یلدا می خوام همکارت بشم :)
اگر راننده تاکسی ها بهترین جامعه شناسها باشند، قطعاً آرایشگرهای خانوم بهترینها هستند در شناخت جامعه زنان. از بس که کیس می رود و می آید زیر دستشان و اغلب هم از زندگی شان حرف می زنند. اصلاً همین شناخته شده بودن و نبودن، همین آشنا بودن و نبودن با آرایشگر، آدم ها را راحت می کند در حرف زدن هایشان. حتی گاهی آدم ها چیزهایی را اعتراف می کنند که شاید به سختی با هرکس دیگری آن را مطرح کنند.
وقت هایی که گذرم می افتد پیش یلدا، آرزو می کنم وقت سرشلوغیش رسیده باشم و بتوانم در آن همهمه آدمها گوش تیز کنم و تمام تمام تلاشم را به خرج بدهم تا ببینم آن دختر جوانی که از آن مدل موی مورد علاقه من دارد و زیر دستش نشسته، آهسته آهسته در گوشش چه می گوید که یلدا را اخمو کرده، یا آن خانم میانسالی که حتی غم و خستگی چشم هایش مرا می ترساند، ریز ریز چه زمزمه ای دارد باهاش، یا...
حظ عجیبی دارد شنیدن این داستان ها برایم حتی یواشکی و نصفه و نیمه؛ تعاریف عریان، ساده و راحت آدم ها از خودشان و زندگی شان، حس کنجکاوی عجیبم از کودکی برای کشف وجود آدم ها را ارضا می کند.
گاهی که حتی خود یلدا داستان های بقیه را می گذارد کف دستم که دیگر انگار دنیا را بهم داده اند؛ مثل داستان آن خانم روسپی که تعریف کرده بود یک بار سوار ماشین آقایی می شود و بعد به خانه که می رسند، مرد ازش می خواهد با سگش... و مرد با دیدن این صحنه... و زن بیچاره هم قبول کرده بود.
حتی ترش وقت هاییست که خودم هم در دام یلدا گرفتار می شوم. وقت هایی که حسی، غصه ای، شادی ای،... در دلم وول می خورد و تا می نشینم روی صندلی اش، با یک قیافه عجیب غریب نگاهت می کند و می گوید: وااااای شیما.... بعد مجبور می شوی برایش تعریف کنی همه همه چیز را. بعد او هم برایت تعریف کند و بعد با هم غصه هم را بخوریم، یا با هم شادی کنیم.
... خلاصه که امروز به این نتیجه رسیدم اگر یک زمانی نخواستم کار فرهنگی بکنم، حتماً حتماً حتماً بروم آرایشگر شوم.