خیلی دوست نبودیم با هم در حد همان چند سال آخر دانشگاه. دو سالی از من بزرگ تر بود و هم دانشکده ای. هم خیلی خوشگل بود و هم خیلی مهربان. شاید تنها عیبی که داشت و باعث می شد خیلی خواستگار نداشته باشد این بود که خانه شان پایین پایین های شهر بود و پدرش کارگر. بلافاصله بعد از کارشناسی، ارشد قبول شد و بعد هم بلافاصله دکترا.

خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم و فقط گهگداری دورا دور احوال پرسش بودم تا اینکه دیروز شنیدم هنوز که ازدواج نکرده که هیچ، تازگی ها یک مشکل جسمی شدید پیدا کرده که چون ازدواج نکرده درمانش هم بسیار سخت و تقریبا غیرممکن است.

حالا آن شغل پدر و محل زندگی که هیچ، بیماری اش هم مزید بر علت. و مزید بر علت تر آنکه این بیماری و فشارهای عصبی و فکر و خیال ها باعث شده چاق هم بشود.

وقتی همه اینها را کنار هم می گذاری فقط باید یک دختر باشی تا بتوانی بفهمی الان آن دختر در چه حس و حالی ست حالا هرچقدر هم که دکترا داشته باشد و در بهترین دانشگاه ها درس خوانده باشد و مهربان و سلیم النفس باشد و مومن باشد و آدم باشد و آدم باشد و آدم باشد و.... چه مهم است برای این جامعه ظاهربین که دختر، آدم باشد یا نباشد. فقط همین که......

فقط دعا می کنم برایش که آدم تر از خودش عاشقش شود و بایستد در مقابل این فشارهای ظاهری و .....