...
چند سال است كه با هم دوستيم؟! يادت هست؟؛ حدوداً پنجم دبستان بوديم كه با هم دوست شديم. درست مثل كف دستم مي شناسمت. -یعنی تا قبل از امروز فکر می کردم می شناسمت- ولی نفهميدم كه چطور شد؟، چه اتفاقي در زندگيت افتاد؟، چرا من زودتر متوجه نشدم كه هوايت را داشته باشم و كنارت باشم؟، چرا انقدر دير متوجه اين همه تغييرات شدم؟. كه يكهو ديدم امروز زنگ زدي بهم و حرف هايي زدي كه تا مدت ها چشم هايم را گرد كرده بود و مبهوت بودم.
از تو بعید بود، خیلی بعید بود که به این نتیجه برسی عفت داشتن برای دختر خوب نیست، که تا حالا اشتباه کرده ای دلت را هرزه نکرده ای، که تا حالا اشتباه کرده ای دلت را مثل دروازه به روی این پسرو آن پسر باز نگذاشته ای و ملت هی نیامده اند و بروند، که حالا غطبه بخوری به حال آن همکار چادری و مذهبی ات که در این مدت سه سال همکاری تان حدود 8 دوست پسر داشته و با 6 تایشان صیغه کرده است، یا به حال آن یکی دختره که با وجود چادر داشتن و هزار شعار ریز و درشت...(لال بشوم بهتر است حتی)، که بگویی: "شیما همه حیا داشتنا و سنگین برخوردکردنا، ته تهش تنهاییه."، یا بگویی: "این روزا دیگر حیا خریداری نداره. پسرا واسه این چیزا تره هم خورد نمی کنن. مثل این می مونه که یه جایی زندگی کنی که الماس بی ارزشه ولی تو کیلو کیلو الماس داشته باشی" بعد ادامه بدهی: "اگه خریدار داشت که بین منه بچه مثبت و اون دختره چادری بی آبرو، اونو انتخاب نمی کرد."، که...
نتایج این چند ماه زندگی ات را تند تند بلغور کنی و اصلاً یک لحظه هم فکر قلب من نباشی که الان از غصه و بهت می ایستد و دیگر بی شیما می شوی.
بعد من بمانم چه بگویم به تو نازنینی که فکر می کردم مثل کف دستم می شناسمت و بعد یکهو بی اختیار کف دستم را نگاه کنم و قطره اشکم را بگیرم. و فقط بتوانم بگویم: "حرف مفت نزن دیگه. دهنتو ببند..."
اما وسط همین بد و بیراه گفتن هایم فکر کنم که خب تو هم دل داری، تو هم تنهایی، تو هم مونس می خواهی، تو هم نیاز عاطفی داری، تو هم آدمی؛ حتی اگر چادر سرت باشد و مذهبی باشی. حتی اگر... ولي با همه اين احوال به دعوا كردنم ادامه دهم.
* می دانی؛ دنیای بدی شده، دنیایی سرشار از نامردی ها و بی مروتی ها که تو نازنینم را به این نقطه رسانده... آه ه ه
از تو بعید بود، خیلی بعید بود که به این نتیجه برسی عفت داشتن برای دختر خوب نیست، که تا حالا اشتباه کرده ای دلت را هرزه نکرده ای، که تا حالا اشتباه کرده ای دلت را مثل دروازه به روی این پسرو آن پسر باز نگذاشته ای و ملت هی نیامده اند و بروند، که حالا غطبه بخوری به حال آن همکار چادری و مذهبی ات که در این مدت سه سال همکاری تان حدود 8 دوست پسر داشته و با 6 تایشان صیغه کرده است، یا به حال آن یکی دختره که با وجود چادر داشتن و هزار شعار ریز و درشت...(لال بشوم بهتر است حتی)، که بگویی: "شیما همه حیا داشتنا و سنگین برخوردکردنا، ته تهش تنهاییه."، یا بگویی: "این روزا دیگر حیا خریداری نداره. پسرا واسه این چیزا تره هم خورد نمی کنن. مثل این می مونه که یه جایی زندگی کنی که الماس بی ارزشه ولی تو کیلو کیلو الماس داشته باشی" بعد ادامه بدهی: "اگه خریدار داشت که بین منه بچه مثبت و اون دختره چادری بی آبرو، اونو انتخاب نمی کرد."، که...
نتایج این چند ماه زندگی ات را تند تند بلغور کنی و اصلاً یک لحظه هم فکر قلب من نباشی که الان از غصه و بهت می ایستد و دیگر بی شیما می شوی.
بعد من بمانم چه بگویم به تو نازنینی که فکر می کردم مثل کف دستم می شناسمت و بعد یکهو بی اختیار کف دستم را نگاه کنم و قطره اشکم را بگیرم. و فقط بتوانم بگویم: "حرف مفت نزن دیگه. دهنتو ببند..."
اما وسط همین بد و بیراه گفتن هایم فکر کنم که خب تو هم دل داری، تو هم تنهایی، تو هم مونس می خواهی، تو هم نیاز عاطفی داری، تو هم آدمی؛ حتی اگر چادر سرت باشد و مذهبی باشی. حتی اگر... ولي با همه اين احوال به دعوا كردنم ادامه دهم.
* می دانی؛ دنیای بدی شده، دنیایی سرشار از نامردی ها و بی مروتی ها که تو نازنینم را به این نقطه رسانده... آه ه ه
پي نوشت: مشخص است كه اين همه "چادري چادري" گفتن و "مذهبي مذهبي" نوشتنم براي اين بود كه تاكيد كرده باشم همه اين فضاها در جامعه مذهبي افتاده است؛ مع الاسف.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 20:23 توسط یک زن
|