به طرز غریبی هیچ مشکلی با خدا نداشتند. هر حکم دینی را به راحتی میپذیرفتند و انجام می دادند. حتی حواسشان به مستحبات و مکروهات هم بود: آداب غذا خوردن، کراهت استفاده از چاقو در صرف غذا، حرام بودن آهنگ حتی آهنگ داخل آسانسور، و خیلی چیزهای ریز و درشت دیگر.
با احکام دین در مورد زنان هم بالکل خوش بودند. ارث و دیه و ... که جای خود دارد، ازدواج مجدد و موقت هم برایشان هضم شده بود. خیلی برایشان عادی بود که آقایی با چند همسر و فرزند به خواستگاری دختر جوان و یا خانم دیگری برود. حتی بعضیهایشان استقبال میکردند که شوهرشان دوباره ازدواج کند تا جمعیت شیعه اضافه شود. با عبیر که دختر جوانی بود کمی درمورد ازدواج مجدد صحبت کردیم. معتقد بود که اگر مردی تمکن مالی دارد، میتواند چند زن بگیرد. خواستگاری یک مرد مسن با همسر و فرزندان از یک دختر جوان مجرد هم امری پذیرفته شده و عادی بود برایشان. نادیا هم قصد داشت خودش برای شوهرش زن بگیرد.... در کل خیلی راحت و پذیرفته شده در مورد ازدواج مجدد صحبت میکردند. نه حسادتی نه بغضی. بخشی از این عدم حسادت به نظرم به فرهنگ اعراب برمیگردد. اما به جز فرهنگ، عدم حسادتشان دلیل دیگری هم داشت؛ این خانمها جوری از ازدواج مجدد صحبت میکردند که انگار با این کار یک جهاد مقدس انجام میدهند. یعنی نوع نگاهشان به دین و تلاششان برای انجام فرامین خدا و گسترش تشیع در این عدم حسادت بیتاثیر نبود؛ خانمهایی که باهاشان صحبت کردم دو دلیل عمده برای پذیرش ازدواج مجدد داشتند: یکی اینکه حکم خداست و خدا حتما صلاح انسانها و جوامع انسانی را بهتر از آنها میداند و دو اینکه ما باید تمام تلاشمان را بکنیم که جمعیت شیعه زیاد شود.
خیلی این نگاهشان برایم عجیب بود. خیلی خیلی....
پ.ن. ۱: اشراف کاملی به فضای فکری زنان دهه شصت خودمان ندارم. ولی با همان چیزهایی که ازشان شنیدم، فکر میکنم این خانمها به لحاظ فکری و روحی خیلی شبیه خانمهای دهه شصت ما بودند. مثلا مدل زندگیشان که هر کدام هم به راحتی درس میخوانند، هم خیلی فعالیت اجتماعی دارند و هم کلی بچه قدو نیم قد و به راحتی هم میتوانند اینها را با هم جمع کنند. یا مثلا در دهه شصت هم خانمهایی داشتیم که بعد از شهادت همسر دوستشان شوهرشان را وادار میکردند که خانم دوستشان را بگیرد یا خیلی به فکر افزایش جمعیت شیعه بودند.
پ.ن. ۲: خیلی دوست ندارم ارزش گذاری کنم بگم این خانمها خیلی خوب و خدایی و... بودند و ما نیستیم و از این جور حرفها. اتفاقا بیشتر از اینکه در مواجهه با آنها این به ذهنم بیاید، به این فکر میکردم که خیلی از مسائل فکری و اجتماعی را که ما با آنها درگیریم را اینها اصلا حس نکرده اند. خیلی از پیچیدگیهای دینی را متوجه نشده اند. خیلی همه چیز برایشان ساده است. نمیتونم دقیق بگم چی تو ذهنمه...