حرف های خیلی خیلی خیلی عمیقم را با تو می زنم؛ روحیاتم، احساسات عمیقم، فکرهای وحشتناک و خطرناکم، همه شَک های معنوی ام، همه سؤالات فلسفی ام...

هر چند ماه یک بار همه اینها را جمع می کنم و یک زنگ می زنم و گوشی تلفن را داغ می کنم. بعد تو از اول تا آخر آخر حرف هایم را گوش می دهی و وقتی ازت می پرسم: "خب! حالا نظرت چیه؟"، یکهو می زنی زیر خنده. نه اینکه در دلت بخندی ها؛ نه، نه اینکه لبخند بزنی ها؛ نه، بلند بلند می خندی و بعد همان وسط خنده هایت می گویی: "وای شیما چقدر بامزه ای. اصلا خدا تو رو آفریده تا برای فرشته ها فیلم کمدی باشی"، یا می گویی: "اونی که می گن نتیجه گِل بازی جبرئیله، توئیا."

بعد من اخم می کنم. ازین اخم ها که روی لب آدم خنده است. می گویم: "ائه! مسخره. مثل آدم نظر بده دیگه." ولی تو نظر ندهی و فقط بخندی و بخندی. بعد هم.... تمام.

و این داستان هر چند ماه یک بار تکرار شود. و من باز هم ادامه دهم و باز هم به تو که هیچ نظری نمی دهی زنگ بزنم. فقط برای اینکه یادم بیاندازی خدایی هست، که من را آفریده؛ حتی برای خنده فرشته ها، که آفرینشی بوده، که گِلی بوده، نفخت فیه من روحی بوده، که بوده همه اینها بوده و همه اینها را  خنده هایت و مسخره کردن هایت یادم بیاندازد.

کاش الان هم بیایی و همین حرف ها را بزنی، الان که حتی حس ندارم بهت زنگ بزنم و برایت حرف بزنم. بگو، همین الان بگو، همین الان.