خوابگاه مرادی و فریبای من

دیروز چه یاد امیرکبیر کردیم؛ امیرکبیر و خوابگاهی که هرگز ساکنش نبودم ولی انقدر روزهایم را با زهره، فریبا، فاطمه، اسما، و... در آن سپری کردم که برایم خاطره شده است؛ مخصوصاً لحظاتی که با فریبا گذراندم.

فریبا اعجوبه قرن بود برای خودش؛ بمب انرژی. مسئول خوابگاه مرادی بود و انصافا هم اگر مدیریتش نبود، این خوابگاه خوابگاه نمی شد.

شب هایی که بعد از درس و دانشگاه پیشش می رفتم، تا صبح داستان های رنگ و وارنگ برایم تعریف می کرد از مشکلات بچه ها، خلاف هایشان، رفتارهای عجیب و غریب، ناراحتی های روحی و روانی و جسمی،و.... و همه اینها را جوری با هیجان و انرژی و چشم های سرشار از برق برایت تعریف می کرد که انگار شیرین ترین و خنده دارترین داستان های دنیا را برایت می گوید و تو باید به جای آه کشیدن و ناراحت شدن، دلت را بگیری و قاه قاه بخندی.

حتی وقتی برایت از ساجده نامی می گفت که طلا و پول بچه ها را می دزدید و خرج دوست پسرش می کرد. ساجده ای که آن اوایل بچه خوب و درسخوان دانشکده مکانیک بود و نمازخوان و چادری و... بعد از چند ماه عاشق پسری می شود با ظاهری مذهبی و متدین و پسر هم محض آزار و اذیت روحی دختر، مدام خرده فرمایش داشت که فلان عطر و فلان ساعت و .. را برایم بخر تا باهات ازدواج کنم و دختر بنده خدا هم دزدی می کرد تا خرج حضرتش را برآورد. فریبا هم گشته بود خانواده پسر را پیدا کرده بود و زنگ زده بود به پدر پسر و گفته بود خواهشا بگویید پسرتان این دختر را آزار ندهد و پدر پسر هم با خوشحالی گفته بود: «خانم چی کار پسرم داری؟ بذار حالشو ببره. خرجشم درمیاد. چند وقت بعد هم خودم براش یه زن خوب می گیرم.» و ما مانده بودیم چطور حالی کنیم به ساجده که این پسر اصلا به ازدواج با تو فکر نمی کند عزیز جان... دل بکن...

یا آن دختری که وسایل گران قیمت بچه ها را می دزدید و از حرصش خرابشان می کرد. و... بعد هم بستری شد.

یا وقتی از لحظه ای تعریف می کرد که دستشویی یکی از واحدهای خوابگاه گرفته بود و چاه بازکن آمده بود به همراه نگهبان خوابگاه و جلوی چشم فریبا چیزهایی از چاه درآورده بودند که از خجالت آب شده بود.

و کلی داستان رنگ و وارنگ دیگر که برایم تعریف می کرد و می خندید و از حرص خوردن ها و دویدن ها و کارهایش برای بچه ها می گفت.

نمی دانم الان این دخترهایی که روزی با فریبا در موردشان حرف می زدیم کجا هستند و چه کار می کنند، ولی فریبا که همان زنجان ازدواج کرده و الان هم بچه اش را باردار است و همچنان صدایش سرشار از انرژی است همان انرژی قبلی جوانش بدون ذره ای تغییر حتی از پشت تلفن با همان لهجه شیرینش و همان محبت های خاص خودش. دلم برایت تنگ شده فریبا... خیلی

هر کجا هست به سلامت دارش...

* محض اطلاع مدیر سابق خوابگاه های امیرکبیر که نوشته هایشان سرشار از غلط املایی است؛ اسم سمیرا، اسم مستعار بود. البته باز هم همان اسم مستعار قبلی را عوض کردم تا کسی دچار ناراحتی و شائبه نشود. در ضمن به اونی که به قول شما زندگیش داره از هم می پاشه بفرمایید به من ایمیل بزنه تا توجیهش کنم.

شاید رانندگی را هم کنار بگذارم...

خیلی سال قبل ها که یادم نیست مدرسه می رفتم یا نه، یک بار وسط دوره آموزشی شنا که بودم، صبح قبل از اینکه غریق نجات ها و مربی ها وارد استخر شوند، زودتر از همه پریدم در آب و تا حد مرگ دست و پا زدم. تا اینکه بالاخره یکی از راه رسید و نجات پیدا کردم. هنوز که هنوز است با وجود گذشت این همه سال، تصاویری که در هنگام دست و پا زدن هایم برای ماندن در این دنیا، از جلوی چشمم رد می شد، یادم مانده. همین تصاویر هم است که باعث شدند سه دوره کلاس آموزشی را هدر دهم و شنا را برای همیشه کنار بگذارم.


دیروز هم لحظه تصادف را یادم نیست. درست نمی دانم چه اتفاقی افتاد و چطور شد که ماشین خورد به گاردریل اینور و آنور پل ورودی به همت شرق از مدرس، ولی باز هم تصاویر آن لحظاتی که فکر می کردم شاید دیگر در این دنیا نمانم، جلوی چشمانم است. شاید مثل شنا که با همه علاقه ام به آن، بوسیدم و کنار گذاشتم، رانندگی را هم رها کنم.


پی نوشت: اصلا خوب نیست که آدمیزاد به خاطر اینکه قلبش می گیرد و اذیت می شود، کمربند ایمنی نبندد؛ چون واقعا حادثه خبر نمی کند و یک هو دیدید با کله در شیشه ماشین فرو رفته اید و دهانتان هم پر از شیشه شده و سرتان خون آلود است. ازین کارها نکنید هیچ وقت هیچ وفت...


تمام شد...

خب به سلامتی همه اصولگراها و خواص بابصیرتشان، انتخابات گویا حتی به دور دوم هم نخواهد رسید و قال قضیه کنده شد. راحت باید بگویم که هنوز هم خیلی از دوستان در شُک این انتخابات هستند. حرفی نمی ماند با اصولگرایان محترم که برخی شان تا همین دقایق هم هنوز نفهمیده اند چه اتفاقی افتاده است و اس ام اس های عجیب غریب می فرستند و مدام انسان را به این جمله می رسانند که «ای بابا کی می خوای بفهمی آخه آدمِ...؟!»


اما محترمان اصلاح طلب بدانند که رای به روحانی، رای به اصلاح طلبی به معنای اصلاح ساختار سیاسی نیست. فشارهای اقتصادی این مدت و تحریم های سنگینی که بخشی به دلیل سیاست های خارجی- که محل بحث است که تا چه حد درست و کم نقص بوده-، مردم را مجبور کرده به هر ریسمان پوسیده ای چنگ بزنند تا ازین وضعیت خارج شوند. پس خیلی هم دل خوش نباشیم که مثلا مردم در فلان نقطه کور کشور، مشکل اصلی خود را توسعه سیاسی می دانند و به همین خاطر هم به اصلاحات رای داده اند. نه.

و بترسند برخی از زمانی که مشخص شود این فشارهای اقتصادی به مردم، بخش زیادی به خاطر مافیای اقتصادی خودشان بوده تا بتوانند برگردند به حاکمیت.


به هر حال تمام شد. ما که به عنوان یک گروه فرهنگی که در گفتمان اصولگرایی نفس می کشد، راهمان مشخص است و البته صعب. باید کفش آهنین پوشید و اراده ای قوی داشت و اتفاقا خیلی خوب هم است.


این نیز بگذرد...

پی نوشت: این را هم پیشنهاد می کنم بخوانید: ما چوب حجت و بصیرت رفاعه ها را می خوریم!



روستای ما و رفتارهای بچگانه کاندیداها

از زمانی که به یاد دارم تا همین چند سال پیش، روستای پدری برایم روستایی بود بی نام و نشان و تابلو مشخص در یک جاده فرعی که چند اصله درخت و جمعیتی شاید نزدیک به سی خانواده- اگر اشتباه نکنم- داشت و جوی و استخر آبی که زن های روستا بعد از سه وعده غذایی دم جوی آب جمع می شدند و ظرف می شستند و در کنارمان هم غازها و اردک ها باقیمانده غذاها را با نوکشان از آب می گرفتند و سگ هایی که شب تا صبح از روستا محافظت می کردند، زیر تیغ آفتاب چرت می زند. ما هم تا وقتی بچه بودیم دنبال قورباغه و بچه قورباغه در آب می گشتیم. و یک حمام عمومی که جرات نمی کردم واردش شوم و تنها تصویری که از آن در ذهن دارم دود سیاهی بود که هفته ای یک بار که روشن می کردند از دودکشش بیرون می زد. فقط شنیده بودم که حمام عمومی کوچکیست که یک روز در هفته روشنش می کنند و اهالی روستا به تفکیک از آن استفاده می کنند.


با گرم تر شدن هوا از یک طرف و جذب شدن همان مقدار کم باقی مانده آب در زمین، به مرور حجم آب جوی و استخر کمتر شد، مردم روستا هم دیگر به این امکانات محدود قانع نبودند، به تبع روستا کم جمعیت تر شد و خشک تر. مردم هم که روستا را رها کنند و بروند، خانه های خالی می ماند که یواش یواش خراب می شوند و... سال 85 تقریبا جمعیت باقیمانده در روستا شاید 10 خانوار بود که به سختی زندگی می کردند. البته در این مدت یک چیز به روستا اضافه شده بود که فراموش کردم و آن هم تانکر آبی بود که تقریباً هر هفته آب شیرین از شهر می آوردند و برای خورد و خوراک از آن استفاده می کردند ولی سایر نیازهای آبی از همان آب جوی و استخر برطرف می شد.

از بعد از آمدن احمدی نژاد، کم کم آب لوله کشی آوردند و با وام ساخت مسکن، به ساکنین روستا کمک کردند خانه های خود را دوباره بسازند و حمام هم تدارک ببینند و کپسول گاز در اختیار اهالی قرار دادند و جوی و استخر را سیمان کردند تا هدررفت آب کمتر شود و .... و کم کم تانکر آب و حمام و ظرف شستن سر جوی آب و ... تمام شد و روستا دوباره جان گرفت. جمعیتش الان حدود 40 یا 50 خانوار است. تابلو هم برایش نصب کرده اند. حتی برای بچه های شبه مدرن شده روستا تاب و سرسره و الاکلنگ هم گذاشته اند.

همین کارها را کرد که سال 88، یکی از اقواممان علیرغم اصرار برادر شهری نشینش که به موسوی رای بده، به احمدی نژاد رای داد و می گفت دلم نمی آمد بهش رای ندهم. احمدی نژاد ما را دید.

و واقعا هم دید؛ عمیقا حسشان کرد.

اینها را گفتم به عنوان یکی از تجربیات نزدیک خودم در زندگی، تا بگویم این روزها که روزهای آخر عمر دولت احمدی نژاد است، با وجود تمام نقدهایی که به او و آدم هایش دارم، با وجود همه اشتباهات اخلاقی و کاری که داشت، وقتی دیدم در این بحبوحه انتخابات اغلب کاندیداها برای اثبات خودشان مدام دولت قبل را به بدترین شکل ممکن می کوبند و بدی هایش را در چشم این و آن می کنند، بگویم این دولت با همه بدی هایش کارهایی کرد که هیچ کدام از حضرات سازندگی و اصلاحات حتی به ذهنشان هم نمی رسید. دادن تسهیلات به روستانشینان اولا که باید عقیده یک دولت باشد و ثانیا که باید مردانه بایستد برای تامین مخارج و هزینه هایش. که نه دوستان سازندگی و نه اصلاحاتی ها هیچ کدام نه عقیده شان بود و نه جرات و جسارت ایستادن بر آن را داشتند. یا همین طرح هدفمندی یارانه ها که از سال ها قبل از احمدی نژاد مطرح شده بود و کسی جرات عملیاتی کردنش را نداشت یا حتی تر بیمه زنان خانه دار که درست است هنوز هم با ان قلت های فراوان می خواهد اجرا شود، ولی همین حدش را هم سال های قبل حتی قدمی برایش برنداشتند.


* خلاصه که خیلی زشت و بچگانه است آدم بخواهد برای نشان دادن خودش، مدام عیب های دیگری را بگوید و کارهای خوب او را پنهان کند. واقعا تنها صفت مناسب این رفتار به نظرم صفت «بچگانه» است.


پی نوشت: بین همه کاندیداهای سیاه نمای محترم، این یکی بیشتر از همه حالم را خراب کرد. یعنی اگر به یک آمریکایی ضد ایرانی می گفتیم یک مستند در مورد ایران بساز، عین همین را می ساخت. واقعا متاسفم براش.


...

این پست را می نویسم صرفاً از باب بازگویی درد دل دخترهای مجرد 30 سال به بالا با عقاید مذهبی. دخترهایی که معمولی اند و پاک. حتی شاید درب دلشان را هم به سختی در این مدت از زندگی شان به روی نامحرم باز کرده باشند، چه برسد به .... دخترهایی که شاید امکان استفاده از همه ابزارهایی که دخترانی با عقیده مذهبی کمتر از انها بهره می برند را ندارند. در چادر پوشیده اند، سرشان به کار خودشان است، راحت با نامحرم گپ نمی زنند و دوست نمی شوند و الخ.


این پست را می نویسم صرفا به خاطر داستان های ناراحت کننده فراوانی که این چند روز از زندگی بعضی از دوستانم که در این شرایط اند شنیده ام و غصه خورده ام. غصه خورده ام برای سحر که خودش 38 ساله است و خواستگاری داشت تقریبا 15 سال از خودش بزرگ تر. که به راحتی بعد از چندین جلسه حرف زدن و ارزیابی دختر بیچاره ناگهان رها کرده و رفته بدون اینکه حتی تلفن دست بگیرد و با احترام علت خود را بگوید یا حداقل تصمیم خود را اعلام کند و دختر را گذاشته در برزخ خودخوری، بدون اینکه ذره ای بفهمد چند جلسه که هیچ، دختر بنده خدا از همان جلسه سوم و چهارم روح و احساسش را درگیر تو کرده است. 

یا برای هدی که 36 ساله است و عقد می کند با پسری 45 ساله که گویا در این سن و سال هم آمادگی ازدواج نداشته و...

یا حتی برای مریم 39 ساله عزیز که هنوز که هنوز است از عاشورای 88 درگیر تنهایی چشم هایش هستم؛ آن زمان که همدیگر را در مراسم دانشگاه تهران دیدیم.


یا برای مطهره 30 ساله که حاضر است برای فرار از زخم زبان این و آن با هر شرایطی ازدواج کند و هر پسر مسخره ای را بپذیرد.


یا برای شادی 31 ساله...


یا... یا... یا.... و کلی یای دیگر که هر کدام داستان جدایی دارند ولی فصل مشترک همه آنها دختر تنهایی است که بنا به هر دلیلی هر چند سال یک بار خواستگاری درب خانه شان را می زند و دختر برای از دست ندادن همان تعداد محدود از شرایطش کوتاه می آید و پسری که از موضع بالا و بدون در نظر گرفتن شرایط روحی دختر، با بی ادبی و بهتر است بگویم بی شعوری رفتار می کند و می رود.


تنهایی و خستگی بار زندگی روی دوش های یک دختر 30 و چند ساله را که بگذاری کنار، تازه درد زخم زبان ها و انگ ترشیدگی ها شروع می شود. و باز هم دختر است که مجبور می شود جلوی هر پسر بی سرو پایی کوتاه بیاید و باز هم همان پسر بی سر و پاست که فکر می کند «علی آباد هم طاق نصرت دارد» و متوهم می شود که نکند واقعا آدم است و از موضع بالاتر برخورد می کند و این میان تنها شخصیت و روح دختر است که له می شود زیر چرخ های توهین ها و رفتارها و انگ ها.


* خیلی قبل تر ها پستی نوشته بودم در مورد معیارهای همسرگزینی آقایان. بعد از آن کامنت های متعدد توهین بود که برایم می گذاشتند و قضاوت های نادرستی در موردم می کردند. بالاخره کاری کردند که آن پست را حذف کردم. الان هم که این را نوشتم می دانم که هم دوستان مجازی و هم آشنایان حقیقی ممکن است قضاوت های نادرستی در مورد خودم داشته باشند و حتی پوزخندی هم شاید بزنند، ولی نات ایمپورنت...


سفر 22 ساعته تهران- شمال و رابطه نظام سیاسی و اجتماعی

مسیر تهران- نور رو 22 ساعته رفتیم. ترافیک کم سابقه ای بود تقریباً؛ هم جمعیت زیاد بود هم جاده هراز یه چند ساعتی بسته بود و مجبور شدیم اواسط مسیر راه کج کنیم به سمت فیروزکوه... خلاصه که 4 و ربع صبح سه شنبه راه افتادیم و درست 2 و ربع صبح چهارشنبه رسیدیم دم در ویلا.

بخشی از مسیر نزدیک سوادکوه نزدیک 4 ساعت تمام، جاده شده بود پارکینگ. راه رو بسته بودند و حرکتی نداشتیم. یه کم که گذشت، همه ماشین هاشونو خاموش کردن و اومدند بلوار وسط جاده. یه عده که اقلیت هم نبودند سریع بساط قلیون به راه انداختند و کمی بعد هم موسیقی و دست و رقص.

این وسط دوستان جدیدِ چند دقیقه ای هم پیدا کردیم. و حرف زدیم در مورد این اوضاع ترافیک و بهتر است بگویم پارکینگ.

یک فرضیه ای که مطرح می کردند دوستان جدید، این بود که مسئولین چون نمی خواهند ما سالروز وفات امام خوشی کنیم، این بلا را سرمان آوردند.

اینکه چرا سفر به این کوتاهی 22 ساعت طول کشید و چرا 4 ساعت تمام حرکتی نداشتیم را کاری ندارم، ولی اینکه همچین ظن و فرضیه ای بلافاصله با این مشکل در ذهن مردم شکل بگیرد، معنای خوبی ندارد.

این جملات، بخشی حاکی از آن است که حاکمیت در جامعه ما هنوز نتوانسته است مردم را با خود همراه کند و نظام سیاسی و اجتماعی در ایران دچار گسست شده اند. حرکت خودمختارانه و کمی تا قسمتی سرکشانه نظام اجتماعی را می توان را در تخطی از هنجارهای مورد پذیرش نظام سیاسی دید. البته این سرکشی و تخطی لزوما همیشه با هدف سرکشی و آگاهانه انجام نشده است، ولی به هر صورت، با هنجارهای مورد قبول نظام سیاسی فاصله دارد. مثل مسئله حجاب خانم ها که لزوما خانم های بدحجاب با هدف دهن کجی به حاکمیت این پوشش را انتخاب نمی کنند، ولی به هر حال نوع پوششان با هنجارهای سیاسی فاصله بسیار دارد.

اما ازطرفی تقلیل همه نادرستی های اجتماعی به عملکرد نادرست نظام سیاسی در این سی و چند ساله بعد از انقلاب، واقعا دور از انصاف است. باید بپذیریم که جامعه ایرانی از گذشته ها جامعه غرزننده و ناراضی و متوقع است که با کوچک ترین سختی، به جای دست جنباندن و تلاش کردن برای رفع آن، دهان باز می کند و بلند بلند کاستی هایش را می گوید. با دیدن یک مسئول، یاد تمام دردهای ریز و درشتی می افتد که خودش حوصله برطرف کردن آنها را ندارد و انتظار دارد دیگری به فکر آن باشد و اگر در این مسیر کوچک ترین سختی به او برسد، فحش است که نثار آن مسئول محترم می کند.

همین می شود که به جای اینکه بگوید جمعیت مسافر زیاد بوده و کوه هم ریزش داشته و پلیس راهور مجبور شده راه را ببندد، و من مجبورم این سختی را تحمل کنم تا راه باز شود، به این فکر می کند که فحشی نثار پلیس و مقامات بالاتری کند. و همین می شود که با عبور هر ماشین پلیسی، مردم هو می کشیدند و فحش های نافرم می دادند. و دست آخر هم می گویند دوست ندارند ما خوشی کنیم. و اصلا فکر نمی کنند که هر سال این دو روز تعطیل است و هر سال همین مردم اند که سرازیر می شوند شمال و جک می سازند حتی برای این مسافرت رفتنشان.

خلاصه که من خودم نقدهای جدی دارم به رابطه ای که نظام سیاسی از ابتدای انقلاب تاکنون با اجتماع تعریف کرده است؛ گاهی مداخلات بی جا داشته و گاهی به غلط کاملا رها کرده. ولی در برخی موارد باید این مشکلات تاریخی ریشه دار در جامعه ایرانی را دید که سخت و گاهی ناممکن است از بین بردن آنها.

* پی نوشت: اینکه همه منفی ها را به مدیریت غلط بعد از انقلاب ربط نده، تذکری بود که فاطمه بهم داد. ممنون ازش.

حافظتونو از دست دادین یا دروغتونو باور کردین یا چی؟!

این دوستان اصلاح طلب یا همگی کلن حافظشون دیلیت شده، یا مثل ملانصرالدین که یه دروغی گفت و خودش هم باورش شد کاسه آش دستش گرفت رفت دنبال مردم، شدن. یا شاید هم خدای نکرده تو روز روشن دروغ می گن؟

گویا یادشون رفته که قبل از احمدی نژاد، زمان 8 سال دولت اصلاحات، اصولگراها حتی نفس هم نمی تونستن بکشن. نه حتی در سطح مدیریت کلان، که در حد دانشجو و استاد دانشگاه امیرکبیر. یادشون رفته که چه بلایی اون زمان تو امیرکبیر سر این بندگان خدا آوردن. میگم امیرکبیر چون حداقل این بخش کوچیک جامعه جلوی چشمم بود. خدا عالمه و احتمالا یه سری از آدما که در بخشای دیگه چه کردن.

منظورم این نیست که دولت احمدی نژاد و اصولگرا، دست اصلاح طلبا رو باز گذاشت، نه. هنوز از این دست مرام ها در سیاسیون ما کمتر پیدا می شه.

حرف اینه که داعیه آزادی بیان و چندصدایی رو همین حضرات اصلاح طلب داشتن و خودشون هم به حرفشون ذره ای پایبند نبودن. اصولگراها حداقل از این نوع حرف ها نزدن که آدم دلش بسوزه.

... و در کل اینکه نمی دونم واقعا عمرم قد می ده ببینم یه روز تو این مملکت، چند تا آدم با فکرای مختلف، بتونن با هم در سطح کلان کار کنن یا نه، ولی آنم آرزوست...