خدا! قلبم را دریاب!
یک ماه بیشتره که سمانه دختر همسایهمان با یک جنین شش ماهه و یک دختر یک سال و نیمه آمده خانه مادرش. شوهرش بهنام بعد از کلی دعوا و کتککاری گفته میخواهد طلاقش بدهد.
سمانه میگفت تو دانشگاه با هم دوست میشوند مادر بهنام بعد از چند مدت با مادر سمانه تماس میگیرد که ما دوست داریم دختر شما عروس ما شود ولی اجازه بدهید چند سالی با هم دوست باشند تا بیشتر با هم آشنا شوند. خانم همسایهمان هم قبول میکند....بعد از چهار سال دوستی میروند سر خانه و زندگیشان. از همان روز بعد از عروسی، آقا پسر شروع میکند به ظرف شکستن و بد و بیراه گفتن. یک روز، دو روز، سه روز... نه! انگار ظرف شکستن و فحش دادن مثل دست و صورت شستن و مسواک زدن یکی از فعالیتهای روزانه آقا بهنامه. وسط این فعالیتهای روزانه گاهی هم از دستش در میرفت و سیلیای نثار سمانه خانم مینمود یا برای اینکه ظرف مورد نظر نشکنه آن را به سمت سمانه پرتاب میکرد. تا اینکه بعد از سه سال زندگی مشترک و دو تا بچه به این دنیا اضافه کردن، به این نتیجه میرسد که من خیلی جوانتر از این حرفام که بخوام زن و بچه داشته باشم!!!!!!!!!!!!!!!!!
از سمانه میپرسم تو اون مدت چهار سال یعنی هیچی از این اخلاقش نشون نداده بود که تو بفهمی چه آدمیه؟ خیلی سریع میگه خوب چرا! وقتی با هم حرف میزدیم زود عصبانی میشد، هرچی دستش بود پرت میکرد، حتی مامانش هم گفته بود بهنام عصبیه، ...
یعنی پسره اصنافا آدم صادقی بوده خودِ خودش بوده، قبلا هم به تناسب زمان و مکان جلواتی از این اخلاقش را بروز داده بوده سمانه هم دیده بود حتی از مادرشوهرش هم شنیده بود ولی نتوانسته بود با وجود این شواهد درست تصمیم بگیرد انگار آن چهار سال تاثیری در تصمیمگیریشان یا شناخت بهترشان نداشته انگار صم بکم عمی ...
چیزه عجیبیه این قلب! وقتی جایی گیر میکند انقدر سریع رشد میکند که یکدفعه به خودت میایی میبینی چشم و گوش و عقل و دست و پا و تمام جوارحت از کار افتادهاند و قلبت یک تنه به جای همهشان کار میکند. من که دوست دارم این گیر افتادن قلب را باید لحظات شیرینی باشد اینجور زندگی کردن ولی امان از وقتی که بدجایی گیر کند یا بد وقتی به دام بیفتد.