1.      در این مدت تقریبا 2 ساله­ای که از تغییر رشته­ام به جامعه­شناسی می­گذرد، خیلی از مفاهیم دینی که قبلا برایم معنادار بودند به مرور رنگ باخته­اند. مفاهیمی مثل شهادت، جانبازی، امر به معروف و نهی از منکر، دفاع از نوامیس و.... . البته هنوز انقدر عوضی نشده­ام که راحت بگذارمشان کنار و انکارشان کنم و بد و بیراه بهشان بگویم. نه، ولی شاید در یک دوره گذار روحی­ام. فعلا نشسته­ام و خوب نگاه می­کنم و شش دانگ حواسم را جمع کرده­ام تا به یه نتیجه­ای برسانم این اوضاع و احوال جدیدم را.

2.      وسط این درگیری­های روحی گاهی اخباری به گوشم می­خورد که مثل پتک بر سرم فرو می­آید و تلنگر که چه عرض کنم، زلزله روحی برایم ایجاد می­کند-خیالتان راحت من بیدی نیستم که به این بادها بلرزم و خیلی زود به نتیجه برسم-مثل خبر شهادت یکی از بسیجی­های نوجوان محله­مان یا خبر زخمی شدن روحانی دانشگاه شهید بهشتی به خاطر امر به معروف و نهی از منکر و دفاع از نوامیس. این خون­ها که ریخته می­شود انگار خون تازه­ای در وجودم جریان می­یابد و غیرت دینی مرده­ام را زنده می­کند.

3.      شاید اگر دل مثل منی نمرده بود و ساکت ننشسته بود، لازم نبود خونی از چشم یک جان برکف جاری شود. انگار این قاعده زمین است که وقتی دلها می­میرد و غیرت­ها می­خشکد، باید خونی ریخته شود تا زلزله­ای ایجاد کند و دل­های کویری را زنده کند. الان خوب می­فهمم که چرا اماممان حسین (ع) برای امر به معروف و نهی از منکر خون داد. گاهی فقط خون می­تواند اوضاع روحی خراب آدمها را درست کند.

نمی­دانم چقدر از این خون­ها باید ریخته شود تا دل من باز هم به تپش درآید. دعا کنید که چشم فروزش برای بیداری دلم کافی باشد.

نوشتم در پاسخ به پیشنهاد حتی بیشتر...