بعد از مدت ها امروز مجبور شدم به بنده خدايي زنگ بزنم؛ آن هم يك زنگ كاملاً كاري و نه دوستانه.

سلام و احوالپرسي رسمي و حرف هاي كاري و بعد... بعد انگار نه انگار كه چندين سال پيش چه عذاب ها كه نداده بود و چه موش ها كه ندوانده بود و چه زيرآب ها كه نزده بود... يكهو حس كردم چقدر دلم برايش تنگ شده...


پي نوشت: كاش مي توانست دست از اين اخلاق هايش بردارد.