جالب و دیدنی و مسخره و دردآور
غروب بود. ایستگاه تاکسی سیدخندان ایستاده بودم. دختری حدوداً 23-24 ساله به همراه مرد میانسالی که به نظر می رسید پدرش باشد، کنارم ایستادند. تا ماشین برسد و سوار شویم، مرد مدام با تلفن همراهش صحبت می کرد و دختر هم سرش را پایین انداخته بود و با گوشی اش بازی می کرد.
سوار تاکسی که شدیم، دختر و مرد میانسال کنارم نشستند و مرد تلفنش تمام شد و شروع کرد به صحبت کردن با دختر جوان و تازه اینجا فهمیدم که مرد میانسال پدر دختر نیست و احتمالاً دوست یا نامزد یا چه می دانم همسرش است.
از این نسبت سنجی ها که بگذریم، مرد در صحبت هایش با دختر به طرز آزاردهنده ای بچه گانه و لوس و دور از شأن یک مرد به آن سن و سال حرف می زد و ادا و اطوار از خودش برای دختر در می آورد. (آدم خوب می فهمید عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند را).
دختر هم مدام گله می کرد از مرد که احتمالا در این سن و سال زندگی اش شکل گرفته و کار و بار و خانواده و روابط اجتماعی تعریف شده و شکل گرفته ای دارد و همه اینها دختر را اذیت می کرد که چرا همش سرت در کارت است، صبح زنگ زدم جواب ندادی، بعدش خوب با من حرف نزدی، یا ساعت فلان داشتی با فلان دوستت گپ می زدی محلم نگذاشتی و ازین جور غرو لندهای بچه گانه.
رابطه جالب و دیدنی و مسخره و دردآوری بود کلن.
مسخره؛ به خاطر رفتارهای واقعا بچه گانه و ادا و اطوارهای مرد گنده و لوس بازی های دختر جوان.
دردآور؛ چون احتمالا با این اوضاع خوش ازدواج دخترها، در آینده از این دست ازدواج ها یا حتی ارتباطات، وسیع تر و بیشتر خواهد شد. در حد یک پدیده احتمالا در چند سال آینده.
و جالب و دیدنی؛ خب جالب بود دیگه.