چی خوبه؟ چی بد؟

 

از عادتهای جالب این خانمهای لبنانی قهوه خودرن بود و سیگار کشیدن. لولا تعریف میکرد که هر روز صبح کارشان را با یک فنجان قهوه و یک سیگار شروع میکنند. اغلب هم که دور هم جمع میشند و جلسه ای چیزی دارند، متصل سیگار میکشند و قهوه میخورند. کلا سیگار کشیدن در میان خانمهای لبنانی حتی خانمهای حزب ا... لبنان حتی در محل کار و در خیابان خیلی معمولی و پذیرفته شده است!!!!!! (یاد خودم افتادم که شش سال پیش رفته بودم سوپرمارکت.مغازه دار اشتباهی تو وسایل من یه بسته سیگار گذاشته بود. وقتی فهمیدم دستام میلرزید!!!!!! تا برم سیگار را تحویل بدهم کلی سخت گذشت بهم.)

اما از این سیگار کشیدن جالبتر: لولا گفت: سیده شَیما! ما تو قم یه چیز خیلی عجیب دیدیم؛ یه آقای روحانی با لباس روحانیت سوار موتور شده بود و خانمش با چادر پشت سرش نشسته بود!!!!! خیلی عجیب بود واسمون! کلی خندیدیم. آخه تو کشور ما فقط خانمهای خیلی ناجور پشت موتور میشینن!!!!!!

 

کلا عاشق این تفاوتهای فرهنگیم که وقتی آدم باهاشون آشنا میشه یاد میگیره خیلی راحت ارزش گذاری نکنه و همه چیزو ایدئولوژیک نکنه

 

حسادت زنانه کجا رفت؟

 

به طرز غریبی هیچ مشکلی با خدا نداشتند. هر حکم دینی را به راحتی میپذیرفتند و انجام می دادند. حتی حواسشان به مستحبات و مکروهات هم بود: آداب غذا خوردن، کراهت استفاده از چاقو در صرف غذا، حرام بودن آهنگ حتی آهنگ داخل آسانسور، و خیلی چیزهای ریز و درشت دیگر.

با احکام دین در مورد زنان هم بالکل خوش بودند. ارث و دیه و ... که جای خود دارد، ازدواج مجدد و موقت هم برایشان هضم شده بود. خیلی برایشان عادی بود که آقایی با چند همسر و فرزند به خواستگاری دختر جوان و یا خانم دیگری برود. حتی بعضی­هایشان استقبال می­کردند که شوهرشان دوباره ازدواج کند تا جمعیت شیعه اضافه شود. با عبیر که دختر جوانی بود کمی درمورد ازدواج مجدد صحبت کردیم. معتقد بود که اگر مردی تمکن مالی دارد، می­تواند چند زن بگیرد. خواستگاری یک مرد مسن با همسر و فرزندان از یک دختر جوان مجرد هم امری پذیرفته شده و عادی بود برایشان. نادیا هم قصد داشت خودش برای شوهرش زن بگیرد.... در کل خیلی راحت و پذیرفته شده در مورد ازدواج مجدد صحبت می­کردند. نه حسادتی نه بغضی. بخشی از این عدم حسادت به نظرم به فرهنگ اعراب برمی­گردد. اما به جز فرهنگ، عدم حسادتشان دلیل دیگری هم داشت؛ این خانم­ها جوری از ازدواج مجدد صحبت می­کردند که انگار با این کار یک جهاد مقدس انجام می­­دهند. یعنی نوع نگاهشان به دین و تلاششان برای انجام فرامین خدا و گسترش تشیع در این عدم حسادت بی­تاثیر نبود؛ خانم­هایی که باهاشان صحبت کردم دو دلیل عمده برای پذیرش ازدواج مجدد داشتند: یکی اینکه حکم خداست و خدا حتما صلاح انسان­ها و جوامع انسانی را بهتر از آنها می­داند و دو اینکه ما باید تمام تلاشمان را بکنیم که جمعیت شیعه زیاد شود.

خیلی این نگاهشان برایم عجیب بود. خیلی خیلی....

پ.ن. ۱: اشراف کاملی به فضای فکری زنان دهه شصت خودمان ندارم. ولی با همان چیزهایی که ازشان شنیدم، فکر میکنم این خانمها به لحاظ فکری و روحی خیلی شبیه خانمهای دهه شصت ما بودند. مثلا مدل زندگیشان که هر کدام هم به راحتی درس میخوانند، هم خیلی فعالیت اجتماعی دارند و هم کلی بچه قدو نیم قد و به راحتی هم میتوانند اینها را با هم جمع کنند. یا مثلا در دهه شصت هم خانمهایی داشتیم که بعد از شهادت همسر دوستشان شوهرشان را وادار میکردند که خانم دوستشان را بگیرد یا خیلی به فکر افزایش جمعیت شیعه بودند.

پ.ن. ۲: خیلی دوست ندارم ارزش گذاری کنم بگم این خانمها خیلی خوب و خدایی و... بودند و ما نیستیم و از این جور حرفها. اتفاقا بیشتر از اینکه در مواجهه با آنها این به ذهنم بیاید، به این فکر میکردم که خیلی از مسائل فکری و اجتماعی را که ما با آنها درگیریم را اینها اصلا حس نکرده اند. خیلی از پیچیدگیهای دینی را متوجه نشده اند. خیلی همه چیز برایشان ساده است. نمیتونم دقیق بگم چی تو ذهنمه... 

 

 

فکر نمیکردم انقدر بهت وابسته شم

 

هنوز از این یکی کار درنیومده بودیم (لینکه به چندین و چند پست اخیر وبلاگ سعی)، که مجبور شدیم بلافاصله یک دوره آموزشی برای حدود بیست خانم فعال حزب ا... لبنان داشته بودیم. انقدر خسته بودیم که کلی نذر و نیاز کردیم هواپیمایشان به ایران نرسد، از پرواز جا بمونن، هتلشان درست نشه و... کلی دعای عجیب غریب. اما الحمدلله که خدا به دعای گربه سیاهه بارون نمی باره.

القصه بالاخره مسئولین ارشد زن حزب ا... لبنان یکشنبه صبح به ایران رسیدند و من با اکراه تمام رفتم برای ولکام گویی و از این جور حرفا. با اخمهای تو هم و قیافه کتک خورده رفتم دم در اولین اتاق و سلام و علیک و مواجه شدن با گرمای نگاه و کلام و صفای وجودشان که چه بی دریغ محبت می کردند و دوستت داشتند آنهم فقط برای اینکه از ایران بودی و شیعه بودی و در کشور امام خامنه ای زندگی می کردی و رئیس جمهورت احمدی نژاد بود.

تک و توک می تونستن انگلیسی حرف بزنن. آنهم نه خیلی پیشرفته در حد و حدود ضایع خودم. دو نفر هم بینشان دست و پا شکسته فارسی حرف می زدن. یکی از این فارسی حرفزنها خواهر خانم عفاف حکیم-مشاور سید حسن نصرا... در امور بانوان- بود. که در حد تیم ملی فارسی را بد حرف میزد. یعنی شاید با بعضی هاشون فقط تونستم ارتباط چشمی بگیرم یا لبخندی به هم بزنیم نه حرفی نه چیزی. ولی به قدری دلبسته هم شده بودیم که عجیب وقت رفتنشان در آغوش هم گریه میکردیم. از بس که صمیمانه ایرانیان را دوست داشتند.

ادامه دارد....