...
اتوبوس امامت- امام خمینی
خانم چادری جوان با دختر حدوداً 6 ساله و یک پسر تقریباً یک ساله در بغل وارد می شود. به علاوه کلی باروبندیل و کیف و ساک با خودش. می نشیند روی صندلی روبروی من. دختر کوچکش هم که بانمک چادر سرش کرده بود، کنار دستش. بعد از چند دقیقه موبایلش زنگ می خورد. بچه شروع می کند به جیغ زدن و تقلا کردن که گوشی را از مادرش بگیرد؛ مادر ولی با آرامش و ریلکسی مثال زدنی با خیال راحت فقط بچه را که به خاطر تقلای زیاد نزدیک است از لای دست هایش سر بخورد محکم گرفته است و با موبایلش حرف می زند و می خندد. چند دقیقه ای طول می کشد مکالمه اش؛ حرف هایشان هم در حد و حدود احوالپرسی است نه حرف خیلی واجب و حیاتی. خلاصه که حرف هایش تمام شد و گوشی را داد به بچه. بچه هم آرام شد. بعد هم شروع کردند با هم شعر خواندن و خیابان را دیدن و با چتر بازی کردن و ازین کارها.
اینکه این کارش اثر بدی بر تربیت بچه دارد یا نه، را نمی دانم. چون هیچ وقت تربیت بچه مسئله ام نبوده که بخواهم این موارد را دنبال کنم. ولی خودم از این کارش خیلی خوشم آمد؛ اینکه مثل اغلب مادرهای این دوره زمانه حرف حرف بچه اش نبود و هم به کار خودش رسید و هم هوای بچه اش را داشت، را خیلی پسندیدم.
پی نوشت 1: زیر باران شدید، قدم زدن در خیابان های سنگفرش شده و قدیمی بازار تهران و کوچه مروی، وقتی که از شدت باران و سرما خلوت خلوت است، صفایی دارد برای خودش.
پی نوشت 2: برف را که از نزدیک ندیدم، ولی انگار باریده بوده.

پی نوشت 3: وقتی کاغذ روغنی ندارید، رولت خامه ای هم درست نکنید خب. چه اجباری است آخر که درست کنید و خمیرش بسوزد و نسوخته هایش هم تکه تکه شود. :)