خیلی سال قبل ها که یادم نیست مدرسه می رفتم یا نه، یک بار وسط دوره آموزشی شنا که بودم، صبح قبل از اینکه غریق نجات ها و مربی ها وارد استخر شوند، زودتر از همه پریدم در آب و تا حد مرگ دست و پا زدم. تا اینکه بالاخره یکی از راه رسید و نجات پیدا کردم. هنوز که هنوز است با وجود گذشت این همه سال، تصاویری که در هنگام دست و پا زدن هایم برای ماندن در این دنیا، از جلوی چشمم رد می شد، یادم مانده. همین تصاویر هم است که باعث شدند سه دوره کلاس آموزشی را هدر دهم و شنا را برای همیشه کنار بگذارم.


دیروز هم لحظه تصادف را یادم نیست. درست نمی دانم چه اتفاقی افتاد و چطور شد که ماشین خورد به گاردریل اینور و آنور پل ورودی به همت شرق از مدرس، ولی باز هم تصاویر آن لحظاتی که فکر می کردم شاید دیگر در این دنیا نمانم، جلوی چشمانم است. شاید مثل شنا که با همه علاقه ام به آن، بوسیدم و کنار گذاشتم، رانندگی را هم رها کنم.


پی نوشت: اصلا خوب نیست که آدمیزاد به خاطر اینکه قلبش می گیرد و اذیت می شود، کمربند ایمنی نبندد؛ چون واقعا حادثه خبر نمی کند و یک هو دیدید با کله در شیشه ماشین فرو رفته اید و دهانتان هم پر از شیشه شده و سرتان خون آلود است. ازین کارها نکنید هیچ وقت هیچ وفت...