حامد فرق داره با بقیشون؛ خیلی احترام می ذاره...
نشسته بودم در اتوبوس مطهری- رسالت و منتظر بودم راه بیفتد. دو دختر جوان بعد از من وارد شدند و رفتند پشت سرم، ردیف آخر اتوبوس که ارتفاعش کمی بیشتر از بقیه ردیف هایست، نشستند. یکیشان ساکت ساکت بود طوری که تا وقتی پیاده شوند، اصلاً صدایش را نشنیدم؛ برعکس آن یکی که یا یک ریز با تلفن صحبت می کرد یا برای دوستش حرف می زد؛ آن هم بلند بلند در حدی که تمام اتوبوس پر از صدایش شده بود.
اول که نشست بلافاصله زنگ زد به حامد: "سلام حامد جون، خوبی؟، منم دیگه؛ نازی ام، نشناختی؟؛ ... آره عزیزم، آره خودمم. خواستم ببینم امشب وقت داری همدیگرو ببینیم؟ دانشگاه بودم کارم تموم شد گفتم ببینم حالشو داری شب با هم باشیم یا نه؟..... ائه، حیف شد، خیلی دوست داشتم می شد،... نه عزیزم، نه به برنامه ات برس. می بوسمت. بای."
بعد به بغل دستی اش با خنده گفت: "دیشب پیش محمد بودم. دستمو نگاه کن کبود شده؛ همه بدنم کبود شده. صبح زنگ زدم بهش گفتم آخه محمد من چی کار کنم با این وضع؟ ولی خودمونیم شیدا خیلی خوب بود." بعد ادامه داد: "ولی می دونی حامد یه چیز دیگست. خیلی پسره آقاییه. می خوای سوار ماشینش بشی، خودش در ماشینو واست باز می کنه. موقع پیاده شدن کمکت می کنه پیاده شی. خیلی احترام می ذاره به آدم. خیلی دوستش دارم."
وقتی می خواستند پیاده شوند دقت کردم دیدم 4-23 ساله است تقریباً؛ مانتوی تنگ خاکستری پوشیده و مقنعه سرش است با یک مدل بامزه آرایش که به جای اینکه خوشگلش کند، زشت ترش کرده بود.
.......
پی نوشت 1: اگر از احوالات شال گردنم می پرسید، شکر خدا خوب است و دارد کم کم رشد می کند آن هم به شکل دو تا زیر دو تا رو، فقط رشدش خیلی کند است و شاید به زمستان سال دیگر برسد. البته امیدوارم ها.
پی نوشت 2: یعنی به عمرتان دیده اید کسی بخواهد از یکی دیگر تعریف کند و خوبی اش را بگوید، ولی یکجوری بیان کند که طرف مقابل فکر کند دارد بهش توهین می شود؟!؛ واقعا چی باید بگویم به خودم با این وضع؟ :///
اول که نشست بلافاصله زنگ زد به حامد: "سلام حامد جون، خوبی؟، منم دیگه؛ نازی ام، نشناختی؟؛ ... آره عزیزم، آره خودمم. خواستم ببینم امشب وقت داری همدیگرو ببینیم؟ دانشگاه بودم کارم تموم شد گفتم ببینم حالشو داری شب با هم باشیم یا نه؟..... ائه، حیف شد، خیلی دوست داشتم می شد،... نه عزیزم، نه به برنامه ات برس. می بوسمت. بای."
بعد به بغل دستی اش با خنده گفت: "دیشب پیش محمد بودم. دستمو نگاه کن کبود شده؛ همه بدنم کبود شده. صبح زنگ زدم بهش گفتم آخه محمد من چی کار کنم با این وضع؟ ولی خودمونیم شیدا خیلی خوب بود." بعد ادامه داد: "ولی می دونی حامد یه چیز دیگست. خیلی پسره آقاییه. می خوای سوار ماشینش بشی، خودش در ماشینو واست باز می کنه. موقع پیاده شدن کمکت می کنه پیاده شی. خیلی احترام می ذاره به آدم. خیلی دوستش دارم."
وقتی می خواستند پیاده شوند دقت کردم دیدم 4-23 ساله است تقریباً؛ مانتوی تنگ خاکستری پوشیده و مقنعه سرش است با یک مدل بامزه آرایش که به جای اینکه خوشگلش کند، زشت ترش کرده بود.
.......
پی نوشت 1: اگر از احوالات شال گردنم می پرسید، شکر خدا خوب است و دارد کم کم رشد می کند آن هم به شکل دو تا زیر دو تا رو، فقط رشدش خیلی کند است و شاید به زمستان سال دیگر برسد. البته امیدوارم ها.
پی نوشت 2: یعنی به عمرتان دیده اید کسی بخواهد از یکی دیگر تعریف کند و خوبی اش را بگوید، ولی یکجوری بیان کند که طرف مقابل فکر کند دارد بهش توهین می شود؟!؛ واقعا چی باید بگویم به خودم با این وضع؟ :///
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ ساعت 0:8 توسط یک زن
|