در صندلی ایستگاه اتوبوس جاگیر می­شود. اول از همه موهایش که از زیر شال مشخص است توجه­ام را جلب می­کند. از همان مدل مویی که من دوست دارم؛ مشکی بلند و فرفری. صورتش از شدت گرما قرمز قرمز شده و دانه­های درشت عرق جا به جا روی پیشانیش نشسته است. خودش سر صحبت را باز می­کند و می­گوید:" اومدم دنبال خونه. هنوز پیدا نکردم از شدت گرما هم دارم هلاک می­شم. خدا به داد تو برسه با این چادر. من از چادر خوشم میادا ولی وقتی فکر گرماشو می­کنم پشیمون می­شم." همینطور که دارم نگاهش می­کنم می­گویم: "هوا که گرم هست ولی من با چادر راحتم." بدون اینکه چیزی بپرسم ادامه می­دهد: "دنبال یه خونه 30-40 متری­ام. واسه خودم. آخه تنها زندگی می­کنم. بعضی خونه­ها رو که پولم می­رسه ازشون خوشم نمیاد اونایی هم که خوشم میاد پولم نمی­رسه کرایه کنم. بابام اینا هم تو همین شهر زندگی می­کننا. ولی یه چند سالی می­شه که خرج و زندگیمو ازشون جدا کردم. از بابام هم روم نمی­شه پول قرض کنم." وقتی حرف می­زند فکرهای زیادی از سرم می­گذرد فکر می­کنم حتما از این دست دخترهایی است که خودش خواسته مستقل باشد، یا از آنهایی که از ازدواج بدشان می­آید و دوست دارند سرشان را با کار و درس گرم کنند و خودشان را اسیر آدم دیگری نکنند و حالا هم مجبور است بار همه زندگی را به دوش بگیرد. و حتما هم مشکل زیادی با شرایط خودخواسته­اش ندارد. دختر یک ریز حرف می­زند انگار یک گوش بیکار می­خواسته برای درددل و خدا هم چه زود برایش مهیا کرده است. "خیلی سخته که آدم بخواد به فکر همه چی باشه. از صبح تا شب کار کنه که نکنه تا آخر ماه خرجی و کرایه خونش نرسه. جرات نداشته باشه حتی به خانواده­اش رو بندازه. سر سال هم که می­شه بگرده دنبال خونه. اونم خونه مجردی برای یه دختر که اصلا معلوم نیست صاحبخونش کیه؟ چه جور آدمیه؟ همسایه­ها چه طورین؟" که یک دفعه با هیجان مضاعف می­گوید: "اصلا یکی پیدا نمی­شه باهام ازدواج کنه و منو از این زندگی نجات بده. یه مرد شاید بتونه همه چی رو با هم هندل کنه به فکر خونه باشه و خرج و مخارج و کرایه سر ماه، تو اداره هم روزی چند بار با همکاراش بحث داشته باشه و آخر سر هم راضی زندگی کنه. ولی من نمی­تونم. بعضی وقتا دلم می­خواد یکی پشتم باشه. نخوام یعنی مجبور نباشم به همه چی فکر کنم. مجبور نباشم استرس ریز و درشت زندگیمو داشته باشم. دلم می­خواد... الان مردا اکثرا هرزه شدن. دنبال ازدواج نیستن که. حالا نمی­دونم خونه رو چی کار کنم."

اتوبوسی که باید سوارش بشوم از راه می­رسد و من با چشم­های پر از استرس دختر خداحافظی می­کنم و افسوس می­خورم به حال خودم به خاطر افکارم. به خاطر اینکه هنوز درست هم­جنسان خودم را نشناختم و فکر می­کنم حرف چهارتا روزنامه­چی و فعال فمینیستی یعنی حرف همه دختران و زنان سرزمینم.