بايد به بعضي مردها پول داد و بهشان گفت: "تو رو خدا اين زنتان را تحمل كنيد و طلاقش ندهيد.". يعني بعضي زن ها هستند كه فقط با ازدواج جمع و جور مي شوند انگار؛ قبل از ازدواج و بعد از طلاقشان بلاي زندگي مردهاي متاهل و مجردند. فرقي هم ندارد برايشان كه بخواهند زندگي زن ديگري را تباه كنند يا مثلا حتي با داشتن بچه، وارد زندگي پسرهاي مجرد شوند. لزج و چندش اند حتي  :/

اينم از هفته سلامتتان... مباركه الهي

شهر پدري، شهريست براي خودش تمام و كمال؛ حتي فرودگاه هم دارد. امكانات شهري در حديست كه حتي زمان سه استان شدن خراسان، با بيرجند- اگر اسم را اشتباه نكرده باشم- در رقابت بود براي مركز استان شدن و حتي تا جايي كه يادم مي آيد، آن زمان با درصد كمي تفاوت در تسهيلات، به بيرجند باخت.

به هر حال آدم سالم انتظار دارد همچين شهري، بيمارستان درست درمان هم داشته باشد. البته داردها؛ يعني يك بيمارستان تازه ساز بزرگ دارد. يك زايشگاه قديمي تر هم دارد. ولي كاش نداشت حداقل دل آدم كمتر مي سوخت. چرا؟!!

يعني كافيست خانم بارداري باشيد و خداي نكرده كارتان به سزارين بكشد و شما پول كافي نداشته باشيد كه سريع خودتان را برسانيد به مشهد و بيفتيد زيردست ماماي نابلد زايشگاه و ماماي محترم هم موقع برش زدن رحم، همچين برشي مرحمت بفرمايند كه چند ماه بعد از درآمدن بچه، مجبور باشيد دوباره برويد بيمارستان تا رحم گنديده تان را در آوريد و بيندازيد دور و.... بد به حال آن دختر 18 ساله روستايي كه بعد از به دنيا آمدن اولين بچه اش كه ازقضا دختر هم هست، رحمش را از دست داده و مگر مي شود شوهرش يا خانواده شوهرش به يك بچه، آن هم دختر، بسنده كنند و نروند سرش هوو بياورند. اصلا هوو به جهنم، همين كه زنان جوان آن منطقه انقدر راحت در راحت ترين عمل جراحي زنانه، اين بلا سرشان مي آيد، واي به حال عمل هاي سخت تر و پيشرفته تر.

حالا اين اتفاق به دليل توزيع نامناسب دكتر است، به خاطر كمبود بودجه است، به خاطر زياده خواهي دكترهاست، به هر دليلي هست نتيجه اش غمناك است و دلگير.

خلاصه كه اين را گفتم تا نهايت بگويم هفته سلامت زنان هم مباركتان باشد الهي؛ زنان سرزمين من...

ديگر نگران داس ها نيستم...


خوبم

درست مثل مزرعه ای که

محصولش را ملخ ها خورده اند

دیگر نگران داس ها نیستم


* فريبا عرب‌نيا


یلدا می خوام همکارت بشم :)

اگر راننده تاکسی ها بهترین جامعه شناس‌ها باشند، قطعاً آرایشگرهای خانوم بهترین‌ها هستند در شناخت جامعه زنان. از بس که کیس می رود و می آید زیر دستشان و اغلب هم از زندگی شان حرف می زنند. اصلاً همین شناخته شده بودن و نبودن، همین آشنا بودن و نبودن با آرایشگر، آدم ها را راحت می کند در حرف زدن هایشان. حتی گاهی آدم ها چیزهایی را اعتراف می کنند که شاید به سختی با هرکس دیگری آن را مطرح کنند.


وقت هایی که گذرم می افتد پیش یلدا، آرزو می کنم وقت سرشلوغیش رسیده باشم و بتوانم در آن همهمه آدم‌ها گوش تیز کنم و تمام تمام تلاشم را به خرج بدهم تا ببینم آن دختر جوانی که از آن مدل موی مورد علاقه من دارد و زیر دستش نشسته، آهسته آهسته در گوشش چه می گوید که یلدا را اخمو کرده، یا آن خانم میانسالی که حتی غم و خستگی چشم هایش مرا می ترساند، ریز ریز چه زمزمه ای دارد باهاش، یا...


حظ عجیبی دارد شنیدن این داستان ها برایم حتی یواشکی و نصفه و نیمه؛ تعاریف عریان، ساده و راحت آدم ها از خودشان و زندگی شان، حس کنجکاوی عجیبم از کودکی برای کشف وجود آدم ها را ارضا می کند. 


گاهی که حتی خود یلدا داستان های بقیه را می گذارد کف دستم که دیگر انگار دنیا را بهم داده اند؛ مثل داستان آن خانم روسپی که تعریف کرده بود یک بار سوار ماشین آقایی می شود و بعد به خانه که می رسند، مرد ازش می خواهد با سگش... و مرد با دیدن این صحنه... و زن بیچاره هم قبول کرده بود.


حتی ترش وقت هاییست که خودم هم در دام یلدا گرفتار می شوم. وقت هایی که حسی، غصه ای، شادی ای،... در دلم وول می خورد و تا می نشینم روی صندلی اش، با یک قیافه عجیب غریب نگاهت می کند و می گوید: وااااای شیما.... بعد مجبور می شوی برایش تعریف کنی همه همه چیز را. بعد او هم برایت تعریف کند و بعد با هم غصه هم را بخوریم، یا با هم شادی کنیم.


... خلاصه که امروز به این نتیجه رسیدم اگر یک زمانی نخواستم کار فرهنگی بکنم، حتماً حتماً حتماً بروم آرایشگر شوم.



چند سالی می شود که ازت متنفرم

حس استرس شب اول مهر که کتاب های نو را گذاشته ام داخل کیف و دفترهایم را جلد و خط کشی کرده ام و در رختخواب چشم بر هم نمی گذارم که نکند صبح خواب بمانم.

حس وقتی صبح ها مجبور بودم از جایم بلند شوم و بروم آن مدرسه ابتدایی دوست داشتنی و بشوم مبصر شیر آب سمت راست حیاط، همان شیر آبی که روبروی کلاس 2/1 بود و خانمشان خانم دژبدی بود که قبلا مدرسه پسرانه درس داده بود و حالا همش بهمان می گفت: "پسرها از شماها بهترند، شماها لوس بازی هایتان زیاد است." ولی هوا سرد باشد صبح ها و دوست داشته باشم بیشتر بمانم در رختخواب گرم و نرمم.

حس اینکه از مدرسه برسم خانه و تند تند مشق هایم را بنویسم تا با سمانه، فاطمه، زهرا، زهره و سعیده برویم خاله بازی. هر دفعه خانه یکی از بچه ها.

حس وقت امتحان ها که مثل یک بچه مثبت رواعصاب درس هایم را خوب خوب بخوانم و امتحان هایم را خوب بدهم.

حس اینکه زمستان نشده برف بیاید؛ آن هم برفی که قبلاها سنگین تر و بیشتر بود و بعد کلی با بچه ها برف بازی کنیم و جیغ بزنیم روی سرسره برفی.
.
.
.

چند سالی می شود که پاییز که می رسد، تمام این خاطره ها پیش چشمم رژه می روند و چند سالی می شود که از پاییز متنفرم...


باید ایستاده مُرد...

بنویس پاک کن... بنویس پاک کن... بنویس پاک کن... پاک کن





كاش...

و من مانده ام در احوالات خودم که چرا نمی توانم هیچ رقمه بپذیرم؟ چرا عمق فاجعه را نمی خواهم درک کنم؟ چرا انقدر توجيه مي كنم؟ چرا مغزم از كار افتاده است؟ اصلاً چرا زنده ام؟ چرا هنوز نفس مي كشم؟.... كاش اين نفس قطع شود... كاش

پي نوشت: إِنَّ الَّذِينَ جَاؤُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِّنكُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُم بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُم مَّا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ

چشماتو باز کن زری...


...


زری عزیزم این را باید الان می نوشتم؛ همین الان که دیشبش بعد از تلفن تو تا نزدیک اذان صبح از غصه ات بیدار بودم و بعد یکهو ساعت 6 با کابوسی از خواب پریدم و بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با خودم و بالا پایین کردن حرف هایت که خوابم برد، دوباره ساعت 9 نشده بیدار شدم. همین الان که دارم از حالت تهوع و سردرد می میرم. راستی این مطلب را رمزدار کردم فقط برای اینکه شاید کسی برایت مزاحمت ایجاد کند. به آنهایی که بدانم مشکلی برایت ایجاد نمی کنند و رمز را بخواهند هم، می دهم.


ادامه نوشته

دل هرزشده اش...

همینطور که دور و برم می چرخد و ازینور به آنور می رود و به کارش می رسد، تند تند حرف می زند؛ "شیما من خیلی گرگ شدم. مثل سنگ پسرها رو سر کار میذارم و مثل سنگ هم می مانم. اگه پسری هم سر کارم بذاره، عین خیالم نیست."

تا من از شک این حرفش در آیم و همینجور کلمات را در ذهنم بچینم تا به این خانم جوان خوشگل شوهرداری که بالای سرم اینور و آنور می رود چیزی بگویم، خودش خیالم را راحت می کند: "می دونی چیه؟ من خیلی اشتباه کردم. واسه همینم هست که الان اینجوری شدم. خیلی سال پیشا که تازه فهمیده بودم میشه دوست پسر داشت، با حمید آشنا شدم. ما خیلی با هم خوب بودیم."

بعد یکهو چشم هایش برق می زند: "باورت میشه هنوزم صبحا از خواب بیدار میشم می خوام شوهرمو صدا کنم اول اسم حمید میاد تو دهنم؟!"

"خلاصه، ما چهار ماه با هم خوش بودیم. ولی یهو مامان حمید به زور براش زن گرفت. من که اصلا باورم نمی شد. یه سالی افسردگی گرفتم، حالم بد بود. به هیشکی اعتماد نداشتم. تااینکه حمید بعد از یک سال دوباره برگشت پیشمو زنشو ول کرد. حالم خوب شد دیگه. کلی با هم سفر رفتیم؛ کیش، مشهد،... کلی خوش گذشت بهمون. خیلی همدیگرو دوست داشتیم؛ هنوزم داریم. بعد از شش سال، من برای اینکه انتقام ازدواج حمیدو بگیرم، به اولین خواستگاری که تو خونمون راه دادیم جواب مثبت دادم. بعد هم اومدم عکس نامزدی و عروسیمو نشون حمید دادم تا اذیتش کنم. ولی فکر نمی کردم مجبور بشم تو این رابطه بمونم. فکر نمی کردم ازدواجم جدی بشه. الان چند ساله با شوهرم هستم. با حمید هم دوستم البته. شوهرم که برای خودش کلی رفیقه داره و بد نمی گذرونه. منم با حمیدم."

من که دیگر از شک حرف هایش، دردم را فراموش می کنم، می گویم: "خب عزیزم این چه کاریه؟ طلاق بگیر از شوهرت با حمید ازدواج کن."

مکث می کند. قیچی و موچینش را در مشتش می گیرد و به کمد زیر آینه تکیه می دهد و زل می زند به چشم هایم: "نمیشه خب. خانوادم اجازه نمی دن طلاق بگیریم. وگرنه حمید می گه اگه طلاق بگیری من هستم همه جوره."

بعد یکهو انگار که یادش آمده باشد نباید این داستان ها را برای من تعریف کند، چشم هایش را از من می دزدد و دوباره کارش را از سر می گیرد و تند تند بالای سرم می چرخد: "خلاصه که این اتفاقا منو خراب کرد. دل منو خراب کرد. سنگ کرد."

بعد هم سریع قبل از اینکه اشک هایش بچکد، کارش را تمام کرد: "فدات شم تموم شد دیگه. من برم صورتمو بشورم."

یکهو دلم گرفت؛ برای دلش، دل خرابش، دل هرزشده اش، برای همه زیباییش، همه جوانیش، همه غم هایش. 



گرگ بودن يا نبودن... مسئله اين است؟

....


مرگ...

چه همه چی سیاهه، چه هوا سرده، چه خستم، چه بی حوصلم، چه یخ کردم؛ یخخخخخ، چه حتی دیگه حوصله حرف زدن با تو رو ندارم که تهش بهم بخندی، یا حتی با تو بريم کافه ونک و بشینیم رو صندلیای نارنجیشو ریز ریز بخندیم، چه خالی شدم یهو از همه احساساتم، چه هیچی دیگه بهم هیجان نمیده؛ حتی مطالب خوب بچه ها و گزارش تصویریا، چه معده دردی گرفتم، چه... چه... چه...

چه مسخرست برام همه چی...

دوست دارم بخوابم... عمیق عمیق عمیق

همین