دوباره نزدیک عید شد و فکر و خیال سفر به شهر پدری و باز هم دلم هوای روستایت را کرد «خاله صدیقه» که هیچ وقت خاله ام نبودی و نمی دانم چه نسبت دوری داشتی اصلاً با ما و ولی مگر می شد بیاییم شهر پدری و تو اصرارمان نکنی که یک شبانه روزی به روستایتان بیاییم و در خانه ات باشیم و تو به ما از آن آش دوغ های تند محلی بدهی و «کما»ی بدبویی که زیر دستان هنرمند تو خوشبوترین غذای عالم می شد و بخوابیم روی رختخواب های ملیله دوزی شده کار دستت و حظ ببریم از رابطه ات با شوهرت که چه مهربان بودی و محترم و چه شوهرت با همه بی دست پاییش «مرد» خانه بود و تو با همه مردانگی ات، خانمش.

اما چه کسی بود که نداند خاله صدیقه یک تنه زندگی را می چرخاند. همه می دانستند ولی کسی جرأت نداشت پیش خودت بگوید که نکند ناراحت شوی ازینکه شوهرت را دست کم گرفته ایم ولی باور کن ستون زندگی بودی و یک تنه که می گویم یعنی تنهای تنهای تنها. تو فقط اسمت خانم خانه بود وگرنه مردی بودی برای خودت آن زمان که گوسفندهای در گلِ صحرا مانده را در آن سالی که خیلی باران زد و سیل آمد، با جان و دل از گل در می آوردی و نمی دانستی کجا بگذاریشان و همه را از دست دادی و مغموم برگشتی و حتی شوهرت نفهمید که به تو چه گذشت و با این حال تو دوستش داشتی و او سایه بالا سرت بود، 9 پسرت را زن دادی و آنها که کوچکتر بودند را مجبور کردی دانشگاه بروند و درس بخوانند و به قول خودت کارمند دولت شوند و مایه افتخارت.

الان دو سال است که رفته ای از این دنیا و من هنوز باور نکرده ام رفتنت را.
حتی سال قبل که باز هم آمدم در خانه ات و ندیدمت و نشستم روی همان فرش ها و باز هم نبودی و صبر کردم و باز هم نیامدی و باورم نشد که دیگر این خانه همان خانه نیست. یکهو امروز آمدی به ذهنم که آخجون امسال می روم خانه خاله صدیقه نازنینم و یکهو یادم افتاد که رفته ای و یکهو باورم نشد و یکهو... گریه امانم را برید...

کاش امسال آمدم خانه تان بر می گشتی... کاش