اولین بار که با یک پسر دوست شده بود، پارسال همین موقع ها بود؛ زنگ زد و گفت: می خواهم باهات مشورت کنم. گفتم: باشه، بعد از ساعت کاری بیا پیشم. آمد؛ با مانتو شلواری شبیه مانتو شلوار مدرسه، با یک مقنعه مشکی و ته آرایشی. ابروهایش را هم خیلی نامحسوس دست زده بود. حرف زد و حرف زد؛ حرف زدم و حرف زدم و دست آخر متقاعد شد که این ارتباط نه به نفع روح و روانش است نه به نفع وضعیت درسی اش.

اما از پارسال تا حالا با سرعت برق و باد تغییراتی کرده عجیب و غریب؛ خروارها آرایش صورت، مانتوهای طرح دار و ساپورت های رنگی رنگی، دوست پسرهای متعدد و... پیج فیسبوکش هم که دیدنی شده. مهمتر از همه اینها که چشمم می بیند، حرف هایی است که هر ازگاهی می زند و نشان از تغییرات ذهنی بسیار عمیقش دارد.

تند تند دارد ازم دور می شود؛ خیلی دور. بعضی وقت ها که سرم خلوت می شود و ذهنم ریلکس می کند، یادش می افتم و دلتنگ آن زلالی سال پیش می شوم.

امروز این عکس ها یادم آوردند آن همه نزدیکی و دوستی را و تلخ کردند روز شیرین دختر را برایم.

* تیتر از شعر نزار قبانی