قربانی...
1
تقریبا یک ماه می شود که یکی از همکاران سابق بابا فوت کرده؛ بنده خدا معتاد بود با چهار تا بچه. در عمرم فقط یک بار خودش و خانواده اش را دیدم. مرد خوبی بود تنها عیبش اعتیادش بود و به تبعش بی عاری و خانه نشینی و کار نکردن و دردسر و بی پولی برای خانواده اش. خانمش از جوانی و لذت زندگیش زد و افتاد به کارگری خانه مردم و با همان درآمد کم بچه ها را بزرگ کرد و سر و سامان داد. مرد هم در خانه نشسته بود و پسر بزرگش مواد برایش می آورد و او هم زندگی می کرد.
الان دو دختر و یک پسرش ازدواج کرده اند و شکر خدا زندگی خوبی دارند. زن مانده و کوچکترین پسرش که سرباز است و کار آزاد می کند. به اصطلاح «مرد خانواده» هم که خدا رحمتش کند، رفت آن دنیا.
2
یکی از آشنایان دور است. بعد از نزدیک 25 سال زندگی مشترک و یک دختر و پسر بزرگ، امروز فهمیدم که طلاق گرفته است. شوهرش معتاد بود از همان اول زندگی. بچه اولش که به دنیا آمد تازه متوجه شد ولی کار از کار گذشته بود؛ به خاطر بچه طلاق نگرفت. فرزند دومش چند سال بعد به دنیا آمد. دیگر اصلا به فکر طلاق نبود. بچه ها به سن مدرسه که رسیدند گفت من بروم دانشگاه تا بتوانم کار پیدا کنم و اینجوری بی پولی نکشیم. فکر خوبی بود؛ همزمان با درسش، کار هم پیدا کرد؛ یک محیط رسانه ای فوق روشنفکری.
بعد از چند سال گفت می خواهم ارشد شرکت کنم. قبول هم شد؛ از صبح از خانه بیرون می زد تا نزدیک 10 شب. بچه ها دیگر رها شده بودند به حال خودشان.
هر از گاهی که تماسی می گرفت بهش می گفتم که آخه ارشد خواندن در این شرایط چه معنی دارد؟ خیلی باید هزینه بدهی برایش از زندگی بچه هایت. می گفت من باید به فکر زندگی خودم باشم. بچه ها هم خودشان می دانند و زندگی شان. همین هم شد؛ پسر جوانش با خانمی که تقریبا همسن مادرش بود دوست شد و... دخترش هم...
البته انقدری که من وقت شنیدن این داستان ها حرص می خوردم، خودش عین خیالش نبود.
حالا هم طلاق گرفت.
3
یک زمانی باید دنیا را بزرگ تر از چند سال زندگی خودمان ببینیم. گاهی انگار لذت و منافع شخصی ما، نسل هایی را قربانی می کند. پدری که می خواهد قربانی کند و مادری که نجات می دهد. پدری که می خواهد قربانی کند و مادری که همراهش می شود.