هيچي بابا، اداشه
اندر مشاهدات من وقتي نشسته بودم در تاكسي خطي سيدخندان- رسالت و منتظر بودم پر شود؛
حدوداً 8-37 ساله بود؛ با موهاي طلايي بلند كه فرق وسط باز كرده و پايينش را مواج كرده بود و ريخته بود دور سرش. با يك دماغ عمل كرده آن هم از نوع مشخصش؛ از اينها كه سوراخ هايشان مثل خوك مي شود، طبق سنت مالوف مانتوي تنگ و ساپورت پوشيده بود.
روبروي پسري تقريبا 10 سال كوچك تر از خودش ايستاده بود و تند تند حرف مي زد و اين وسط ها كلمات محبت آميزش را مي شنيدم. مي خواستند از هم خداحافظي كنند؛ پسر خداحافظي اي پراند و مي خواست راهش را بكشد و برود، اما زن دستش را گرفت و او را كشيد سمت خودش و بنا گذاشت به بوسيدن پسر.
زن جوان بعد از جدا شدن از پسر سوار تاكسي شد؛ صندلي جلو نشست. هنوز چند قدمي نرفته بودند كه سريع از ماشين پياده شد و شروع كرد داد زدن و پسر را صدا كردن. بعد هم خودش را پرت كرد بغل پسر و گريه و گريه كه "اين آقا مي خواسته اذيتم كنه؛ خودت واسم ماشين بگير" و ازين حرف ها. پسر هم با يك بي خيالي و سرخوشي حرص دربيار، زن جوان را از بغلش دور كرد و همينجوري جلوي يك ماشين را گرفت و به زن گفت: "همينو سوار شو."
زن سوار شد و رفت. راننده تاكسي خطي كه در آن نشسته بودم، از پسر پرسيد: "چي شده بود؟"، پسر هم همينطور كه دست هايش در جيبش بود و نيشخندي به لب، جواب داد: "هيچي بابا. اداشه."
پي نوشت: ...هيچي...