کاش می شد فرار کنم
اوایل وبلاگ نویسی ام بود که از لینک های ورودی به وبلاگم، به وبلاگی رسیدم که نویسنده اش دختری بود ایرانی مهاجرت کرده به نروژ و مشغول کار و تحصیل. چندباری با هم کامنتی صحبت کردیم و ارتباطمان ایمیلی شد؛ تا اینکه فهمیدیم قبلاً همدانشگاهی بودیم؛ او ورودی 80 رشته ریاضی امیرکبیر و من هم پلیمر. چندین بار هم همدیگر را در دفتر کانون اندیشه دیده بودیم و کلی با هم حرف زده بودیم.
آن زمان ها پستی نوشته بود در مورد اینکه به خاطر فشار اجتماعی از ایران فرار کرده است؛ اینکه اینجا زن نمی تواند زن باشد و موجودیت مستقل داشته باشد و له نشود؛ داغون نشود. آن زمان ها واقعاً درک این حرفش برایم سخت بود؛ هنوز این فشار اجتماعی را حس نکرده بودم، ولی کاش حس می کردم. کاش خیلی زودتر از این حرف ها این فشار را حس می کردم و سریع دُمم را می گذاشتم روی کولم و از اینجا فرار می کردم؛ قبل از له شدن، داغون شدن، قبل از اینکه دنیا برایم سیاه شود، قبل از اینکه به جایی برسم که روز و شب آرزوی مرگ کنم. قبل از اینکه کندن و رفتن برایم نشدنی باشد.
پی نوشت: خستم؛ خیلی خسته، خیلی خیلی خسته، خیلی خیلی خیلی خسته. می ترسم.

آن زمان ها پستی نوشته بود در مورد اینکه به خاطر فشار اجتماعی از ایران فرار کرده است؛ اینکه اینجا زن نمی تواند زن باشد و موجودیت مستقل داشته باشد و له نشود؛ داغون نشود. آن زمان ها واقعاً درک این حرفش برایم سخت بود؛ هنوز این فشار اجتماعی را حس نکرده بودم، ولی کاش حس می کردم. کاش خیلی زودتر از این حرف ها این فشار را حس می کردم و سریع دُمم را می گذاشتم روی کولم و از اینجا فرار می کردم؛ قبل از له شدن، داغون شدن، قبل از اینکه دنیا برایم سیاه شود، قبل از اینکه به جایی برسم که روز و شب آرزوی مرگ کنم. قبل از اینکه کندن و رفتن برایم نشدنی باشد.
پی نوشت: خستم؛ خیلی خسته، خیلی خیلی خسته، خیلی خیلی خیلی خسته. می ترسم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 0:22 توسط یک زن
|