از دفعه قبل که سری زده بودم خانه شان، چند هفته‌ای می گذشت. مدام به بهانه های مختلف دوست داشتند بکشانندم خانه شان؛ منِ سرشلوغِ کم طاقتِ نامرد را.  زنگ زد: "آش آبغوره درست کردم"؛ می دانست عاشق آش آبغوره هایش هستم. "پاشو بیا"؛ "مامان جون آخه سر کارم. شبم دیر میشه تا بیام خونتون. یه بار دیگه میام".

چند روز بعدش زنگ زد: "یادته گفته بودی بوقلمون دوست نداری؟؛ یه مدلی درست کردم برات که نه بو بده نه مزه بد. پاشو بیا شام اینجا بخورر؛ بوقلمون خاصیت داره"؛ "قربون دستت، ولی امروز تا 7 شب سرکارم، بعدشم دیر میشه. یه روز دیگه میام فدات شم."... چند بار دیگر هم زنگ هایشان تکرار شد.

امروز بالاخره با خجالت تمام راهم را کج کردم و رفتم خانه شان. طبق معمول زنگ که می زنی باید صبر کنی؛ خیلی صبر کنی تا یکی شان یواش یواش و عصازنان بیاید نزدیک آیفون و بعد چشم هایش را ریز کند تا بتواند درست ببیندت و بعد در را باز کند.

در باز شد؛ جفتشان مبل‌هایشان را گذاشته بودند سمت قبله و داشتند تعقیبات نمازشان را می خواندند. سلام و روبوسی و بعد باباجون با چشم های پراشک دست هایش را بالا برد و گفت: "خدا خیرت بده؛ چه خوب کردی اومدی."

یعنی راضی بودم اگر زمین دهان باز می کرد و من دفن می شدم.

پی‌نوشت:
هرچقدر هم بقیه نوه ها به پدربزرگ- مادربزرگ هایتان سر بزنند، باز شما جای خودتان را دارید؛ پس وظیفه خودتان را مثل بچه آدم انجام دهید.