انگار خدا وقتی نگرانی ها و دلشوره ها و همه احساس ناامنی های عالم را آفرید، آنها را یک جا و همچین قلمبه‌شده گذاشت در دل زن های عالم.

انگار این احساس، ذاتی زن است. به خاطر همین هم هست که مدام دنبال دو دست محکم می گردد؛ دو دستی که بداند می تواند به آنها تکیه کند و همه حواس دست ها به اوست، که دست ها نمی گذارد در سختی ها و ناراحتی ها کمر خم کند و بشکند.

می خواهی ببینی یک زن چقدر احساس امنیت دارد و چقدر آن دست های محکم در زندگیش وجود دارند، فقط به چشم هایش نگاه کن. خوب خوب نگاه کنی ها، نه الکی و سرسری، وقتی ته ته چشم یک زن داشت دودو می زد یا آن اعماقش یک قطره اشک خشکیده بود، بدان که این دو دست را در زندگیش کم دارد. مثلا نگاه کن به چشم های مریم؛ از 88 تا حالا شده کابوس زندگی من، باورت می شود هنوز هم بعضی شب ها نمی گذارد راحت آرام بگیرم؟، یا نگاه کن به عمق چشم های الناز؛ که شوهرش یکهو بعد از سال ها زندگی تغییر رفتار می دهد و انگار نه انگار باید به زن و زندگی اش برسد، یا کلی مثال دیگر.

زن های زیادی را دیده ام که یا اصلا این دست ها را در زندگیشان تجربه نکرده اند، یا برای مدتی داشته اند و از دست داده اند و باز دوباره همه ترس هایشان برگشته است. بعضی هاشان هم حتی خودشان خواسته اند که دستی در زندگیشان نباشد یا خودشان کاری کرده اند که آن دست ها رهایشان کنند و بروند. ولی چه خودخواسته باشد، چه از سر اشتباه خودشان باشد، چه از سر اشتباه جامعه باشد، چه عیب و ایراد از مردها باشد، و هزار چه دیگر، توفیری ندارد؛ نهایت نهایتش یک زن است با دلی پر از نگرانی و آشوب که انگار انداخته اندش در آتش و هی بالا پایین می شود.