چند ماهی بیشتر نیست که نسرین ازدواج کرده و به اصطلاح رفته سر خانه و زندگی اش؛ حالا می خواهد طلاق بگیرد؛ یعنی شوهرش می خواهد طلاقش بدهد. چرا؟

بلافاصله بعد از ازدواج، آقا پسر به نسرین بخت برگشته می گوید: "راستش من اصلا دوستت ندارم. من چند ساله عاشق زن عموم‌ام. هنوزم اونو می خوام. نمی تونم با تو زندگی کنم. تو دختر خیلی خوبی هستی. طلاقت می دم؛ خودم هم یه شوهر خوب برات پیدا می کنم."

حالا نگو خانواده آقاپسر که می دانستند پسرشان چند سالیست عاشق زن عمویش شده، برای اینکه سر به راه شود و این هوس بیخود از ذهنش برود، به زور برایش زن گرفته اند و ذره ای هم به دختر بیچاره ای که به خواستگاری اش می روند فکر نکرده اند.

پی نوشت 1:
خانواده دختر و پسر، هر دو، مذهبی هستند.

پی نوشت 2:
وقتی پسر یا دختری عاشق می شود؛ آن هم از این مدل غیرمعمولش که بیشتر به هوس شبیه است، اگر عرضه دارند با خودشان مبارزه کنند و از ذهن و دلشان آن آدم را پاک کنند -که چه بهتر- و بعد بروند سراغ ازدواج با یک آدم دیگر، ولی اگر نتوانستند، خواهشاً ازین نسخه ها نه خودشان برای خودشان بپیچند نه خانواده برایشان.

پی نوشت 3: چالش هایی که بخش مدرن هویتی با بخش مذهبی هویتی ایجاد کرده است و دارد به راحتی این بخش را کمرنگ می کند و به محاق می برد، تاحدودی نشان از ظاهری بودن و اندیشیده نشده بودن این بخش مذهبی است. تا جایی که حتی نتوان لقب "مذهبی" به جامعه ایرانی داد.