يكي از همكارهاي محل كار قبلي ام است. شده ام آدمي كه سرريز احساسات مثبت و منفي اش را پيش من خالي مي كند. به خصوص مواقعي كه با پسري دوست مي شود و زمان هايي كه آن پسر دست به سرش مي كند و مي فرستدش در كماي روحي.

حالا اين بار فكر كنم اواسط سال قبل يا دو سال قبل بود كه زنگ زد و با ذوق گفت: "شيمااااا، آقاي.... را يادت مياد جزو همكاراي قبليمون بود؟"؛ من در حالي كه يك تصوير محوي از آن آقا در ذهنم باقي مانده بود، گفتم: "نه خيلي، چطور؟"

-"هيچي، خواستم بگم با هم دوست شديم. خيلي پسر خوبيه."

-"يعني آدم نميشي تو به خدا. خستم كردي."

....

حالا دو روز قبل زنگ زده با اشك و آه: "ديشب چند تا جمله غمناك نوشته بود تو ويچت؛ زنگ زدم بهش حالشو بپرسم شروع كرد درددل كردن باهام؛ يه ساعت و نيم حرف زد. بهم گفت كه دو ساله عاشق دخترخالشه و قرار بوده با هم ازدواج كنن ولي يهو دختره با يه پسر ديگه دوست شده و حالا علي ناراحته. من چقد احمقم شيما. كلي با هم بيرون رفتيم، كلي براش كادو خريدم، تمام ماه رمضون از شب تا صبح با هم حرف مي زديم. چقد حرفاي عاشقانه بهم زده. حالا فهميدم... حالم بده. من هنوزم دوستش دارم...."

پي نوشت: چه قابليت هايي دارن بعضي از مردها كه همزمان به چند نفر عميق ابراز احساسات و عواطف مي كنند و بعد هم مدعي هستند كه فقط عاشق يكي از اين چند نفرند و بقيه در حد و حدود دوست هايشان هستند، و چه قابليتي دارند بعضي از دخترها كه روحشان را مدام از اين آدم به آن آدم مي دهند تا با آن بازي شود.