واقعاً این زن باید چه کار کند؟

واقعاً این زن باید چه کار کند؟؛ اصلاً کجای کار اشتباه بوده؟

یکی از همکارها می گفت باید این زن قبل از صیغه شدن حداقل به خانواده خودش می گفت، که حالا که این مشکل پیش آمده، کمکش کنند و حامی اش باشند؛ خب، بله اگر می توانست به خانواده اش بگوید، خیلی خوب بود. ولی آیا واقعاً یک زن، حتی زن بیوه (مطلقه و همسرفوت کرده)، می تواند این حرف را به خانواده اش بزند؟ چند درصد خانواده های ما این کار را می پذیرند؟؛ اصلاً چند درصد خانواده ها این نیاز زن را درک می کنند و به رسمیت می شناسند؟

حالا باید چه کار کند؟؛ باید به خانواده اش بگوید و بچه را نگه دارد و به مرد فشار وارد کند؟؛ اگر بگوید، عکس العمل خانواده اش چه خواهد بود؟؛ اصلاً به جز خانواده خودش؛ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر، با بقیه اعضای خانواده چه کار کند؟؛ چه جوابی برای آنها دارد؟

به کسی نگوید و بچه را مخفیانه بیندازد؟؛ خب این راه کم دردسرتری به نظر می رسد؛ ولی به هر حال عقوبت دارد؛ مخصوصاً وقتی فرد مذهبی باشد و حلال و حرام الهی برایش مهم باشد، انقدر راحت نخواهد توانست این کار را انجام دهد. جنین هم آفریده خداست؛ حق حیات دارد.

اصلاً آیا اشتباه از مرد بوده که آمده سراغ ازدواج موقت؟؛ وضعیت مرد را نمی دانم؛ یعنی مشخص نیست که نیت و قصد مرد از ازدواج موقت چه بوده؟؛ البته احتمال غریب به یقین نیت و قصد اغلب مردها برای ازدواج موقت، نه حمایت از یک زن بدبخت بیچاره است، نه محبت به او؛ بلكه بیشتر ارضای غرایز خودشان است. يك مرد اگر قصد حمایت از زني را داشته باشد، سراغ ازدواج مجدد می رود نه موقت. به هر حال ازدواج مجدد تعهدآور است و دست و پاگیر.

حالا با هر قصد و نیتی که سراغ این نوع رابطه آمده و این اتفاق افتاده، باید چه کار کند؟؛ بایستد و از زن حمایت کند و بچه را نگه دارد؟؛ خب اگر بشود که خوب است، ولی آن وقت زندگی اول چه می شود؟؛ اگر زن اول بفهمد چه کار می کند؟؛ آیا احتمال دارد زندگی اول از هم پاشیده شود؟

به راحتی زن را رها کند و بگوید بچه را سقط کن؟- همین کاری که الان کرده-؛ آن وقت قبح اخلاقی و شرعی این سقط جنین چه می شود؟؛ روحیه آن زن چه می شود؟

پی نوشت: درست است که این روزها برای معضل ازدواج جوانان، پیشنهاد ازدواج مجدد و موقت مطرح می شود، ولی واقعاً این نوع ازدواج ها، به خصوص ازدواج موقت که در آن واقعاً تعهد مرد نسبت به زن نزدیک به صفر است و به راحتی می تواند کنار بکشد، در عمل تبعات سنگینی به خصوص برای زن دارد.




کاش می شد فرار کنم

اوایل وبلاگ نویسی ام بود که از لینک های ورودی به وبلاگم، به وبلاگی رسیدم که نویسنده اش دختری بود ایرانی مهاجرت کرده به نروژ و مشغول کار و تحصیل. چندباری با هم کامنتی صحبت کردیم و ارتباطمان ایمیلی شد؛ تا اینکه فهمیدیم قبلاً هم‌دانشگاهی بودیم؛ او ورودی 80 رشته ریاضی امیرکبیر و من هم پلیمر. چندین بار هم همدیگر را در دفتر کانون اندیشه دیده بودیم و کلی با هم حرف زده بودیم.

آن زمان ها پستی نوشته بود در مورد اینکه به خاطر فشار اجتماعی از ایران فرار کرده است؛ اینکه اینجا زن نمی تواند زن باشد و موجودیت مستقل داشته باشد و له نشود؛ داغون نشود. آن زمان ها واقعاً درک این حرفش برایم سخت بود؛ هنوز این فشار اجتماعی را حس نکرده بودم، ولی کاش حس می کردم. کاش خیلی زودتر از این حرف ها این فشار را حس می کردم و سریع دُمم را می گذاشتم روی کولم و از اینجا فرار می کردم؛ قبل از له شدن، داغون شدن، قبل از اینکه دنیا برایم سیاه شود، قبل از اینکه به جایی برسم که روز و شب آرزوی مرگ کنم. قبل از اینکه کندن و رفتن برایم نشدنی باشد.

پی نوشت: خستم؛ خیلی خسته، خیلی خیلی خسته، خیلی خیلی خیلی خسته. می ترسم.


صد رحمت به تریاک

شاهگوش دو قسمت آخر، رضا کیانیان نقش یک آدم معتاد به شیشه را بازی می کند؛ با کلی توهمات. یکی از توهماتی که دارد هم توهم کثیفی است؛ مدام "ها" می کند و بعد با آستین لباسش در و دیوار خانه تمیز و مرتب را پاک می کند.

وقتی می بینمش یاد حرف های زهره بنده خدا می افتم که بعد از 11 سال با یک بچه 9 ساله از شوهرش که چند سال آخر اعتیاد به شیشه پیدا کرده بود، جدا شد. زهره می گفت این اواخر بهترین توهمش، همین توهم کثیف بودن محیط بود. یک بار با سر و صداهای شوهرش از خواب بیدار می شود می بیند ماهی را از آکواریوم درآورده و دارد زنده زنده با سیم ظرفشویی می سابد تا ماهی بیچاره را تمیز کند.

باز صد رحمت به تریاک



بیچاره

بعد از طلاقش به صیغه مرد جوان مذهبی زن و بچه داری درآمد. بعد از دو سال، باردار شده است. مرد خیلی راحت، خیلی خیلی راحت، راحت تر از آنکه بتوانید تصورش را کنید به زن گفت "برو یه جا رو پیدا کن بندازش" بعد هم "تو رو به خیر و من رو به سلامت".

حالا زن جوان مانده و یک بچه در شکم که به زودی سقط خواهد شد و خانواده ای که اطلاعی از این ازدواج موقت و بارداری ندارند و قلبی که دو سال در اختیار این مرد گذاشته و حالا به راحتی زیر پا له شده است.



من خیلی نامردم... خیلی

از دفعه قبل که سری زده بودم خانه شان، چند هفته‌ای می گذشت. مدام به بهانه های مختلف دوست داشتند بکشانندم خانه شان؛ منِ سرشلوغِ کم طاقتِ نامرد را.  زنگ زد: "آش آبغوره درست کردم"؛ می دانست عاشق آش آبغوره هایش هستم. "پاشو بیا"؛ "مامان جون آخه سر کارم. شبم دیر میشه تا بیام خونتون. یه بار دیگه میام".

چند روز بعدش زنگ زد: "یادته گفته بودی بوقلمون دوست نداری؟؛ یه مدلی درست کردم برات که نه بو بده نه مزه بد. پاشو بیا شام اینجا بخورر؛ بوقلمون خاصیت داره"؛ "قربون دستت، ولی امروز تا 7 شب سرکارم، بعدشم دیر میشه. یه روز دیگه میام فدات شم."... چند بار دیگر هم زنگ هایشان تکرار شد.

امروز بالاخره با خجالت تمام راهم را کج کردم و رفتم خانه شان. طبق معمول زنگ که می زنی باید صبر کنی؛ خیلی صبر کنی تا یکی شان یواش یواش و عصازنان بیاید نزدیک آیفون و بعد چشم هایش را ریز کند تا بتواند درست ببیندت و بعد در را باز کند.

در باز شد؛ جفتشان مبل‌هایشان را گذاشته بودند سمت قبله و داشتند تعقیبات نمازشان را می خواندند. سلام و روبوسی و بعد باباجون با چشم های پراشک دست هایش را بالا برد و گفت: "خدا خیرت بده؛ چه خوب کردی اومدی."

یعنی راضی بودم اگر زمین دهان باز می کرد و من دفن می شدم.

پی‌نوشت:
هرچقدر هم بقیه نوه ها به پدربزرگ- مادربزرگ هایتان سر بزنند، باز شما جای خودتان را دارید؛ پس وظیفه خودتان را مثل بچه آدم انجام دهید.

من و بادكنك آبي‌م

22 بهمن 1366؛ من چهارسال و 10 ماهم بود و داداش مهدي حدود 10 ساله. محسن هم دوران جنيني اش را سپري مي كرد و باري بود براي مامان. هر سه تايمان با مامان راهي شديم براي راهپيمايي. نه از اين راهپيمايي ها كه اين روزها مثلاً از فردوسي تا چهارراه ولي عصر مي روم و سريع برمي گردم خانه؛ نه، راهپيمايي اساسي؛ مثلاً از ميدان امام حسين تا نزديكي هاي آزادي.

در مسير يك بادكنك آبي هم براي من خريدند. وسط هاي راهپيمايي بوديم كه يكهو آژير قرمز زدند. مردم پناه گرفتند به جوب ها و كنار ساختمان ها. ما هم پريديم داخل يك جوب بزرگ خشك. بادكنك آبي را از ترس نتركيدنش، گذاشته بودم زير دلم و خودم را جمع كرده بودم رويش. آژير قرمز تمام شد كه يكهو بادكنك وسط آن آشفته بازار و هول و هراس مردم، با صداي بلند تركيد و من ماندم و چشم هاي گريان و مردم شوكه و ترسيده كه نزديك بود از عصبانيت كتكم بزنند. :)... روزگار خوشي بود.


(من و داداش مهدي‌م؛ عكس كاملاً بي ربط، فقط صرف قديمي بودن و همينجوري هوس كردن)




خدايا به سلامت دارش

روزهاي زوج از پاركينگ -2، اول دكمه طبقه همكف را مي‌زنم و در آسانسور كه باز مي شود كله‌ام را مي‌كنم بيرون و سلام و احوال پرسي با آقاي فداكار و بعد هم دكمه 2 را مي زنم.

امروز كه طبقه همكف را زدم، تا در باز شد و خواستم كله ام را بيرون ببرم، ديدم آقاي فداكار با پريشاني پريد جلوي در آسانسور و سلام و احوالپرسي و بعد با لكنت هميشگي‌اش گفت كه دارد از اينجا مي رود قم؛ همين امروز؛ همين چند ساعت ديگر. حلاليت خواست و حلاليت خواستم. موفق باشيد گفتم و زنده باشيد شنيدم... و بعد آمدم بالا.

عصر كه مي خواستم بروم خانه، باز هم طبق معمول روزهاي زوج، اول طبقه همكف را زدم و خواستم سرم را ببرم بيرون تا از آقاي فداكار خداحافظي كنم كه يكهو يادم افتاد ديگر آقاي فداكار نيست. دلم گرفت؛ دلم بدجور گرفت.

خدايا به سلامت دارش...



يكي ديگر از آرزوهايم هم برآورده شد

دوست مهربان، من را به يكي از آرزوهايم رساند و بالاخره شنبه شب در لباس عروسي ديدمش و چقدر هم كه زيبا و خواستني شده بود.

قابليت هاي وجودي بعضي آدم ها

يكي از همكارهاي محل كار قبلي ام است. شده ام آدمي كه سرريز احساسات مثبت و منفي اش را پيش من خالي مي كند. به خصوص مواقعي كه با پسري دوست مي شود و زمان هايي كه آن پسر دست به سرش مي كند و مي فرستدش در كماي روحي.

حالا اين بار فكر كنم اواسط سال قبل يا دو سال قبل بود كه زنگ زد و با ذوق گفت: "شيمااااا، آقاي.... را يادت مياد جزو همكاراي قبليمون بود؟"؛ من در حالي كه يك تصوير محوي از آن آقا در ذهنم باقي مانده بود، گفتم: "نه خيلي، چطور؟"

-"هيچي، خواستم بگم با هم دوست شديم. خيلي پسر خوبيه."

-"يعني آدم نميشي تو به خدا. خستم كردي."

....

حالا دو روز قبل زنگ زده با اشك و آه: "ديشب چند تا جمله غمناك نوشته بود تو ويچت؛ زنگ زدم بهش حالشو بپرسم شروع كرد درددل كردن باهام؛ يه ساعت و نيم حرف زد. بهم گفت كه دو ساله عاشق دخترخالشه و قرار بوده با هم ازدواج كنن ولي يهو دختره با يه پسر ديگه دوست شده و حالا علي ناراحته. من چقد احمقم شيما. كلي با هم بيرون رفتيم، كلي براش كادو خريدم، تمام ماه رمضون از شب تا صبح با هم حرف مي زديم. چقد حرفاي عاشقانه بهم زده. حالا فهميدم... حالم بده. من هنوزم دوستش دارم...."

پي نوشت: چه قابليت هايي دارن بعضي از مردها كه همزمان به چند نفر عميق ابراز احساسات و عواطف مي كنند و بعد هم مدعي هستند كه فقط عاشق يكي از اين چند نفرند و بقيه در حد و حدود دوست هايشان هستند، و چه قابليتي دارند بعضي از دخترها كه روحشان را مدام از اين آدم به آن آدم مي دهند تا با آن بازي شود. 



وقتی یکی از اعضای طالبان زنگ می زند... :)



پیش نوشت: منظورم از تفکر طالبانی، قسمت های اول مکالمه نیست


- ببخشید خانم دختر گلتون چادری‌اند؟

- بله

- تو خونه هم مهمون میاد چادر سر می کنن؟

- بله

- تو خیابون همه جا چادر سر می کنن؟

- بله

- سرکارشون همه خانومن؟

- تو دفترشون بله، ولی همکار آقا هم دارن.

- یعنی تلفنی با مرد نامحرم حرف می زنن؟

- خب بله، پیش بیاد حرف می زنن.

- تو خیابون هم با مرد نامحرم ممکنه حرف بزنن؟

- خب بله خانوم پیش میاد؛ راننده تاکسی، مغازه دار.

- آخه من پسرم دنبال دختری می گرده که اصلا اصلا با نامحرم حرف نزنه.

- ....

پی نوشت: ترجیح می دهم این بار عوض حرص خوردن از این سطح تفکر ملت، فقط بخندم. :)


درک کردم حال مردهایی که...

حقوقم که واریز شد، بلافاصله قسط هایم را ریختم و بعدش من ماندم و 90 هزار تومان و یک ماه کرایه ماشین و پول بنزین و کادو تولد دوست نازنین و کادوی عروسی آن یکی دوست و ویزیت دکتر و دو خرید خیلی واجب.

فردا صبحش صبحانه با عزیزی قرار داشتم. با همین فکر و خیال ها خوابیدم و صبح یکهو از استرس اینکه "وای خدایا چی کار کنم حالا به نظرت؟!" از خواب پریدم و راهی شدم. دوست عزیزترین زنگ زد که "سررات نون بگیر" داشتم همینجوری پشت فرمان از این خیابان به آن خیابان می رفتم و همه حساب کتاب هایم در ذهنم لق لق می خورد که دوباره زنگ زد "نون بربری یا تافتون بخر؛ سنگک نگیریا"

ماشین را پارک کردم و پیاده با یک لپ تاپ سنگین و کیف پر از دفتر روی شانه و فکرهایی که اینور آنور می شد، راه افتادم دنبال نانوایی که مجدد زنگ زد که "خریدی؟... برو سمت کوچه بالاییمون اونجا باید داشته باشه"؛ هی رفتم هی رفتم هی رفتم.... پیدا نشد. مجدد زنگ زد که "اصلاً ولش کن بیا نون لواش بخر از سر کوچمون زود بیا" دوباره مجبور شدم راه را برگردم و بالاخره نان را خریدم.

در را که باز کرد تا سوار آسانسور شوم و برسم خانه اش، احساس کردم چه حس عصبی پاچه گیری دارم.  همینجور گشتم در وجودم دنبال دلیل این حس عصبی: اینور آنور رفتن برای گرفتن نان؟؛ تماس های پشت سر هم دوست و خرده فرمایش هایش؟؛ پیاده رفتن طولانی با لپ تاپ و کیف سنگین؟؛ پیدا کردن جای پارک؟؛ .... چی؟

بعد درک کردم حال مردهایی را که به این درو آن در می زنند تا یک لقمه نان حلال بیاورند به زندگی و تازه مسئولیت زن و بچه را هم دارند و بعد یکهو در این شرایط اقتصادی و کاری، گیر کنند چه طور این مخارج را تامین کنند و در این فکر و خیال ها که هستند، هی خانمشان زنگ می زند "این نون رو بگیر؛ ازون یکی نگیریا، زود بیا، چرا مامانت دیروز محلم نذاشت؟، چرا داشتی می رفتی درست خداحافظی نکردی؟ و..." هزار جور حرف دیگر.

* تازه شکر خدا من دلم گرمه به بابام...


زنم بهم گفت: مجيد بيا زن محمود رو بگير ثواب داره

چند وقت پيش بود؛ سوار يك پيكان مسافركش خردلي رنگ درب و داغون شدم. من جلو نشسته بودم و سه تا خانم هم پشت. راننده هم عاقل مردي حدود 55-50 ساله؛ سرحال و خوش برخورد.

نزديك ظهر بود؛ گوشي اش زنگ خورد و صداي زنانه ضعيفي را از پشت گوشي شنيدم. مرد در جوابش گفت: "باشه براي نهار ميام. نزديكم؛ تا نيم ساعت ديگه مي رسم". بعدش شماره اي را گرفت و گوشي را گذاشت روي گوشش؛ باز هم صداي ضعيف زنانه اي را شنيدم. مرد گفت: "خانوم نهار نميام امروز..... نه ديگه نميام.... ميرم اونور." صداي ضعيف زنانه يكهو تبديل شد به صداي جيغ و داد و مرد هم گوشي را قطع كرد.

مرد گوشي را با عصبانيت پرت كرد روي داشبورد و خود به خودي شروع كرد تعريف كردن: "خانوما راستش زمان جنگ من و رفيقم زن و بچه هامونو گذاشتيم و رفتيم جبهه؛ رفيقم شهيد شد، ولي من برگشتم. وقتي برگشتم زنم بهم گفت: «مجيد بيا زن محمود رو بگير ثواب داره؛ هم خرجيشونو مي ديم، هم اونا تنها نيستن.» منم خر شدم حرفشو گوش كردم. حالا اصلاً نمي تونن با هم كنار بيان. خونه هاشونو جدا كردم؛ ولي همش دعوا دارن با هم. منم اين وسط موندم. ديگه اعصابم مي كشه والا."


پي نوشت: واقعاً تحمل چندهمسري، حداقل براي ما زن هاي ايراني، خيلي سخت و طاقت فرساست؛ حتي اگر خود همسر اول پاپيش بگذارد.


حتی انقدر گریه کنم تا بمیرم

تصورات غلط من بود که فکر می کردم همه چیز تمام شده؛ تصورات غلط من بود.

امروز این را با عمق وجودم احساس کردم و بعد خودم را نگه داشتم تا همه همکارها بروند و دفتر خالی شود و بزنم زیر گریه؛ از آن گریه ها که مستقیم از قلبت می ریزد بیرون؛ انگار که یکی قلبت را فشار داده و قطره قطره خون قلبت را از چشم هایت می دهد بیرون؛ از آن گریه های عمیق که آدم را مچاله می کند.

بعد همینجور که گریه می کردم، از خودم بدم آمد؛ از این همه تصورات غلطم، از این همه اشتباهم، از این همه ناتوانی ام، از این همه کار که روی دستم تلنبار شده و حس انجامشان را ندارم، از این همه گریه حتی.


طلاقت می دهم؛ خودم هم یک شوهر خوب برایت پیدا می کنم

چند ماهی بیشتر نیست که نسرین ازدواج کرده و به اصطلاح رفته سر خانه و زندگی اش؛ حالا می خواهد طلاق بگیرد؛ یعنی شوهرش می خواهد طلاقش بدهد. چرا؟

بلافاصله بعد از ازدواج، آقا پسر به نسرین بخت برگشته می گوید: "راستش من اصلا دوستت ندارم. من چند ساله عاشق زن عموم‌ام. هنوزم اونو می خوام. نمی تونم با تو زندگی کنم. تو دختر خیلی خوبی هستی. طلاقت می دم؛ خودم هم یه شوهر خوب برات پیدا می کنم."

حالا نگو خانواده آقاپسر که می دانستند پسرشان چند سالیست عاشق زن عمویش شده، برای اینکه سر به راه شود و این هوس بیخود از ذهنش برود، به زور برایش زن گرفته اند و ذره ای هم به دختر بیچاره ای که به خواستگاری اش می روند فکر نکرده اند.

پی نوشت 1:
خانواده دختر و پسر، هر دو، مذهبی هستند.

پی نوشت 2:
وقتی پسر یا دختری عاشق می شود؛ آن هم از این مدل غیرمعمولش که بیشتر به هوس شبیه است، اگر عرضه دارند با خودشان مبارزه کنند و از ذهن و دلشان آن آدم را پاک کنند -که چه بهتر- و بعد بروند سراغ ازدواج با یک آدم دیگر، ولی اگر نتوانستند، خواهشاً ازین نسخه ها نه خودشان برای خودشان بپیچند نه خانواده برایشان.

پی نوشت 3: چالش هایی که بخش مدرن هویتی با بخش مذهبی هویتی ایجاد کرده است و دارد به راحتی این بخش را کمرنگ می کند و به محاق می برد، تاحدودی نشان از ظاهری بودن و اندیشیده نشده بودن این بخش مذهبی است. تا جایی که حتی نتوان لقب "مذهبی" به جامعه ایرانی داد.


وقتي همه چيز را بي اهميت مي كني اي دوست

من باشم، تو باشي؛ آخر ماه باشد و جفتمان پولمان به ته رسيده باشد. بعد هم حرف‌لازم باشيم و هم گرسنه و برويم پرت كنيم خودمان را در يك فست‌‌فودي نه چندان جالب.

حالا تو بگو چه فرقي مي‌كند كه خيلي هم فست‌فودي‌اش جالب نباشد، چه فرقي مي‌كند پولمان نرسد پيتزا بخوريم و من مجبور باشم تن بدهم به چيزبرگرخوري؛ آن هم چيزبرگر ساده ساده، چه فرقي مي‌كند نتوانيم نان سير و سيب زميني سرخ كرده هم كنارش بگيريم.

بعد من از اول تا دم‌دماي آخر نحسي كنم و بگويم قهرم و حوصله ندارم و تو از اول تا آخر كركر بخندي و يك ريز حرف بزني و يك بار هم درست درمان نخواهي كه برايت بگويم چرا قهرم؛ چون به هر حال خودت مي دانستي چه اشتباهي كرده‌اي.

بعد، بعد از همه خوردن ها و حرف زدن ها و نحسي كردن ها، از روي صندلي هاي فست فودي نه چندان جالب بلند شويم و سبك سبك انگار كه روي ابرهاييم، برويم پي كار و بارمان.