زندگی بدون لذت شیرین مقاومت

خب آنها ابرقدرت مادی دنیا هستند و ما نیستیم. ما فقط این سی و اندی سال مقاومت کردیم، تا جاییکه می شد سعی کردیم روی پای خودمان باشیم. مقاومت خوب و شیرین است؛ البته سخت هم است، تلفات هم دارد، بچاپ بچاپ و سواستفاده هم دارد. حالا بعد این همه سال، یک عده مان نخواستیم دیگر مقاومت کنیم. نشستیم روبروی آن ابرقدرت ها. کار راحتی هم نیست؛ قدرت چانه زنی بالایی می خواهد، زحمت دارد، ولی نباید فکر کنیم همین که اجازه دادند بنشینیم روبرویشان، با آنها برابریم. نباید فکر کنیم یکی می دهیم و یکی می گیریم. قطعا ما در موضع پایین تریم. قطعا وقتی کنارشان قرار می گیریم، خیلی چیزهایمان را باید فدا کنیم. البته یک چیزهایی هم نصیبمان می شود. یک چیزهایی برای زندگی شاید راحت تر و آسوده تر؛ بدون درد مقاومت. بدون چشیدن لذت شیرین مقاومت.

زندگی بدون لذت شیرین مقاومت که زندگی نیست. مرگ است. وادادگی است.

پی نوشت 1: قبلا هم سر دور قبلی مذاکرات، وقتی یکی از دوست های لبنانی ام تبریک گفت، نوشتم که خسته شديم، تحمل نكرديم، تاب تحريم ها را نداشتيم، واداديم. يكسري مان كه اصلاً ذهني و انديشه اي هم از دست رفته اند. اصلاً انگار اين تمايل به وابستگي، اين احساس حقارت در مقابل قدرت كه بعضي معتقدند ريشه هاي عميق فرهنگي در جامعه ايراني دارد، مدتي با آمدن ايدئولوژي انقلاب كمرنگ شد و خزيد در پستو تا به وقتش بيرون بيايد و باز بشويم همان آدم هاي گذشته. الان هم سال به سال و ماه به ماه و روز به روز و ساعت به ساعت بيشتر خودش را نشان مي دهد و بيشتر پرتمان مي كند به همان خوهاي پيشينيانمان. داريم مي شويم خلف صالح گذشتگانمان. تا آيندگان در موردمان چه بگويند.

پی نوشت 2: باز هم بلافاصله بعد از اتمام این دور مذاکرات، دوست لبنانی ام با دسته گل و ماچ و بوسه و لبخند، توی واتساپ تبریکات وافر به ایرانیان گفت که از همینجا به شما می رسانم.

 

شیطان

خیلی سال پیش بود؛ به خاطر همین دقیق دقیق حرفش یادم نمانده. ولی مضمونش این بود که ماه رمضان که می گویند شیطان دست و پایش بسته است و نمی تواند بیفتد به جان بنده های خدا و وسوسه شان کند، علی‌الاصول باید بدی ها و گناه هایمان هم کمتر شود. بعد اگر دیدید ماه رمضان آمد و خیلی عوض نشدید یا همان آدم سابق بودید که بودید، بدانید به همان میزان که تغییر نکرده اید، نفستان شیطان شده است.

 

چنس!

سر کلاس باید درباره گم کردن و پیدا کردن چیزی صحبت می کردیم. نوبت یکی از بچه ها رسید؛ یک خانم حدود 45 ساله که دو تا هم پسر دارد. خیلی شیرین و با خوشحالی فراوان تعریف کرد که حدود 10 سال قبل با شوهرش کنار خیابان یک گردنبند طلا پیدا می کنند.

- خب چی کارش کردین؟ صاحبش رو پیدا کردین؟

- همون موقع بردیم فروختیمش. اون زمان شد 600 هزار تومن. خیلی خوب بود. خیلی به درد خورد. این یه جور "چنس"ه دیگه!

(یعنی همه از تعجب نمی دانستیم چه عکس العملی نشان بدهیم)

 

کاتالیزورهایی که باید دستشان را بوسید!

توی زندگی هر آدمی، کلی آدم می آید و می رود؛ آدم های خوب و بد، جورواجور و رنگ ووارنگ. آدم هایی که کم یا زیاد مجبور به ارتباط با آنها هستی و کم یا زیاد ازشان اثر می گیری و بر آنها اثر هم می گذاری، اما فقط بعضی از این آدم ها هستند که پیرت می کنند. خوب پیرت می کنند. ارتباط با این نوع آدم ها خیلی چیزها به تو می فهماند؛ میزان ساده لوح بودنت، سطح پایین شناختت از آدم ها، خوش بین بودنت به دنیا، پیچیدگی های وجودی خودت، ...؛ از آن طرف خیلی چیزها هم از تو می گیرد؛ برق چشم هایت، خنده های عمیق و از ته دلت، توان پاهایت برای حرکت و مهم تر از همه اعتمادت به آدم ها.

بودن اینها توی زندگی هر آدمی خیلی دردناک است، خیلی هم خوب است، خیلی هم لازم است حتی. هروقت یکی از این آدم ها وارد زندگی تان شد، خدا را شکر کنید؛ چون قطعاً ظرف یک مدت کوتاه، چنان بزرگتان می کنند، چنان نگاهتان را بالا می برند، چنان تحملتان را توی این دنیای رنج ها زیاد می کنند، حتی چنان رابطه تان با خدا را تغییر می دهند، که از تعجب شاخ در می آورید. خودتان هم بعد از یک مدت کوتاه برای خودتان ناشناخته می شوید. کاتالیزورند اینها. باید دستشان را بوسید حتی.

پی نوشت: پیر شدم رفت. نقطه.

 

Do you like you?

Put your make up on

Get your nails done

Curl your hair

Run the extra mile

Keep it slim

So they like you, do they like you?

 

You don't have to try so hard

You don't have to give it all away

You just have to get up, get up, get up, get up

You don't have to change a single thing

 

Wait a second

Why should you care, what they think of you

When you're all alone, by yourself

Do you like you? Do you like you?

You don't have to change a single thing

 

Take your make up off

Let your hair down

Take a breath

Look into the mirror, at yourself

Don't you like you?

Cause I like you

 

چند نکته تجربی برای پختن حلوا جوری که هر کی خورد ازش تعریف کند

1. سعی کنید حلوا را توی قابلمه تفلون یا ظرفی که دلتان نمی آید آرد را درست درمان و سفت و سخت هم بزنید، نپزید. هرچند قابلمه رویی خیلی برای سلامتی خوب نیست، ولی به نظرم برای پخت حلوا به کار می آید.

2. از قاشق چوبی برای هم زدن استفاده کنید. قاشق پلاستیکی آرد را گوله گوله می کند.

3. نسبت آرد و آب و شکر، به ترتیب یک کیلو، یک کیلو، و 750 گرم باشد.

4. برای روغن مورد نیاز هم، هم از روغن جامد استفاده کنید، هم مایع.

5. آرد را از صبح بریزید توی قابلمه و روی شعله خیلی خیلی خیلی کم بگذارید همینجوری بپزد. هر چه شعله کمتر باشد و آرد با آرامش بیشتری بپزد، حلوا مغزپخت تر و پوک تر می شود. اینجوری پخت حلوا حدود 6- 5 ساعتی زمان می برد.

6. هر چند دقیقه یکبار با قاشق چوبی حلوا را هم بزنید و آهسته آهسته گوله های شکل گرفته را باز کنید.

7. قبل از اینکه روغن را به آرد اضافه کنید، آرد را الک کنید و گوله هایش را کنار بگذارید. بعد از الک کردن هم باز چند دقیقه ای آرد را هم بزنید، بعد روغن را اضافه کنید.

8. بعد از اضافه کردن روغن، تند تند آرد را هم بزنید و اگر گوله ای ایجاد شد باز کنید؛ هر چند اگر نکته 7 را رعایت کرده باشید، احتمال گلوله شدن آرد در این مرحله خیلی خیلی کم می شود.

9. برای اضافه کردن شربت حلوا، بگذارید آرد و روغنتان کمی خنک شود، بعد شربت را اضافه کنید. وقتی هم اضافه کردید، در قابلمه را بگذارید و محکم با تکان دادن قابلمه، حلوا را اینور و آنور کنید تا یک تکه شود.

همینا بود فعلاً. باز نکته ای به ذهنم رسید اضافه می کنم. نکته ای هم داشتید که رعایت می کنید و حلوا را خوب می کند، بگویید لطفاً. کلهم زنده باد آشپزی.

 نکته رها- مشق سکوت: بهتر است آرد مصرفی، آرد شیزینی پزی نباشد.

 

تمام سهم این زن از زندگی

بعد از 17 سال با داشتن یک پسر 11 ساله، سه روز قبل طلاق گرفته و حالا با یک چمدان لباس برگشته خانه پدرش. حالا چرا طلاق گرفته؟ می گوید شوهرش ده سالی بوده که زن دوم گرفته. هر دوتای زن هایش را هم زیر یک سقف گذاشته بوده. جالب اینکه احدی از اعضای خانواده زن، تا همین سه روز قبل خبر نداشتند که آن خانم دیگری که همیشه خانه دخترشان بوده و همیشه هم می گفتند دوست صمیمی دخترشان است، هووی دختر بینواست!

مرد از اول می گفته من هم عاشق توام، هم عاشق دومی. برای همین هم دلم نمی آید هیچ کدامتان را طلاق بدهم. چهارتایی با هم زندگی می کردند، اما این چند سال اخیر، زن دوم برای قاپیدن بیشتر دل مرد خانه، یکسری حرکات دور از شان و حیا انجام می داده، که به قول زن اول، برای پسربچه شان اصلا خوب نبوده و بالاخره به خاطر تربیت پسرشان، بعد از چند سال تلاش و تقلا، مرد را راضی می کند طلاقش بدهد.

الان بعد 17 سال، طلاق گرفته و همه سهمش از این زندگی مشترک، شده فقط ماهی نیم سکه بهار آزادی. همین و والسلام.

 

سبزی گلدونی

بلاگفا نبود، وگرنه زودتر ازین ها سبزی های گلدونی ام را نشانتان می دادم. مزه هایشان هم صدی نود با سبزی های بیرون فرق دارند. دوست می دارمشان :)

جاده قم- تهران را برای مرضیه و زیور و آمنه* صاف کنیم

امروز معاون امور زنان آقای روحانی مصاحبه کرده در مورد ورود زنان به ورزشگاه ها و گفته که دولت به احترام مراجع تقلید این قضیه را پیگیری نکرده. بعد از این مصاحبه، دستیار اولش هم در این گروه های فعالین زنان از طرف ایشان تاکید کرد که می خواهند چند سفر بروند قم و با مراجع رایزنی کنند و به قول خودشان زیرساخت حضور زنان در ورزشگاه ها را فراهم کنند.

اینجا کاری ندارم به اینکه رفتن به ورزشگاه برای زنان درست است یا نیست، یا شرعی است یا نیست، یا مطالبه حقیقی است یا نیست، یا اصلا لازم است یا نیست، فقط یک چیز را می خواهم بگویم اینکه سر قضیه اسیدپاشی که کار می کردیم، دیدیم قانونگذار که باید قانون بر مبنای فقه طراحی کند، در این زمینه برای دادن حکم اعدام مجرم، دستش بسته است، مگر در مواردی که اسیدپاشی منجر به مرگ شود. در حالی که اگر فرد اسیدپاشیده شده زنده بماند، تا آخر عمرش باید هزاران هزار بار بمیرد و زجر بکشد و باز زندگی کند. از دفتر مراجع و از طریق سایت هایشان هم استفتا کردیم، باز هم فایده نداشت. می خواستیم طرحی بریزیم و دست یکی دو تا از این خانوم ها و بچه هایی که رویشان اسید پاشیده شده و تقریبا از هستی ساقط شده اند را بگیریم و ببریم دیدار مراجع محترم. برایشان دقیق شرح دهیم که چه می شود و چه بدبختی سرشان می آید، بعد حکم فقهی ازشان بگیریم، ولی نتوانستیم. یعنی شرایط اجازه این کار را نداد یا شاید هم اولویت نداشت برایمان یا حتی تنبلی.

به هر حال به نظرتان سرکار خانم معاون جناب روحانی بهتر نیست جاده قم- تهران را به خاطر حکم فقاهتی اسیدپاشی صاف کند، یا حتی به خاطر مشکلاتی که در اعاده حقوق زنان زمان طلاق وجود دارد، تا اینکه بخواهد در مورد ورود زنان به ورزشگاه ها صحبت کند. ایشان که کم کم بیست ماهی می شود سرکار آمده اند، در این مدت هم کم نبوده مورد اسیدپاشی که بخواهد بهانه بدهد دستشان و به فکر وادارشان کند و به حرکت درآوردشان، ولی دریغ.

جالب اینکه وقتی بعد از مسابقه ایران آمریکا نامه بلندبالایی نوشتند در غصه و ناراحتی نرفتن به ورزشگاه ها، شادی صدر توی فیس بوکش نتی نوشت با این مضمون که معاون زنان که نباید برای یک موضوعی که همه برای آن می نویسند و حرف می زنند و پست فیس بوکی می گذارند و توییت می کنند چیزی بنویسد که. تو به عنوان معاون زنان وقتی در نامه ات می نویسی که به دختربچه 11 ساله، 6 مرد تجاوز کردند،** خودت اول از همه باید برای این اتفاق حرکتی کنی و حرفی بزنی و نامه ای بنویسی دست کم؛ وگرنه ورود زنان به ورزشگاه ها که انقدر خودکشی نباید داشته باشد برایت.

* چند تا خانومی که چند سال اخیر رویشان اسید پاشیده شده. اوضاع زیور بین این سه تا از همه بدتر است.

** جالب اینکه ایشان این خبر را در نامه کذایی می نویسند و چند روز بعدش پلیس و قوه قضاییه و بهزیستی و الخ، همه دستگاه های ذیربط، این خبر را کذب محض می دانند. پیدا کنید دروغگو را.

پی نوشت: بعضی از عکس های زیور را اینجا ببینید. سال 91 با دو تا پسرش آمده بودند غرفه مهرخانه توی نمایشگاه مطبوعات.

 

قابل توجه جامعه زنان

خانوما! باور کنیم از ماست که بر ماست و تا خودمان اولاً احساس ناراحتی نکنیم، ثانیاً متوجه خطاهایمان در این فرآیند نشویم و ثالثاً نخواهیم اصلاح کنیم، چیزی درست نخواهد شد.

به شخصه با صحبت هایی که در این زمینه تا به حال با خانوم های زیادی از قشرها و مدل های مختلف داشتم، معتقدم ما حتی در همان مرحله اول هم می لنگیم و خیلی کم خانوم هایی پیدا می شوند که احساس ناراحتی داشته باشند و انقدر به پسرها در این قضیه حق ندهند. چه برسد به اینکه خطاهای خودشان را متوجه شوند و بخواهند اصلاح امر هم بفرمایند! ----- خواستگاری به سبکِ اینجا

 

 

یکی که به وعده اش وفا کرد

زنگ زدم برای مصاحبه، گفت الان نمی تواند حرف بزند و تا قبل از ساعت 5، هروقت به جای ثابتی رسید، خودش با من تماس می گیرد. قرار شد برایش اس ام اس یادآوری هم بزنم. به خیال خودم سرکاری بود؛ بس که به هر کدام از این اساتید و مسئولین که زنگ زدم، کم کم چند روز و هفته ای دنبالشان دویدم تا اذن دادند. بگذریم از موردهایی که چند ماه و سال دنبالشان بودم. بارها هم شده بود با همین روش به خیال خودشان گذاشته بودندم سرکار. می گفتند اس ام اس بزن، یادآوری کن، الان جای خوبی نیستم، خودم تک می زنم بهم زنگ بزن و الخ. پس حتما این یکی هم سرکاری بود. همان بازی های قبلی. ولی شد ساعت 3:55 و خودش زنگ زد. گفت "وعده دادم، وفا کردم. الان می تونم حرف بزنم."

راستش را بخواهید وقتی می خواستم از روی صندلی بلند شوم و بنشینم پای تلفن ثابت، یک آن دیدم ته دلم می گوید "عجب آدم چیپی، عجب آدم دم دستی ای. چه زود وقت مصاحبه داد. معلوم نیست اصلاً چقدر بارش باشه. نکرد یه کم کلاس بذاره..." یکی هم که به وعده اش وفا می کند، یکی هم که سرکارم نمی گذارد، یکی هم که دروغ نمی گوید سرش شلوغ است و وقت ندارد، اینجوری در موردش قضاوت می کنم!!! وای بر من :||

 

خوش به حالمان

یک پسر روستایی، با لهجه غلیظ و عمیق که نشان می دهد تا قبل از این رنگ شهر را به خودش ندیده، تقریبا بی سواد یا فکر کنم نهایت سیکل، در روستا کشاورز است احتمالا و یک گاو هم دارد، با صورت سیاه سوخته و بدن کاملا کج، می آید شهر و عاشق یک دختر تحصیلکرده، پولدار، نقاش، احتمالا با کلی روابط و پرستیژ اجتماعی می شود و بعد با پررویی می رود خواستگاری دختر. خب دختر اگر شخصیت داشته باشد، باید یکسری بدوبیراه بارش کند و بعد هم برود سراغ زندگی اش و آب پاکی را بریزد روی دست پسر، ولی خب خودتان خوب می دانید که قحط الشوهر است و نباید همین یک مورد را هم از دست داد، چون خدای نکرده ممکن است  بماند و وااسفاه... لذا دختر مذکور حتی به این کیس بی ربط هم فکر می کند و بدتر آنکه دست و پایش را مثل دختربچه های 13- 14 ساله که تازه خواستگار آمده خانه شان گم می کند و به تته پته می افتد و انگار نه انگار که برای خودش کلاس نقاشی دارد و کلی شاگرد زیر دستش می آیند و می روند و این حرف ها.

خلاصه که سریال "جاده قدیم" تمام شد و ما نفهمیدیم بالاخره جواب این دخترخانم به آقاپسر چه شد، ولی از وجنات پسر و سکنات دختر می توان حدس زد که صدی نود جواب مثبت است. کفویت و این حرف ها هم که کشک کلا. جواب مثبت و منفی دختر را بگذارید کنار، اصلاً من مانده ام در این شخصیت پردازی دخترخانم که با این سن و سال مثل دختربچه های نابالغ و در بعضی موارد حتی ابله ها رفتار می کند. خوش به حالمان با این سریال هایمان و این نگاه خوب شخصیت های فرهنگی مان به زن.

بی‌ربط: دعا کنید برای من هم در این شب‌ها و روزهای عزیز و پرنور که سخت محتاجم.


بالاخره فهمیدم

خب من بعد سال ها فهمیدم باید چه طور با زندگی کنار بیایم. کم کم دارم قواعد زیستن را درک می کنم. نسبت آدم ها با هم و نسبت همه با خدا. اینکه به چه اموراتی باید بها بدهم و چه چیزهایی باید برایم بی ارزش باشد. اینکه چطور قطعات پازلی که خدا برایم تصویر کرده را، درست بگذارم و شکل زندگیم را تکمیل کنم. چطور با سختی های این دنیا -که اصلا تاروپود این جهان را با رنج بافته اند- بسازم و لبخند بزنم... این یافته ها اصلا چیز کمی نیست برای من. یادم می آید وقتی بچه سال بودم -حدود دبیرستان- تقریباً یک ساعت قبل از اذان صبح بیدار می شدم و بنا می گذاشتم به نماز و دعا. عمق خیلی از دعاهای موجود را درک نمی کردم. راضی شدن به قضای الهی، پناه بردن به خدا از شر نفس، استغفار از شرور درونی، طلب عبودیت به درگاه الهی و...؛ درست به خاطر دارم که مدام از خدا می خواستم عمق این کلمات را به خوردم بدهد. بفهماندم. حالا فهمیدم. دیر و زودش مهم نیست. مهم نیست که الان 32 را پر کرده ام و حدود 19- 18 سال از آن زمان و آن دعاها می گذرد. مهم نیست که خدای عزیز چقدر زحمت کشید و بالا پایینم کرد تا اینها را درک کردم. مهم همین فهمیدن است. همین شادی این روزهایم. همین روزهایی که برایم سپری می شود به خوشی و آرامش... شکر خدا

 

بخوانید و احساس خوشبختی کنید!

اگر یادتان باشد قبل تر ها پستی نوشتم در بلاگفا با عنوان زن های بدبخت ساری پوش. آن زمان بعد از مصاحبه با خانم دکتر معینی فر در مورد هند و وضعیت زنان هندی، آن پست را نوشتم.

(خب من امروز فهمیدم چقدر زن های سرزمین عجایب که بلدند دور درخت پیچ بخورند و برقصند و پرِ ساری به باد بدهند و از پله های وسط سالن های بزرگ خانه شان بالا پایین بروند و هی معشوق مردهای آنچنانی باشند، بدبختند. حتی خیلی بدبخت تر از زن های افغان که قبل ترها آن خانم قاضی اهل ولایت تخار برایم گفته بود....)

چند روز پیش بالاخره گفتگوی کامل با ایشان در مهرخانه قرار گرفت. که اگر دوست داشتید می توانید آن را بخوانید؛ "رنج زنان ساری‌پوش؛ از زنده‌به‌گورشدن تا خودسوزی به خاطر جهیزیه".

بخوانید و احساس خوشبختی کنید حتی! (از باب توجه کردن به بیچاره ها و فراموش کردن بیچارگی خود)

 

اف بر این غلط نویسی های شبکه های اجتماعی. طرف معضل را معظل می نویسد، لغت را لغط، حیف را هیف، اظهارنظر را اضهارنظر. از همه بدتر تلألو؛ که نوشته بودند تلع لو. یعنی سر به کدام بیابان بگذارد آدم خوب است؟ بخشی از این اشتباهات، خب آدم می گوید به خاطر تندنویسی و کوچک بودن گوشی و تبلت است مثلا که باعث می شود دست آدم به جای ظ برود روی ض. یا هر چی. ولی بعضی از این غلط ها، دیگر ربطی به این بهانه ها ندارد و نمی شود گفت زمین کج بوده. از بیخ دیکته ها مشکل دارد انگار. خیلی خیلی خیلی کم کتاب - به‌خصوص رمان- می خوانیم. مع الاسف.

نوشتن های غلط غولوط به کنار، آدم وقتی سرش می چرخد توی این شبکه ها و چشمش زیاد این دیکته های اشتباه را می بیند، کم کم خودش هم ممکن است درست نویسی را یادش برود. نمونه اش خود من. انقدر اظهار را اضهار دیده بودم، چند روز پیش آمدم بنویسم اظهار داشت، ناخودآگاه نوشتم اضهار...

خلاصه که این وضع دیکتیشن فعلی جماعت ایرانی را بگذارید روی این اثر مضاعف آن... خدا به داد فردایمان برسد.

 

تاریخ دفن‌شده در سینه پیرهای فامیل را دریابیم

پیرها را دست کم نگیریم. واقعا هرکدامشان با هر گذشته زشت یا زیبایی یک تاریخ اند، یک زندگی. لازم نیست حتماً آدم معروف و مشهوری باشند؛ اصلاً همین ناشناس بودن، همین عادی بودن، معمولی بودن، یک جاهایی ناب تر و بهتر است برای درک زندگی گذشتگانمان. حالا هرچه پیرتر، بهتر. اصلا تا قبل از اینکه خاطرات دورشان بپرد و پاک شود، باید انقدر سوال پیچشان کرد تا همه داستان هایشان را تا جاییکه یادشان می آید بریزند بیرون. از مکتب رفتن هایشان، بازی هایشان، عاشق شدن و ازدواجشان، مدل غذاهایی که می خوردند، حرف های مادرها به دخترها، و... بگیر تا وضع مملکت در برهه های مختلف تاریخی.

هرکدامشان یک جور تاریخ شفاهی اند برای خودشان. انقدری این کار خوب و مفید و مهم است که خانم نجم آبادی که الان سال هاست دانشگاه هاروارد تدریس می کند و در ینگه دنیا زندگی می کند، با کمک دستیاران تحقیقاتش، می گردد در کنج به کنج خانه های این کشور و پیرزن ها را پیدا می کند و شروع می کند باهاشان حرف زدن و صحبت هایشان را ضبط و ثبت کردن. از قباله های ازدواج و کنارنوشته های قران های قدیمی و هر سندی که از قدیم در خانه هایشان دارند، عکس می گیرند و با کلی مشقت این دیتاها را کنار هم می گذارند و تصویری از زندگی روزمره زنان عادی جامعه در  گذشته های دور را شکل می دهند؛ تصویری که می توان گفت اصلا در لابه لای اسناد رسمی تاریخی خبری از آنها نیست.

این مدت که درگیر و دار بیماری باباجون و بعد هم مراسم خاکسپاری عزیزمان بودیم، فرصت شد بیشتر و بیشتر با عمه جون (عمه مامانم که بیشتر از 90 سال سن دارد، ولی ماشالله از همه ما جوون ها، سرحال‌تر است) حرف بزنم و از گذشته اش بگوید. از اینکه کمتر از 9 سال داشته که ازدواج کرده با پسر همسایه‌شان که 17 ساله بوده و سربازی رفته بوده و مدتی هم شهر کار کرده و پول و پله ای جمع می کند برای عروسی. بامزه بود یا شاید هم دردناک که هنوز آن احساس ترسش در آن سن و سال کودکی از کفش‌های بزرگ شوهرش را فراموش نکرده بود. از همان کودکی و اوایل ازدواجش شروع کردیم و امدیم جلو؛ از بچه آوردن ها و مادرشوهر و خواهرشوهرها و و رفتارش با شوهرش و رفتار شوهرش و... خلاصه که همه چیز را ریزریز زیرورو کردیم با هم. چقدر هم عمه جون خودش ذوق‌زده می شد از حرف زدن در مورد گذشته ها؛ حتی حرف زدن از روزهای سخت زندگی اش. خلاصه که این تاریخ دفن‌شده در سینه پیرهای فامیل را دریابیم.

 

هنوز نمی دانم بروم در همان وبلاگ جدیدی که روی بلاگ ساختم، بنویسم، یا بمانم روی بلاگفا. راستش انقدر به محیط اینجا و مدیریتش عادت کرده ام، وقتی می روم صفحه مدیریت بلاگ، حرف هایم ته می کشد و نوشتنم نمی آید. ازطرفی واهمه دارم که یکهو چند وقت بعد بلاگفا باز هم بزند نوشته ها و مهم تر از آن کامنت ها و بحث ها را بترکاند و از بین ببرد. به هر حال گفتم حرف هایی که این مدت روی بلاگ زدم را فعلا بیاورم اینجا، تا بعد ببینم چه فکری برایش می کنم.

 

چه خوب که بلاگفا برگشت. این مدت که نبود، رفتم وبلاگ جدیدی با همین نام کاربری جای دیگری زدم، تا جایی هم که می شد به افرادی که می شناختم و می دانستم وبلاگم را می خوانند، خبر دادم. ولی فایده نداشت. خیلی از بچه ها را گم کرده بودم. از خیلی ها بی خبر بودم. خیلی ها هم حتما از من بی خبر بودند. در همان وبلاگ جدید نوشتم از اینکه جهان بلاگفا دارد از دست می رود یا شاید حتی جهان وبلاگ نویسی. دنیایی ساخته برایمان بلاگفا. علی ای حال خوشحالم که برگشته و می توانم صدا و نگاه خیلی ها را در مورد نوشته و حرف هایم، بشنوم و احساس کنم. هرچند واقعا دست مریزاد دارد که آرشیو 92 تا الان را ترکانده. :| و هنوز حالش خوب نشده و گویا باید مدتی در بیمارستان بستری باشد :-\