این پست مریم را خواندم؛ قلبم فشار آمد برایش نوشتم که مرحله بعدش درد است؛ یک درد عمیق در قلب آدمیزاد که انگار هیچ وقت قرار نیست بیرون برود.

بعد فکر کردم امسال، از اول سال تا به حال، فقط داشتم این مراحلی که مریم گفت را طی می کردم؛ فاجعه را پذیرفته ام و حالا با یک درد عمیق، آرام نشسته ام سر جایم. امسال تا الانش سال دویدن و زخم خوردن و دردهای من بود. انگار کن در یک مسیر طولانی می دویدم و همین طور از چپ و راست به روح و روانم زخم وارد می شد. طوری که حتی بعضی وقت هایش می گفتم دیگر جای سالمی در روحم نمانده. می گفتم بس است. می گفتم به خدا خسته ام.

بعد ترس برم داشت. ترس از آینده. ترس از روزهای باقی مانده امسال. ترس از....