من باشم، تو باشي؛ آخر ماه باشد و جفتمان پولمان به ته رسيده باشد. بعد هم حرف‌لازم باشيم و هم گرسنه و برويم پرت كنيم خودمان را در يك فست‌‌فودي نه چندان جالب.

حالا تو بگو چه فرقي مي‌كند كه خيلي هم فست‌فودي‌اش جالب نباشد، چه فرقي مي‌كند پولمان نرسد پيتزا بخوريم و من مجبور باشم تن بدهم به چيزبرگرخوري؛ آن هم چيزبرگر ساده ساده، چه فرقي مي‌كند نتوانيم نان سير و سيب زميني سرخ كرده هم كنارش بگيريم.

بعد من از اول تا دم‌دماي آخر نحسي كنم و بگويم قهرم و حوصله ندارم و تو از اول تا آخر كركر بخندي و يك ريز حرف بزني و يك بار هم درست درمان نخواهي كه برايت بگويم چرا قهرم؛ چون به هر حال خودت مي دانستي چه اشتباهي كرده‌اي.

بعد، بعد از همه خوردن ها و حرف زدن ها و نحسي كردن ها، از روي صندلي هاي فست فودي نه چندان جالب بلند شويم و سبك سبك انگار كه روي ابرهاييم، برويم پي كار و بارمان.