امروز حس كردم قلب روحم نمي زند؛ نبضش را گرفتم ديدم انگار ايستاده، باز هم باورم نشد. دست گذاشتم به جسدش؛ ديدم يخ كرده.... آره؛ انگار مُرده، واقعاً واقعاً مُرده.

يكهو احساس سبكي كردم؛ بعدش نشستم بالاي سر جنازه روحم بنا گذاشتم به گريه كردن.
حالا بايد خاكش كنم و برايش مراسم تدفين بگيرم و... بعد هم خلاص...
...

به هر حال اين وضعيت خيلي بهتر است از وضع احتضار و جان كندن.