الناز خانم، خانم همسايه مان، تقريباً همسن و سال مامانم است. 28 سال است حدوداً كه همسايه ايم. از آن زماني كه يادم مي آيد و حافظه ام كار مي كند، الناز خانم را زني شناختم كه مدام از اين جلسه به آن جلسه مي رفت و وقت نداشت خيلي به زندگي و بچه هايش برسد. اين وسط ها هم كه وقت اضافه مي آورد، مي آمد خانه مان و شروع مي كرد با مامانم درددل كردن. البته نيازي هم نبود كه بيايد و حرف بزند چون هميشه صداي دعواها و غرغرهايش با شوهر بيچاره اش در خانه ما بود و مي دانستيم كه مثلاً امروز برنامه الناز خانم اين است كه برود روي اعصاب علي آقا تا برايشان آن مدل مبل جديد را بخرد. بلافاصله بعد از اين خريد، برنامه بعدي شروع مي شد و غرغرهاي بعدي. ما كه همسايه بوديم، ديگر از دستش عاصي شده بوديم؛ صبح تا غروب از اين جلسه به آن جلسه مي رفت و از اين خانه به آن خانه و شب هم تا وقت خواب، غرغر مي كرد به سر شوهرش. اينكه چرا اينطور بود را نمي دانم؛ اينكه مثلاً از شوهرش ناراحت بود يا تربيت خوبي نداشت يا... به هر حال اينطوري بود.

تا جايي كه حافظه ام ياري مي دهد، تا همين 7-6 سال پيش هم روال زندگي شان همين بود؛ ولي يكهو علي آقا تغيير رويه داد؛ از آن سال به بعد ديگر صداي غرغرهاي الناز خانم را نشنيديم و فقط صداي فحش و بدوبيراه هاي علي آقا بود كه در خانه مان مي آمد. ديگر از آن همه تغيير دكوراسيون و لباس هاي رنگ و وارنگ الناز خانم هم خبري نبود. الناز خانم هم تكيده شده و غصه دار؛ آن اوايل براي مامانم گفته بود كه علي آقا يكهو خسيس شده و بددهن، دير به خانه مي آيد و فقط به فكر كار كردن است، از راه كه مي رسد هم به همه چيز خانه گير مي دهد؛ از غذا بگير تا ترتميز بودن خانه. ديگر حتي مراعات هم نمي كند و جلوي غريبه ها هم دلش بكشد داد و هوار و بدوبيراهش را نثار زنش مي كند. خلاصه انگار از اين رو به آن رو شده باشد. نه اينكه قبلش هيچ مشكلي نداشت ها؛ نه. قلبش يك مرد معمولي بود، يعني يك ادم معمولي مثل هر آدم معمولي ديگري كه هم خوبي هايي دارد هم بدي هايي؛ اما حالا انگار شده همه بدي.

وقتي الناز خانم را مي بينم، دلم مي سوزد براي زندگي اش؛ براي همه بي تدبيري ها و همه اخلاق هاي خانمان برانداز و ويرانگرش. براي اينكه خودش با دست خودش زندگي اش را تباه كرد.

پي نوشت: خشونت هايي كه ديده نمي شوند را هم ببينيم. خشونت هايي كه خشونت آورند.