قلاده های طلا را قبلاً در سینما دیده بودم، این پنجشنبه باز با محسن نشستیم و از تلویزیون دیدیم. یکی از بخش های فیلم که خیلی آزاردهنده بود برایم، بخش های دعوای سجاد و خواهرش بعد از اعلام نتایج بود؛ توهین ها و درگیری هایی که بین خواهر و برادر پیش آمد و دلخوری و فضای سنگینی را در خانه ایجاد کرده بود.

آن سال ها خانواده مان، یعنی ما و خاله ها و دایی و همه بچه هایی که ازدواج کرده بودند، هر هفته شب های جمعه خانه مامان‌جونم جمع می شدیم و گپ و گفت و شام و بعد هم برمی گشتیم خانه‌مان. روزهای بعد از انتخابات، به جز دعواها و بحث های تلفنی، شب های جمعه هم این دعواها و بحث ها ادامه داشت. بیشتر هم از ناحیه آن اقواممان که طرفدار موسوی بودند؛ به بدترین شکل ها توهین می کردند.

انقدر این دعواها ادامه داشت، و به قدری فضای خانواده سنگین و سرد شده بود، که بعد از دو سه هفته یکی یکی از رفتن به مهمانی سر باز زدیم و بهانه آوردیم. دست آخر هم آن شب‌نشینی هر هفته چندین و چند ساله* تبدیل شد به مهمانی ماهیانه و بعد هم سالیانه.

حالا آن بحث ها دیگر بینمان نیست، این مدت همه سعی کرده اند فضا را برگردانند، ولی چیزی که از دست رفت رفت.

*این مهمانی از قبل از به دنیا آمدن من تا همین سال 88 هر هفته برقرار بود.