دغدغه کوچک زندگی ام
مثل وقت هایی که تخم شاهی در گلدان می پاشی و فردایش که آفتاب می زند می بینی یکهو جوانه های سبز نازک، خاک قهوه ای سنگین را کنار زده اند و بالا آمده اند و خودشان را رو می کنند و تو دلت غش می رود برایشان، گاهی می بینی صبح بلند شدی و یک چیز کوچک دوست داشتنی در دلت جوانه زده و یکهو شده دغدغه ات.
مثل حال الان من که دغدغه ام شده این نازنین خوش آب و رنگ را که قرار است یک روز شال گردن شود، یکی زیر یکی رو ببافم یا دو تا زیر دو تا رو یا دو تا زیر یکی رو یا نه اصلاً بروم پیش مریم خانم -همسایه سر کوچه مان که تقریبا 25 سال پیش معلم قرآنی را به خانه شان دعوت می کرد تا به ما دخترهای محله قرآن و نماز و احکام یاد بدهد- و ازش چند طرح یاد بگیرم؟ یا چی اصلاً؟!

مثل حال الان من که دغدغه ام شده این نازنین خوش آب و رنگ را که قرار است یک روز شال گردن شود، یکی زیر یکی رو ببافم یا دو تا زیر دو تا رو یا دو تا زیر یکی رو یا نه اصلاً بروم پیش مریم خانم -همسایه سر کوچه مان که تقریبا 25 سال پیش معلم قرآنی را به خانه شان دعوت می کرد تا به ما دخترهای محله قرآن و نماز و احکام یاد بدهد- و ازش چند طرح یاد بگیرم؟ یا چی اصلاً؟!

پی نوشت: «درویش به حیدر در شب دهم: تو اگر آرزوی چیزی رو داری جوون، مطمئن باش به اون چیز خواهی رسید. در این راه تمام موجودات غیب و شهود تو را یاوری خواهند کرد. تنها نکته ای که می ماند اینه که اون چیزی که تو به دنبالشی آیا قدر و قیمت ابدی داره یا خیر... یا حق!»... یعنی بتونم اینو با عمق وجودم درک کنم عالیه.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ ساعت 0:33 توسط یک زن
|