سر كلاس بحث اخلاق بود و تقدم آن بر دين و اينكه در هر كاري بدون در نظر گرفتن حكم ديني بايد قضاوت اخلاقي داشته باشيم و بعد هم بررسي احكام ديني در حوزه زنان با اين رويكرد. به مرور كشيده شد به ازدواج. يكي از بچه ها گفت به نظر من اخلاقي اين است كه دختر و پسر يك مدت با هم باشند و زندگي كنند بعد اگر ديدند با هم همه‌جوره جور در مي آيند، ازدواج كنند. يا حتي نخواستند ازدواج هم نكنند با هم باشند. بعد هم، هم دختر و هم پسر بالاخره ممكن است عاشق يكي ديگر شوند و اين اصلا ايرادي ندارد، فقط روش اخلاقي اش اين است كه هركدامشان اگر عاشق آدم ديگري شد، بيايد و به پارتنر اولش بگويد "عزيزم من عاشق يكي ديگه شدم. دركم مي كني ديگه؟ پس لطفاً تو هم با شرايط كنار بيا." بعد هم به او فرصت بدهد تا اين وضع را بپذيرد و كم كم از هم جدا شوند. ولي اگر يكهو پارتنر اولش را رها كند، در اين صورت كار غيراخلاقي مرتكب شده. به اين هم نبايد گفت خيانت؛ يكجور احترام به انتخاب و خواست طرف مقابل است.

* واقعاً چقدر اخلاق را مي توان دست بشر و اختيار او قرار داد؟ به انسان گفت خودت تشخيص بده كار اخلاقي در هر موقعيت چيست و همان را انجام بده. اصلاً اگر الزامات و تذكرات ديني نباشد، چه امري مي تواند تضمين كند كه قضاوت هاي به اصطلاح اخلاقي بشر، واقعا اخلاقي بوده؟ مثلاً زن و مردي كه ازدواج كرده‌اند، با نگاه ديني حتي اگر عاشق آدم ديگري هم شوند، بايد به خودشان تشر بزنند و تذكر بدهند و سعي كنند دلشان را گرم زندگي خودشان كنند، و اين كارشان مي شود اخلاقي. ولي با نگاه اين همكلاسي، اين تعهد به زندگي عمل غيراخلاقي است و نبايد انجامش داد. بعد با اين اوضاع چه حد يقف و بازدارنده اي براي خواست ها و خودخواهي هاي بشر وجود دارد كه با اين خودخواهي هايش، ادم هاي ديگر را قورت ندهد؟