حتی بدجنس هایت را هم دوست دارم؛ حتی بداخلاق هایت را، حتی نامردهایت را
چند روزی می شود که فرق کرده ام. ساکت شده ام و سرم به کار خودم است. از دور آدم ها را نگاه می کنم و از همان دور حواسم به همشان است. همه همه شان؛ حتی آنها که کمتر می دیدمشان یا بهشان توجه می کردم؛ از مامان و بابایم، تا همکارهایم، از محسن و مهدی تا آقای فداکار که هر صبح که وارد ساختمان محل کار می شوم از جایش بلند می شود و غروب ها موقع خارج شدن هم باز با آن سن و سالش همین کار را تکرار می کند و هر دفعه من با غصه ای نگاهش می کنم و اول با چشم هایم و بعد با زبانم التماس می کنم که بار آخرتان باشد آقای فداکار ها... ولی چه فایده...
از فاطمه عزیزم تا آن دوست نمایی که چند سال قبل ضربات مهلکی به زندگی ام زد و یک بار حساب کردم دیدم 8-9 سالی ناقابل را به فنا داد و چه جالب حتی، از همکارهایی که داخل دفتر با هم کار می کنیم و به هم نزدیکیم و در شادی و غم هم سهیمیم تا آنها که خارج مجموعه اند و هر چند هفته یک بار ایمیل و تماسی با هم داریم، حتی به بچه های شورا و بچه های پژوهشگاه هم فکر می کنم و لبخند می زنم، یا سمانه دختر همسایه مان و نرگس خانوم که پارسال همین موقع ها از دنیا رفت و تا قبل از آن هر روز از بیکاری و تنهایی روی پله دم در خانه اش می نشست و غروب ها که برمی گشتم خانه با هم سلام و علیکی می کردیم و هنوز که هنوز است لبخندش و آن چین و چروک زیر لبش در ذهنم مانده است....
این چند روز انقدر دقیق و ظریف و با جزئیات کامل تمام خاطراتم و آدم ها جلوی چشمم رژه می روند که گاهی ترس بر می داردم. انگار همه چیز ریز به ریز و مو به مو در حافظه ام ذخیره شده بوده و من مدت ها خبری ازشان نداشتم و یکهو همه آدم هایی که کم و زیاد از زندگی ام رد شده اند، با همه جزئیاتشان جلوی چشمم می آیند.
جلوی چشمم می آیند و من مدام حس می کنم که چقدر دوستشان دارم همه همه شان را؛ همه آنهایی که خاطرات تلخ و شیرین برایم درست کردند و حالا بخشی از زندگی ام شده اند. یک زندگی سی ساله.
گاهی حتی دلم برای لحظات تلخی که برایم ساختند هم تنگ می شود برای اخلاق بدشان، غرغرهایشان، نیش زیان زدن ها، نارو زدن ها، و از پشت خنجر زدن هایشان. گاهی حتی تصور می کنم کاش الان اینجا بودند و در همان حالی که مثلا داشتند آزار می رساندند، تنگ بغلشان می کردم و در گوششان می گفتم "وای چه جالبی تو، چقدر باهوشی حتی، چه فکرها به سرت می زند و چه بامزه نیش زبان می زنی و حال مرا می گیری" و بعد سر دلم را بالا می کردم و به خدا می گفتم "وای خدای من، حتی بدجنس هایت را هم دوست دارم؛ حتی بداخلاق هایت را، حتی نامردهایت را"
انگار که...... هیچی اصلاً، هیچی
